خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صد و شصتو دو

رمان گرداب/پارت صد و شصتو دو

دو قطره اشک اروم روی صورت سامیار فرو ریخت و به تلخی لب زد:
-پس چرا منو باور نکردی؟..

مادرجون پیشونیش رو روی سینه ی سامیار گذاشت و درحالی که می لرزید با گریه گفت:
-اشتباه کردم مامان..الهی کور بشم و این حال تورو نبینم…

از روی سینه ی سامیار پیراهنش رو چنگ زد و با همون حالش ادامه داد:
-حق داری..هرچیم بگم کارمو توجیه نمیکنه..اون ندای احمق مغز مارو شست و شو داد..یه سری عکس اورد گذاشت جلومون و یه حرفایی هم زد که هرکی بود باور می کرد..اما من نباید باور می کردم..من مادر توام..نباید باور می کردم..باید می گفتم پسر من این کارو نمیکنه..باید میزدم تو دهنش..من با کارم باعث شدم بقیه هم به خودشون اجازه بدن باهات اون کارو بکنن..ببخش پسرم..ببخش……

سامیار سرش رو عقب برد و با حرص دستش رو روی صورتش کشید و اشک هاش رو پاک کرد و لب زد:
-چطوری فراموش کنم لامصب؟..چطوری فراموش کنم نزدیک ترین ادم های زندگیم باهام اون کارو کردن..چطوری یادم بره مادر و برادرم با بقیه همراه شدن و جلوی کلی ادم خار و ذلیلم کردم…..

مادرجون دوباره سرش رو بلند کرد و با ملایمت دستش رو روی رد اشک های سامیار کشید و مهربون گفت:
-اگه بخواهی همه رو جمع می کنم و به جای اون موقع تو دهن تک تکشون میزنم و مجبورشون می کنم ازت عذرخواهی کنن..هرکاری بخواهی میکنم..فقط کافیه بخواهی…..

کمی تو صورت سامیار نگاه کرد و بعد چشم هاش رو بست و با بغض ادامه داد:
-فقط دیگه اینجوری نگاهم نکن..قلبم طاقتشو نداره..این نگاه ناراحت و دلخورت قلبمو اتیش میزنه پسرم..هرکاری تو بگی انجام میدم….

 

سامیار به مادرش خیره شد و پوزخندی زد و با مکث، خیلی تلخ گفت:
-دیگه چه فایده..دوری چندساله من از خانواده ام جبران میشه؟..اون روزایی که تو مطب ها و بیمارستان ها گذروندم فراموش میشه؟..تو لجن دست و پا زدنم از یاد خودم و بقیه میره؟..نه..دیگه هیچی مثل قبل از اون اتفاق نمیشه……

مادرجون دوباره زد زیر گریه و تکرار کرد:
-ببخشید..ببخشید..راست میگی..جبران نمیشه..ببخشید مادر…

سامیار چشم هاش رو بست و لب زد:
-گریه نکن..

مادرجون اشک هاش رو با یک دستش پاک کرد و گفت:
-باشه..

اما نتونست جلوی خودش رو بگیره و دوباره زد زیر گریه و نالید:
-چطوری گریه نکنم..دیدن این حال تو داره منو میکشه..فکر کردن به حال تو وقتی باهات اون کارو کردیم داره جونمو میگیره..الهی من قربونت بشم پسرکم…..

یهو صدای گریه ش اروم اروم کم شد و سرش خم شد روی سینه ی سامیار و چنگ زد به پیراهنش و پاهاش تو یک لحظه خم شد…

سامیار سریع دست انداخت زیر بغلش و نگهش داشت و همزمان جیغ منم بلند شد و با هول رفتم طرفشون:
-مامان..وای مامان چی شد؟..

سامیار محکم مادرش رو گرفت و کشیدش سمت مبل و به سختی نشوندش روش…

عسل دوید سمت اشپزخونه و سامان هم به سرعت خودش رو بهمون رسوند…

با ترس کنارش روی دسته ی مبل نشستم و سرش رو از کنار تو بغلم گرفتم و اروم با سر انگشت هام به گونه ش زدم:
-مامان..بیدار شو..الهی بمیرم..چی شد..

 

با گریه به سامیار نگاه کردم:
-سامیار یه کاری کن..

سامیار لیوانی که عسل اورده بود رو ازش گرفت و گفت:
-چیه؟..ابه یا اب قند؟..

عسل با هول گفت:
-این ابِ..اب قندم هست..بیارم؟..

-اره بیار..

بعد به سامان نگاه کرد و با لحنی نگران و عصبی گفت:
-داروهاش کجاست؟..

سامان هم با لحنی مشابه ی سامیار گفت:
-تو اتاقشه..

درحالی که به سرعت میرفت سمت اتاق مادرجون گفت:
-الان میارم..

سامیار یه مقدار کمی از اب تو لیوان رو توی دستش ریخت و به صورت مادرجون زد…

وقتی عکس العملی از مادرجون ندید دوباره دستش رو خیس کرد و روی کل صورتش کشید و بعد چند ضربه ی اروم به گونه ش زد و صداش کرد:
-مامان..صدامو میشنوی؟..

پلک های مادرجون کمی لرزید و من نفس راحتی کشیدم:
-سامیار..پلکش تکون خورد..

صدای نفس عمیق سامیار هم بلند شد و دوباره صدا کرد:
-مامان..چشماتو باز کن..

سر مادرجون از بغل روی سینه ام بود و دستم رو دور شونه هاش گذاشته بودم و به خودم تکیه ش داده بودم….

سرم رو خم کردم و روی موهاش رو بوسیدم و با گریه من هم صداش کردم:
-مامان..تورو خدا چشماتو باز کن..داریم از نگرانی سکته میکنیم..بیدار شو قربونت برم…

سامان با پلاستیکی پر از دارو اومد و با نگرانی و سریع همه ش رو روی عسلی کنارمون خالی کرد و درحالی که تند تند زیر و روشون می کرد، با ترس گفت:
-چی باید بهش بدیم..کدوم قرصش؟..

سامیار به داروها نگاه کرد و گفت:
-قرص زیر زبونیشو پیدا کن..

سامان سریع قرصی که سامان گفته بود رو پیدا کرد و یدونه از بسته خارج کرد و به دست سامیار داد….

سامیار به سختی دهن مادرجون رو باز کرد و قرص رو زیر زبونش گذاشت…

بعد دوباره دستش رو خیس کرد و روی صورت مادرجون کشید و نگاهی به دور و برش کرد و با دیدن مجله ی روی میز، با یه خیز برداشتش و مشغول باد زدن مادرجون شد…..

روی موهای مادرجون رو نوازش کردم و با نگرانی گفتم:
-نبریمش بیمارستان؟..

سامیار با فکی منقبض شده و عصبی گفت:
-اگه تا یکم دیگه بهتر نشد میبریم..

سرم رو تکون دادم و اشک هام رو پاک کردم و با ترس به عسل نگاه کردم…

اگه اتفاقی واسه مادرجون می افتاد چه خاکی تو سرمون می ریختیم…
.
حتی فکرش هم تن و بدنم رو می لرزوند..

عسل هم دست کمی از من نداشت و دوتایی در شرف سکته کردن بودیم…

چقدر زن بیچاره رو اذیت می کردیم..هر دفعه یکیمون باعث می شدیم حالش بد بشه…

نگاهی به سامیار کردم که هنوز داشت مادرجون رو باد میزد…

می تونم بگم حالش از هممون بدتر بود..چشم هاش سرخ شده و دندون هاش رو عصبی روی هم می فشرد..انقدر محکم که فکش جابجا میشد…..

نگرانی از سر و صورتش میبارید..

 

چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم..

حال خودمم خوب نبود..کمرم به شدت درد می کرد و حالت تهوع بسیار شدیدی داشتم…

نمی خواستم تو این اوضاع حال بدم رو بروز بدم و سامیار رو نگران تر کنم اما حالم اصلا خوب نبود….

چیزی نگذشته بود که حس کردم سر مادرجون تو بغلم تکون میخوره…

با ذوق نگاهش کردم که پلک هاش می لرزید و داشت بهوش می اومد…

با خوشحالی گفتم:
-داره بهوش میاد..سامیار..

سامیار دست از باد زدن مادرجون برداشت و خم شد تو صورتش…

با نگرانی نگاهش کرد و گفت:
-مامان..صدامو می شنوی؟..

مادرجون اروم و با مکث لای چشم هاش رو کمی باز کرد و به سامیار نگاه کرد…

با ذوقی که نمی تونستم مخفیش کنم، دوباره بلند گفتم:
-چشماشو باز کرد..بهوش اومد..

مادرجون چشم هاش رو بست و با لب هایی لرزون و صدایی خفه گفت:
-خوبم..نگران نباشین..

صدای نفس راحت و عمیق سامیار و سامان بلند شد و سامان گفت:
-خداروشکر..

بعد کمی خم شد سمت مادرجون و گفت:
-حالت خوبه مامان؟..می خواهی بریم بیمارستان؟..

مادرجون اروم سرش رو به چپ و راست تکون داد و نالید:
-نه نه..خوبم..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت صدو شصت

نگاهم کرد و با محبت زیادی ادامه داد: -محمد منو از تو بیمارستها و مطب …

17 دیدگاه

  1. دیگه نباید خودمونو خسته کنیم هی بیام اعتراض بنویسیم و بیخودی عصبانی شیم همون جور ک اونا براشون مهم نیست ما چرا برامون مهم باشه از این به بعد نظر دادن راجبشون غلط محضه هی که نمیشه اعتراض اعتراض اگه براشون مهم بود تاحالا خودشونو اصلاح میکردن گذاشتن گذاشتن نذاشتن دیگه اعتراض بیفایدس براشون 😏🤷🏻‍♀️

  2. ینی امیدوارمممم این کارتون حق الناس نباشه چون من حلالتون نمیکنم

  3. نهایتا میخان بنویسن سامان گریه کرد بعد قطره اشکی از گونه سامیار چکید مادر جوون غش کرد عسلم قهر کرد سوگولم ضعف کرد.بعد میرن تا هفته دیگه که سامیارو سوگل برن تو اتاق خواب بعد بریم سراغ پارتای اتاق خوابو شش ماه اونو طول بدیم… والا

  4. میشه لطفا دلیل اینکع پارت نمیزارید و بگید بهمون 😑🙄😒

  5. هیچ جوابی ام ندارن ب ما بدن فقط مارو معطل خودشونو بی مسئولیتیشون کردن یکم خجالت بکشین ارزش قائل باشین برا دنبال کننده رمانتون ک تمومی ام نداره چندوقته هی کش میدین پارتم ک میزارین خیلی کمه اونم بعداز دو سه هفته

  6. اگه نویسندتون نمیتونه به موقع پارت بده خوب بدین ب یکی دیگه رمانو.یا تمومش کنه خودشو مارو خلاص کنه.مردم دارن موشک هوا میکنن اینا تو دو هفته ای ی پارت نوشتن موندن

  7. اگه میخایین پارت نزارین بگین الان دو هفته اس مارو معطل کردین😶

  8. دو هفتست پارت گذاری نشده😕

  9. یبار زود گذاشتید
    الان دارید عوض اون یبار و درمیارید نه؟
    من که امید ندارم تا سه هفته ی آینده پارت بزارید

    • حال کردبد عجب پیش بینی ای کرده بودم
      همون سه هفته پیش گفتم اینا چون یبار پارت و زود گذاشتن دیگ تا سه هفته ی آینده از پارت خبری نیس
      دیدید دیدید؟؟؟

  10. پارت جدید؟ قرار بود دیگه منظم پارت بزارید.داره دو هفته میشه

  11. میشه پارت بعد و بذارید ی هفته شد ما منتظریم ☹️🙏🏻

  12. آقای آقاپورممنونم ازاینکه پارت گذاشتید

  13. با اینکه کم بود ولی ممنون که گذاشتید

  14. مرسی بابت اینکه این پارت رو سریع گذاشتید خسته نباشید🌸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *