خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صد و پنجاهو نه

رمان گرداب/پارت صد و پنجاهو نه

 

مادرجون لبخنده تلخی زد و اروم گفت:
-ببخشید..

-چرا؟..

مادرجون سرش رو پایین انداخت و اروم گفت:
-بخاطره گذشته..بخاطره بدی هایی که بهت کردیم..من هرگز خودمو بخاطره اون روزها نمی بخشم اما تو ببخش مادر….

سامیار سرش رو پایین انداخت و اروم گفت:
-مهم نیست..

-مهمه..خیلی هم مهمه..می دونم تو دلت مونده و هنوز ازمون دلخوری..نگو نه که اگه اینجوری نبود گاه و بیگاه به رومون نمیاوردی چه خبطی در حقت کردیم..ببخش پسرم…..

سامیار نیم نگاهی به من کرد و دوباره به مادرش نگاه کرد و گفت:
-درست میگی..خیلی مهمه..مهمه چون بدجور روی دلم مونده..همیشه یادمه..نمی تونم فراموشش کنم..نمیخوام فراموشش کنم..میخوام همیشه یادم باشه که هیچوقت در حق بچه ام اون کارو نکنم..میخوام برام درسی باشه که بتونم هرچی هم شد اعتمادم به بچه امو از دست ندم..می خوام حتی اگه بچه ام خطاکار هم بود بازم طرفشو بگیرم……

انگار اختیارش رو از دست داده بود که صداش رو بلند کرد و با حرصی اشکار گفت:
-من دارم بچه دار میشم..از همین الان که هنوز ندیدمش هم همیشه حق رو بهش میدم..اگه همین الان از تو شکم مادرش بهم بگه الان شبه منم میگم شبه..میگم هرچی بچه ام بگه همونه..منم بچه ی تو بودم..چطور تونستی حق رو بهم ندی و بهم پشت کنی..من بخاطره تو تن به نامزدی با کسی دادم که ازش بیزار بودم..تو چرا حق رو به من ندادی..چطور تونستی……

کمی چرخیدم طرفش و با بغض نگاهش کردم و گفتم:
-سامیار..اروم باش عزیزم..

 

با حرص نفس زد:
-نمی تونم..نمی تونم..رو دلم سنگینی میکنه..

با نوک انگشت هاش به شقیقه ش کوبید و غرید:
-از تو این لعنتی نمیره بیرون..نمیره بیرون که خانواده ام بهم اعتماد نکردن..بهم پشت کردن..منو از خونه و خانواده ام روندن…..

-باشه عشقم..الان با یاداوری گذشته فقط بیشتر همتون ناراحت میشین..بهش فکر نکن..گذشته تموم شده….

-تموم نشده..تموم نشده..چرا من نمی تونم فراموش کنم..چرا یادم نمیره..چرا هرصبح که از خواب بلند میشم اولین چیزی که یادم میاد همینه..چرا باعث شدن من بچه امو نخوام..چرا باهام کاری کردن که از ترس بچه ی خودمو قبول نکنم..وقتی بچه ام به دنیا اومد، چطوری تو چشم هاش نگاه کنم و یادم نیاد که نمی خواستمش..که با اینکه دوستش داشتم اما از ترس پسش میزدم..بهش می گفتم مزاحم……

با گریه از جام بلند شدم رفتم طرفش و کنارش روی مبل نشستم و محکم بغلش کردم:
-درست میشه..درست میشه عزیزم..اروم باش..

مادرجون که بلند بلند گریه می کرد با زاری نالید:
-ببخشید..ببخشید..

سامیار ازم فاصله گرفت و با چشم هایی که غلتان خون شده و کمی نمدار بودن به مادرش نگاه کرد:
-نمی بخشم..هرگز نمی بخشم..

صدای گریه ی مادرجون بلند تر شد و سامیار با فکی که می لرزید غرید:
-شما باعث اون زندگی پر از کثافت من شدین..شما باعث شدین هرشب تختمو با یه هرزه پر کنم و خودمم مثل اونا بشم..من دین و ایمون سرم میشد..خدا و پیغمبر حالیم بود..شما منو از خدا هم دور کردین…..

سامان بهمون نزدیک شد و دستش رو روی شونه ی سامیار گذاشت و سامیار با خشم دستش رو پس زد و از جاش بلند شد….

 

قبل از اینکه بتونیم جلوش رو بگیریم، یقه ی سامان رو تو دست هاش گرفت و فریادش بلند شد:
-تو اولین نفر بودی..یادته؟..یادت میاد تو اولین مشت رو زدی..اقایی که الان برادری کردن یادت افتاده..وقتی مشت میزدی و منو خار و ذلیل می کردی برادریت کجا بود..وقتی دایی و خاله هات و شوهراشون منو زیر مشت و لگد گرفته بودن چرا برادری یادت نیوفتاد..تو چطور برادری بودی……

بازوش رو گرفتم و سعی کردم از سامان جداش کنم و عسل هم طرف دیگ امون ایستاده بود اما زور هیچ کدوممون بهش نمی رسید….

با گریه صداش کردم:
-سامیار..سامیار تورو خدا..بیا عقب..اروم باش خدایی نکرده سکته می کنی..بیا عقب قربونت برم….

تو یک حرکت سامان رو محکم به عقب هل داد و یقه ش رو ول کرد…

سرش رو چرخوند طرفم و با لحنی که حالا اروم و غمگین شده بود نالید:
-پس کِی بگم؟..کِی خودمو خالی کنم؟..سالهاست رو دلم مونده..عقده شده..شده یه دمل چرکی و تو گلوم گیر کرده….

دست هام رو دور قد و قامت بلندش پیچیدم و محکم بغلش کردم:
-باشه عزیزم..باشه..حق با تواِ..بگو..حرفاتو بزن اما اروم..یه چیزیت بشه من میمیرم..تورو خدا اروم باش..بخاطره من….

دست هاش رو دورم حلقه کرد و پیشونیش رو روی شونه ام گذاشت و ناله زد:
-اگه تو نیومده بودی زندگی من قرار بود چطوری بشه..اگه تو نیومده بودی تو همون گند و کثافتی که واسه خودم ساخته بودم میمردم..داشتم خودم و زندگیمو به گوه میکشیدم…..

دستم رو روی موهاش کشیدم و سعی کردم با نوازش هام کمی ارومش کنم:
-تموم شد..دیگه تموم شده..من اینجام..دخترمون اینجاست..دیگه گذشته..گذشته عشقم…

 

فشار دست هاش رو بیشتر کرد و من چشم هام رو باز کردم و از روی شونه ش به عسل که روبروم بود نگاه کردم…..

دستش رو روی دهنش گذاشته بود و از حال و روز سامیار داشت مثل ابر بهار گریه می کرد…

چشم هام رو چرخوندم سمت سامان که با دوتا دستش تو موهاش چنگ زده و از کمر روی زانوهاش خم شده بود و اون هم داشت گریه می کرد….

صدای گریه ی مادرجون هم از پشت سرم میومد اما من همونطوری خشکم زده بود…

شونه های سامیار می لرزید و داشت تو بغلم عین یه بچه گریه می کرد…

دستم روی موهاش از حرکت ایستاده بود و هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم…

سامیارم داشت گریه می کرد؟..

وای که مرگ من همون لحظه بود..داشتم جون میدادم..چی به سر مرد من اورده بودن که الان با یاداوریش به این حال و روز افتاده بود….

برای اولین بار بود که داشتم گریه ش رو میدیدم..

شوکه و بهت زده و لرزون، با صدایی تحلیل رفته صداش کردم:
-سامیار..

پیشونیش رو محکم تر به شونه ام فشرد و بی صدا و عمیق به گریه ش ادامه داد…

سرم رو چرخوندم و نگاهم به سامان افتاده بود که صاف شده بود و با صورتی خیس و شوکه داشت به ما نگاه می کرد….

انگار اون هم این حال سامیار رو باور نمی کرد..

مبهوت به سامان نگاه کردم و لب زدم:
-چیکار کردین؟..

بغضم تو یک لحظه ترکید و گریون، با حرص و کینه گفتم:
-چیکار کردین باهاش؟..

 

سامان دستش رو روی سرش رو گذاشت و با حسی عجیب به سامیار چشم دوخت…

نگاهش پر از شرمندگی و پشیمونی و ناراحتی بود..

با حرص نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره دستم رو روی موها و پشت گردن سامیار کشیدم و لب زدم:
-سامیار..عشقم..

صورت خیسش رو به گردنم و بعد از روی لباس به شونه ام مالید…

داشت اشک هاش رو پاک می کرد..نمی خواست ما ببینیم…

لبم رو گزیدم و بغضم رو به زور قورت دادم و سرش رو که بلند کرد با عشق بهش خیره شدم…

چشم هاش سرخ شده بود و هنوز کمی نم داشت..

لبخندی بهش زدم و دست هام رو دو طرف صورتش قاب کردم و با انگشت های شصتم زیر چشم هاش کشیدم و خیسیش رو پاک کردم….

با محبت نگاهش کردم و لب زدم:
-من قربونت برم..اینجوری نکن..من دق میکنم تورو تو این حال ببینم…

با حالی غریب نگاهش رو از روی صورتم کشید پایین و به شکمم خیره شد و اروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت:
-خداروشکر شما هستین..

مهربون و نرم گونه ش رو بوسیدم:
-ما همیشه هستیم..همیشه ی همیشه..

لبخنده تلخی زد و پیشونیم رو بوسید و کمی ازم فاصله گرفت…

صدای گرفته و گریون مادرجون از پشت سرمون اومد:
-سامیار..پسرم..

سامیار سرش رو چرخوند و پوزخندی زد:
-هه..پسرم..

دستش رو محکم تو دست هام گرفتم و با التماس نگاهش کردم:
-اروم باش عزیزم..

دستی به صورتش کشید:
-ارومم..

بعد نگاهش رو چرخوند سمت مادرش و با لحن تلخی گفت:
-وقتی میگی پسرم حالت بد نمیشه؟..یادت نمیاد با این به اصطلاح پسرت چیکار کردی..یادت نمیاد به خانواده ی عزیزت اجازه دادی چه حرفها و کارایی باهاش بکنن..یا اینکه با چه خاری از خونه انداختیش بیرون..هیچکدوم یادت نمیاد؟……

مادرجون با گریه نگاهش کرد و لرزون گفت:
-مگه میشه یادم نیاد..هرروز، هرساعت، هرثانیه یادمه..هرشب خواب اون روز رو میبینم..هرلحظه که نگاهت میکنم یادم میاد باهات چیکار کردم..مقصر همه ی اتفاقات من هستم..من باید به پسر خودم اعتماد می کردم..نباید اجازه میدادم بقیه باهات اون کارو بکنن..ببخش پسرم..ببخش..اشتباه کردم……

سامیار دستم رو که تو دستش بود محکم فشرد و با حرص گفت:
-اره مقصر شمایی..من اگه بعد اون اتفاق دوباره به این خونه رفت و امد می کنم دلیل بر این نیست که همه چی رو فراموش کردم..نمی خوام زن و بچه ام تنها باشن..نمی خوام احساس بی خانواده بودن بکنیم..وگرنه هیچوقت فراموش نمیکنم چیکار کردین…..

-سامیار..

سامیار سریع دستش رو بالا اورد و اجازه نداد مادرش حرف بزنه و خودش ادامه داد:
-امروز من می خوام حرف بزنم..می خوام یک بار برای همیشه تمومش کنم..می خوام دلمو خالی کنم..پس اجازه بدین….

-نگو مادر..دل منو بیشتر از این خون نکن..من خودم می دونم باهات چیکار کردم…

 

سامیار دوباره اون لبخنده تلخش رو تکرار کرد و غمگین لب زد:
-فکر نمی کنم بدونی..منو از خونه انداختین بیرون و نفهمیدین چی به سر من اومد..یکبار پدرمو از دست دادم و خودت شاهد بودی چه بلایی سر من اومد..وقتی منو طرد کردین این بار خانواده امو از دست دادم و دوباره همون اتفاقات سرم اومد……

مادرجون خشکش زد و چشم هاش گشاد شد و رنگش به شدت پرید…

سامیار بی توجه به حال مادرش، با بغضی محسوس ادامه داد:
-فکر نکنم بدونی پسری که از خونه بیرون کردی دوباره راهی بیمارستان شد..دوباره کارش به مشاور و روانپزشک کشید..این دفعه دیگه مادری نبود که سرپاش کنه..مجبور بود خودش به تنهایی بلند بشه و به زندگیش ادامه بده……

دیگه حال من هم دست کمی از مادرجون نداشت..من از این خبر نداشتم…

بهت زده نگاهش کردم که سرش رو چرخوند سمت سامان و ادامه داد:
-دیگه برادری نبود که دلش گرم باشه به تکیه گاه داشتن..که خیالش راحت باشه اگه افتاد برادری هست دستش رو بگیره و بلندش کنه….

نگاهش رو بین هممون چرخوند و لب زد:
-فقط یه دوست بود..

دستم رو ول کرد و دست هاش رو از دو طرف باز کرد و پوزخند زد:
-اینی که الان جلوتون ایستاده حاصل تلاش و زحمتای رفیقی به اسم محمده..که اگه نبود الان باید سر قبرم دور هم جمع میشدین و فاتحه می خوندین…..

بی حال دستم رو روی دهنم گرفتم و هقی زدم و سامیار متوجه ی من شد…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

2 دیدگاه

  1. ببخشید این پارت ۱۵۹ هست پس برای چی نوشتین ۵۹ و در ادامه لیست پارت های گرداب هوس نیست؟!

  2. کاش شبی یه پارت میذاشتین،وقتی دو هفته یه بار میزارین خیلی طول می‌کشه و یادمون می‌ره و ما باید پارت قبل رو دوباره بخونیم تا یادمون بیاد،الان جای حساس و مهمی پارت تموم شد،پس لطفا سریعتر بزارین ک هیجانش از بین نره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *