خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو شصت

رمان گرداب/پارت صدو شصت

نگاهم کرد و با محبت زیادی ادامه داد:
-محمد منو از تو بیمارستها و مطب های دکترا جمع کرد و زنده نگه داشت و سوگل اومد و منو به زندگی برگردوند….

دوباره به مادرش نگاه کرد و با گلایه گفت:
-دیگه شما نبودین..دیگه خانواده ای نبود..من خودم برای خودم خانواده ساختم..برای خودم خونه و زندگی درست کردم..خونه و خانواده ای که با دنیا عوضش نمی کنم…..

با صدای مادرجون، گریون نگاهش کردم که سینه ش رو چنگ زده بود و با لب هایی سفید شده گفت:
-چ..چرا..چرا به ما..نگفتی..چرا..خبرمون..نکردی؟..

سامیار دوباره اون لبخنده تلخش رو تکرار کرد و گفت:
-خبرتون می کردم به داد پسری که از خونه انداختین بیرون برسین؟..چرا؟..مگه منو از فرزندی رد نکردی..مگه نگفتی دیگه پسری به اسم سامیار نداری..مگه جلوی خانواده ت زیر پاهات لهش نکردی..دیگه چرا باید نگرانش میشدی……

مادرجون سینه ش رو محکمتر چنگ زد و باحالی داغون گفت:
-من عصبی بودم..جلوی بقیه حس می کردم منو کوچیک کردی..ندا با حرفاش منو کور کرد..ندیدم دارم چیکار میکنم….

-باید به پسرت اعتماد می کردی..

سرش رو بالا گرفت و عصبی و با حرص زیادی محکم گفت:
-باید میگفتی هرچی پسرم میگه همون درسته..باید پشت من می بودی..باید بخاطره من جلوی خانواده ت می ایستادی..اما تو چیکار کردی؟….

چند قدم جلو رفت و جلوی مادرش خم شد و مستقیم تو صورتش نگاه کرد و ادامه داد:
-چیکار کردی؟..بذار من بگم..همه رو جمع کردی تو خونه ت و پسرتو انداختی وسطشون و گفتی یالا..هرکی هرکار دلش میخواد میتونه بکنه..هرچی می خواهین بارش کنین..هرچقدر دوست دارین بزنین تو سرش..این بچه صاحب نداره..بگین و بزنین و عقده هاتونو خالی کنین…..

کمرش رو یهو صاف کرد و چند بار دست هاش رو کوبید بهم و دست زد و عصبی زد زیر خنده:
-دست مریزاد..موفق شدی..

 

مادرجون با همون رنگ پریده و لب های سفید شده فقط نگاهش کرد و چیزی نگفت…

انگار حرف های سامیار رو قبول داشت و چیزی نداشت که درجوابش بگه…

فاصله بینمون رو با چند قدم بلند پر کردم و دستم رو روی شونه سامیار گذاشتم:
-سامیار بسه دیگه عزیزم..

نگران حال مادرجون شده بودم..سینه ش رو چنگ میزد و صورتش هرلحظه رنگ پریده تر میشد….

سامیار سرش رو چرخوند طرفم و بلند گفت:
-چرا بس کنم؟..مگه اون روز کسی گفت بسه دیگه..مگه هیچ کدومشون کوتاه اومدن..یه نفر از این خانواده پیدا نشد که بگه شاید این پسر هم حرفی داشته باشه..مگه گذاشتن من از خودم دفاع کنم..تو نمی دونی..تو نبودی…..

با یه حرکت سریع چرخید سمت سامان و با حرص گفت:
-تو که بودی..هیچکدومتون گفتین بسه؟..گفتین شاید اینم حق داشته باشه..شاید حرفی برای گفتن داشته باشه..مگه جز فحش و کتک کاری کردین..تو که اولین مشت رو زدی با خودت نگفتی این برادرمه..سال هاست دارم باهاش زندگی میکنم..یه لحظه تو دلت شک نکردی که شاید همه ی اینا دروغ و تهمت باشه…..

سامان غمگین و با چشم هایی سرخ شده و نم دار نگاهش کرد و حرفی نزد…

سامیار از سکوتش بیشتر عصبی شد و داد بلندی زد:
-د حرف بزن..چرا خفه شدی..اون روز که خوب زبون باز کرده بودی و بد و بیراه می گفتی..چرا الان لال شدی..حرف بزنین..یکیتون جواب منو بدین…..

موهاش رو چنگ زد و با فریاد بلندتری گفت:
-حرف بزنین..من جواب میخوام..چطور به بچه ی خودتون اعتماد نکردین..من تا اون روز چه خطایی کرده بودم که اونقدر راحت اون تهمتارو باور کردین و گوه زدین به تمام سالهایی که کنارتون زندگی کرده بودم..تا اون روز چه کار اشتباهی کرده بودم که باور کردین..که به خودتون نگفتین این بچه که ازارش به مورچه هم نمیرسید..چطوری باور کردین؟..چطوری؟……

 

تمام تنش می لرزید و صدای فریادش هرلحظه بلندتر میشد…

سامان سرش رو پایین انداخته بود و هیچی نمی گفت…

مادرجون با همون حالش داشت زار میزد و عسل هم گوشه ای ایستاده بود و با دلسوزی به سامیار نگاه می کرد و اشک می ریخت….

نمی دونستم باید چکار کنم..نمی تونستم ارومش کنم..هیچ جوری اروم نمیشد…

انگار برگشته بود به اون لحظه ها و داشت جای سکوت اون روز الان حرف هاش رو میزد…

دست هام رو روی دهنم گذاشته بودم و با دیدن حالش داشتم جون میدادم..کاری هم به جز گریه کردن از دستم برنمیومد….

چند قدم به عقب برداشت و نگاهش رو بین مادر و برادرش چرخوند و با صدایی که از فریادهاش دورگه و گرفته شده بود اما همچنان بلند بود، داد زد:
-شما مسئولین..مسئول اون زندگی نکبت بار من شمایین..شما باعث شدین..باعث تمام گناه های من شمایین..من هرکاری کردم شما باعثش بودین..هر گوهی خوردم شما باید تقاصش رو پس بدین..نمی بخشم..هیچ کدومتونو نمی بخشم..کوچیک و بی کسم کردین..جلوی همه خار و سرافکنده ام کردین..جواب هرزه بازیای اون ندای عوضی رو من دادم..بخاطره شما……

موهاش رو محکمتر چنگ زد و نیشخندی زد:
-بذارین یه رازی رو باهاتون درمیون بذارم..نظرتون چیه؟…

دوباره نگاهش رو بینشون چرخوند و با همون نیشخنده روی لب هاش و با تمسخر گفت:
-شما حتی نمی دونین اون ندای اشغال چه جوری گولتون زده..اما من بهتون میگم…

 

فهمیدم چی میخواد بگه و می ترسیدم بعدش پشیمون بشه از گفتنش…

مضطرب و با ترس صداش کردم:
-سامیار..

دستش رو سریع بالا گرفت و من هم ساکت شدم..

چرخید نگاهی بهم کرد و غمگین گفت:
-فکر کنم راز داری دیگه بس باشه..باید بفهمن بخاطره کی بچه شونو پس زدن و مثل یه انگل از خونه پرت کردن بیرون….

پلک هام رو به تایید باز و بسته کردم و سرم رو تکون دادم…

من همون موقع که فهمیدم این موضوع رو به خانواده ش نگفته هم تعجب کرده بودم و دوست داشتم بهشون بگه….

فقط کمی نگران حال مادرجون بودم و نمی خواستم حالش بد بشه…

سامیار دست هاش رو تو جیب شلوارش فرو کرد و لب زد:
-دوست دارین بدونین اون روز واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟..دوست دارین حقیقتو بدونین؟..بهتون میگم..من اون روز ندای عزیز و قابل اعتمادتون که اتفاقا نامزد من هم بود رو تو ماشین یه پسر غریبه دیدم..بهش شک داشتم اما اون روز مطمئن شدم……

نگاهش رو بین مادرجون و سامان که شوکه بهش نگاه می کردن چرخوند و پوزخنده بزرگی زد:
-درحالت عادی هم ندیدم ها..تو خیابون و جلوی چشم من و کلی ادم که اونجا بودن تو بغل همدیگه داشتن عشق و حال می کردن و با وقاحت تمام همو می بوسیدن…..

صدای هین عسل بلند شد و سامان شوکه و داغون، اروم گفت:
-یاخدا..

مادرجون دو دستی به صورتش چنگ زد و نالید:
-سامیار..چی میگی؟..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

26 دیدگاه

  1. پ پارت بعدی ش کو؟؟؟ از ۱۶۰ به بعد نی

  2. پارت ۱۵۹ نیس
    جدا سرچ کنید تا بیاره

  3. سلام چرا پارت ۱۵۹ برام نمیاد

  4. خیلی دیگه دارین کشش میدین،واقعا دیگه خسته کننده شده

  5. سلام ببخشید کی ها پارت میزارن؟

  6. پارت ۱۵۹ پس کو
    بعد پارت ۱۵۸ پارت ۱۶۰ رو گذاشتین

  7. پارت ۱۵۹😐

  8. کجا میتونم پیداش کنم لطفا بگید 🙏🏻☹️

  9. بعد سه هفته همین؟؟؟؟

  10. والله پارت قبل برای سه هفته پیش بود
    کجاش برای یه هفته پیشه😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐

  11. سلام
    ببخشید پارت بعد کی میاد؟

  12. سلام من پارت ۱۵۹پیدا نمیکنم چیکار کنم 😐😑😑😑

  13. سوگند ماکانی

    سلام آقای آقا پور خوب هستین؟؟؟
    ممنون بابت پارت
    ولی یزره بیشتر باشه نسبت به قبل، توروخدا🥺

  14. اشتباه تایپی شده یا واقعا پارت ۱۶۰؟
    ۱۵۹ نیست

  15. پارت ۱۵۹ پس کو؟؟؟

  16. همین همبن همبننننننن
    بعد از سه هفته همین؟؟؟؟؟؟
    واقعا چی باید گفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *