خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صد وشصت ویک

رمان گرداب/پارت صد وشصت ویک

 

پوزخنده سامیار بزرگ تر شد و با تمسخر گفت:
-چیه؟..خیلی سخته باورش؟..سخته باور کنین گول خوردین و یه الف بچه چه جوری باهاتون بازی کرده؟…..

سامان قدمی جلو گذاشت و بهت زده گفت:
-سامیار..این تهت بزرگیه..اگه میخواهی دل مارو بسوزونی، ما همون موقع که تورو بیرون کردیم، هرروز سوختیم..با ابروی اون بچه بازی نکن…..

سامیار زد زیر خنده و به من نگاه کرد و با خنده ی تلخی گفت:
-میبینی؟..هنوزم منو باور نمیکنن..سخته براشون فکر کنن اون عوضی چیکار کرده…

خنده ش رو خورد و چرخید به سامان نگاه کرد و با لحنی پر از گلایه لب زد:
-پس چرا اونقدر راحت گناهکار بودن منو باور کردین؟…

سامان پلکی زد و با ناباوری گفت:
-امکان نداره..امکان نداره..خاک تو سر من..من چه غلطی کردم..چرا همون موقع نگفتی؟..چرا همون موقع نگفتی اون اشغال چه گوهی خورده..چرا ساکت موندی؟…..

سامیار لبخنده تلخی زد و اروم گفت:
-نخواستم با ابروی یه دختر بازی کنم..همون قدر که فهمیدین من کاری نکرده بودم برام کافی بود..اما الان باید می فهمیدین..باید می فهمیدین با من چیکار کردین…..

چشم هاش رو بست و با لحن اروم تری ادامه داد:
-باید می فهمیدین بخاطره کی منو از خونه و زندگیم روندین و انداختینم تو اشغال دونی….

مادرجون با صدایی که به زور درمیومد و با حالی خراب لب زد:
-خدا مرگم بده..خدا منو بکشه..چیکار کردم با بچه ام..الهی بمیرم مادر..الهی بمیرم برات..چیکار کردیم باهات….

با اینکه مقصر بودن و ته دلم بخاطره حال سامیار ازشون کینه داشتم اما طاقت این حالشون رو هم نداشتم….

 

به عسل نگاه کردم و گفتم:
-عسل یه لیوان اب قند درست کن بیار واسه مادرجون…

عسل رفت سمت اشپزخونه و من هم رفتم پیش مادرجون و کنارش نشستم…

دستش رو تو دست هام گرفتم و اروم گفتم:
-دیگه تموم شده مادرجون..اروم باش..تورو خدا خودتو اذیت نکن..حالت داره بد میشه..اروم باش….

با صدای سامان نگاهش کردم که دستش رو روی سرش گذاشته بود و با حالی داغون به سامیار نگاه می کرد:
-باید همون موقع میگفتی..مگه اون به ابروی تو فکر کرد که تو بخاطره اون سکوت کردی..چرا گذاشتی باهات اون کارو بکنه….

سامیار دوباره پوزخند زد:
-تقصیر اون نبود..اونم می خواست خودشو نجات بده..از بقیه توقعی نبود اما شما دوتا نباید باور می کردین..نباید همراه بقیه می شدین و با من اون کارو می کردین…..

اشک های سامان روی صورتش ریخت و تلو تلو خوران چند قدم عقب رفت و به دیوار تکیه داد و سر خورد و همونجا نشست….

دست هاش رو دو طرفش مشت کرد و با پشیمونی و بغض دار لب زد:
-ببخشید..اشتباه کردم..گوه زیادی خوردم..همون لحظه که تو از خونه رفتی بیرون پشیمون شدم..حتی با اینکه فکر می کردن گناهکاری هم از کارم پشیمون شدم..خواستم بیام دنبالت اما بقیه نگذاشتن…..

اشک هاش شدت گرفت و با حرص ادامه داد:
-گفتم حتی اگه این کارم کرده باشه بازم داداشمه..نباید از خونه بیرونش می کردیم..اما حال مامان بد بود و اون پدرِ عوضیش اجازه نداد بیام..یه جوری همه رو پر کرد که جلومو گرفتن..کاش اومده بودم دنبالت..کاش……

دست هاش رو روی صورتش گذاشت و شونه هاش لرزید…

سامیار نگاهش کرد و با کینه گفت:
-دیگه باید میومدی بیمارستان دنبالم..چون همون شب بستری شدم…

 

سامان اشک هاش رو پاک کرد و با پشیمونی به سامیار نگاه کرد و گفت:
-شرمنده تم داداش..اشتباه کردم..

سامیار پوزخندی زد و جوابش رو نداد..

چند قدم عقب رفت و روی مبل پشت سرش نشست و دست هاش رو روی زانوش تو هم قفل کرد و سرش رو پایین انداخت….

کمی بینمون سکوت شد تا عسل با یه لیوان اب قند که داشت قاشق رو تند تند داخلش می چرخوند اومد….

لیوان رو به دستم داد و خودش هم طرف دیگه ی مادرجون نشست…

من هم قاشق رو کمی تو لیوان چرخوندم و بعد نزدیک لب های مادرجون بردم:
-یکم بخور مامان..رنگت پریده ممکنه فشارت افتاده باشه…

سرش رو به دو طرف تکون داد و با گریه نالید:
-به درک..کاشکی میمردم و اون کارو با بچه ام نمی کردم..کاشکی میمردم و این حال و روز بچه امو نمی دیدم….

من هم دوباره گریه ام گرفت:
-خدانکنه این چه حرفیه..یکم بخور مامان..بخاطره من..خواهش میکنم…

با بی میلی چند قلوپ از اب قند خورد و بعد لیوان رو پس زد…

گریون نگاهم کرد و با صدایی اروم لب زد:
-دیگه چه طوری تو صورتش نگاه کنم؟..هیچوقت خودمو نمی بخشم..تو بگو چیکار کنم سوگل؟..چیکار کنم….

سرم رو پایین انداختم و نگاهم رو ازش دزدیدم..جوابی نداشتم بهش بدم..کارشون بد بوده و جبرانش خیلی سخت بود….

دل سامیار بدجور شکسته بود و می دونستم به این راحتی ها نمی بخشید…

 

مادرجون که جوابی از من نشنید با بغض گفت:
-تو هم نمی دونی من باید چه جوری اشتباهمو جبران کنم..چون سامیارمو می شناسی..چون از دلش خبر داری..اون هیچوقت منو نمی بخشه..میاد پیشم اما دلش ازم شکسته……

دوباره سینه اشو چنگ زد و با صدایی تحلیل رفته نالید:
-دل بچه امو شکستم..پدرشو از دست داده بود، مادرشم ازش گرفتم..برادرشم گرفتم..بچه امو بی کس و تنها کردم….

با گریه دستم رو روی شونه ش گذاشتم:
-درست میشه..درست میشه مامان..تورو خدا اروم باش…

دوباره لیوان رو نزدیک صورتش بردم:
-یکم دیگه بخور مامان..من دارم سکته میکنم حال شماهارو میبینم..اون از سامیار و سامان..اینم از شما..تورو خدا بخور رنگت خیلی پریده…..

عسل هم خودش رو کمی بهمون نزدیک کرد و با صدای گرفته ای لب زد:
-اره مادرجون..یکم بخور..ببین حال سوگلم بد میشه ها..شما باید اروم باشین تا سامان و سامیارو هم اروم کنین….

مادرجون نگاهی به من کرد و با دیدن صورت خیس و حال و روزم پلک هاش رو باز و بسته کرد و لیوان رو از دستم گرفت….

چند جرعه دیگه خورد و لیوان رو بین دوتا دستش گرفت و دوباره نالید:
-به من نگین مامان..اگه لیاقت مادر بودنو داشتم با اون یکی بچه ام اون کارو نمی کردم..مادر باید همیشه پشت بچه ش باشه..کاری که منِ نادون نکردم…..

نگاهم کرد و با لب هایی کبود شده ادامه داد:
-تو اروم باش عزیزم..ببخش تورو هم داریم اذیت میکنیم..الان باید تو ارامش باشی اما همش استرس و نگرانی بهت میدیم…..

 

لبخنده تلخی روی لب هام نشست:
-اینجوری نگین..ما یه خانواده هستیم..فقط که تو خوشی ها نباید کنار هم باشیم…

چشم هاش رو بست و سرش رو تکون داد:
-شرمنده ی همتونم..

بعد لیوان تو دستش رو داد به عسل و گفت:
-کمکم کنین بلند شم..

-کجا میخواهی بری مامان؟..بلند نشو حالت خوب نیست…

دوباره سینه ش رو چنگ زد و نفسی گرفت:
-میخوام برم پیش بچه ام..

-چرا اینقدر سینه تو چنگ میزنی؟..درد داری؟..

-مهم نیست..کمکم کنین..

عسل لیوان رو گذاشت روی عسلی کنارش و از جاش بلند شد..

من هم بلند شدم و درحالی که دوتایی از دو طرف بازوی مادرجون رو گرفته بودیم و کمک می کردیم بلند بشه، سامیار رو صدا کردم:
-سامیار..

سامیار سرش رو بلند کرد و همزمان مادرجون انگار که ضعف کرده باشه، زانوهاش کمی خم شد و من با ترس، بلند صداش کردم:
-مامان..چی شد؟..

به سختی روی پاهاش ایستاد و نالید:
-خوبم..خوبم..

با ترس به سامیار نگاه کردم که اون هم بلند شده بود و با چشم هایی پر از نگرانی به ما نگاه می کرد….

با اینکه نمی خواست نشون بده اما نگران مادرجون شده بود…

سوالی نگاهم کرد و با صدایی گرفته گفت:
-کجا میرین؟..

-مامان میخواد بیاد پیش تو..

 

نگاهش سرد شد و پوزخندی زد:
-چرا؟..

با التماس صداش کردم:
-سامیار..حالش خوب نیست..

مثل بچه های لجباز اما ناراحت نگاهم کرد که سرم رو با تمنا روی شونه ام کج کردم و با چشم و ابرو اشاره کردم تا کمی کوتاه بیا….

از جاش تکون نخورد و همینطور سرد به مادرجون نگاه می کرد…

با قدم های کوتاه و اروم جلو رفتیم و بهش که رسیدیم مادرجون چنگ زد به پیراهنش و محکم سامیار رو تو اغوشش گرفت…..

صدای گریه ش که بلند شد، من و عسل هم زدیم زیر گریه…

سامیار رو محکم گرفته بود و تو بغلش می فشرد اما اون هیچ حرکتی نمی کرد…

دست هاش رو صاف دو طرفش نگه داشته بود و بالا نمیاورد تا دور مادرش حلقه کنه…

دلم برای گریه ها و حالت مظلومانه ی مادرجون سوخت…

قدمی جلو رفتم و دستم رو روی بازوش سامیار گذاشتم تا متوجه ام بشه…

داشت مستقیم به روبه روش نگاه می کرد و با حرکت من سرش رو چرخوند طرفم…

ملتمسانه و بی صدا لب زدم:
-لطفا..حالش خوب نیست..

چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید..

با مکث یکی از دست هاش رو بالا اورد و روی کمر مادرجون گذاشت…

میون گریه لبخندی زدم..هرچقدر هم دلخور و ناراحت بود اما دل مهربونش اجازه نمیداد بی تفاوت باشه….

مادرجون دست سامیار رو حس کرد و گریه ش شدیدتر شد…

 

سرش رو از روی سینه ی سامیار برای دیدن صورتش بالا برد و دست هاش رو هم دو طرف صورتش قاب کرد….

سر سامیار رو پایین کشید تا هم قدش بشه و درحالی که سر و صورتش رو غرق بوسه می کرد، لرزون نالید:
-ببخشید..ببخش پسرم..چیکار کردم باهات..مادر نادونتو ببخش..اشتباه کردم اما تو ببخش…

دوباره زد زیر گریه و بوسه هاش رو از سر گرفت..

سامیار رو می بوسید و می بویید و طلب بخشش می کرد…

دستم رو روی دهنم فشردم تا صدای گریه ام بلند نشه و به سامیار نگاه کردم که چشم هاش رو بسته بود و دندون هاش رو محکم روی هم می فشرد…..

مادرجون دستش رو از روی موهای سامیار کشید تا روی شقیقه ش و همینطور تا روی گونه ش رو نوازش کرد و با زاری گفت:
-الهی قربونت برم..الهی فدات بشم مامان..خبط کردم مادر..باید طرف پسرمو می گرفتم..نادونی کردم..تو ببخش گل پسرم..تاج سرم…..

گریه ش بیشتر شد و بلند تر ادامه داد:
-کاش مرده بودم و اون کارو با تو نمی کردم..کاش من جای پدرت مرده بودم..اون به شما ایمان داشت..هیچوقت کاری که من کردمو نمی کرد..کاش میمردم و نمی شنیدم بخاطره ما کارت به دکتر و بیمارستان کشیده شده..دردت به جونم……

سامیار چشم هاش رو باز کرد و از همون فاصله ی نزدیک تو چشم های مادرش خیره شد و گرفته و غمگین لب زد:
-من تا اون موقع هیچ کار اشتباهی تو زندگیم کرده بودم؟…

لب های مادرجون لرزید:
-نه مادر..تو از برگ گلم پاک تر بودی..

سامیار اب دهنش رو قورت داد و با بغض نجوا کرد:
-کسی رو اذیت کرده بودم؟..

-نه قربونت برم..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت صدو شصت

نگاهم کرد و با محبت زیادی ادامه داد: -محمد منو از تو بیمارستها و مطب …

2 دیدگاه

  1. اوففففف این دیگ چی بود
    لامصب گریم گرف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *