خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ طلاق بده اما زنش هست شاید یه اتفاقی پیش اومده ک مجبور شده
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم میدونستم ارباب زاده بیخود فقط داره ازش دفاع میکنه و این قضیه باعث میشد بیشتر عصبی بشم که اصلا دست خودم نبود کاش میتونستم فراموشش کنم البته ک نمیشد
_ لاله
_ بله
_ دوباره ناراحت شدی ؟
_ نه
_ اما چشمهات یه چیز دیگه میگه !..
_ چشمهام داره اشتباه میکنه پس تا جایی ک میشه این قضیه رو فراموشش کنید دیگه دوست ندارم به هیچ عنوان درموردش صحبت کنم !.
_ باشه
انگار متوجه حال بد من شده بود چون ساکت شد انگار میدونست ….
* * * *
_ لاله
_ بله
_ چرا انقدر عصبی هستی ؟
_ نیستم !
_ راستش رو بگو ببینم چت شده مشخص هست یه چیزی شده وگرنه تو …
وسط حرفش پریدم :
_ نگار انقدر بهم گیر نده
نگار ساکت شد که سرم رو میون دستام گرفتم واقعا داشت درد میکرد ، دستش رو روی شونم گذاشت و اسمم رو صدا زد :
_ لاله
سرم رو بلند کردم خیره بهش شدم و با صدایی ک خش دار شده بود گفتم :
_ جان
_ یه چیزی واسم معما شده !.
_ چی ؟!
_ چرا یهو امیرعباس عوض شد
_ میشه دیگه اسمش رو به زبونت نیاری واقعا دوست ندارم درموردش صحبت کنم
_ باشه !.

_ نگار
خیره به من شد و گفت :
_ جان
_ سامیار رفتارش باهات چطور هستش ؟ اذیتت ک نمیکنه ؟.
خندید
_ سامیار رو نمیشناسی انگار همش باهام شوخی میکنه اما عاشقم نیست
متعجب یه تای ابروم بالا پرید :
_ یعنی چی ؟
نگاهش غمگین شد ناراحت شدم دوست داشتم حداقل خواهرم خوشبخت بشه ، چند دقیقه طولانی ک گذشت گفت :
_ تو فکر طلاق هستم لاله احساس میکنم این شکلی کمک بزرگی به سامیار میکنم
شوکه شده پرسیدم :
_ چرا این و میگی ؟
اشک تو چشمهاش جمع شد :
_ میدونم سامیار عاشق یکی دیگه هستش اگه من طلاق بگیرم کارش خیلی آسون میشه
_ تو واقعا دیوونه شدی !.
_ دیوونه نیستم فقط دوست ندارم اون بدبخت بشه میخوام خوشبخت بشه
من میتونستم عشق تو چشمهای سامیار رو نسبت بهش ببینم چجوری متوجه نمیشد
اسمش رو صدا زدم :
_ نگار
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ بهتره با سامیار صحبت کنی ولی بنظرم سامیار دوستت داره یکم بهش زمان بده
_ تو دوست داری سامیار عاشقم باشه خوشبخت بشم اما همه چیز اون شکلی ک ما دوست داریم نمیشه
_ چی بگم صلاح خودت رو خودت بهتر متوجه میشی واسه ی همین من سکوت میکنم !.
_ خوبه
* * *
_ لاله
سرد گفتم :
_ بله
_ چقدر به زایمان مونده !
بی اختیار پوزخندی بهش زدم حتی نمیدونست چند ماه هستش حامله هستم ک داشت همچین سئوال هایی میپرسید واقعا انگار شوهرم نبود و هیچ نسبتی به من نداشت چقدر روی اعصاب بود .

_ یکماه و خوردی مونده
سرش رو تکون داد بعدش گذاشت رفت ، فقط قصدش این بود با پرسیدن همچین سئوالی من ناراحت بشم بعدش بزاره بره عجب آدمی بود کاش میتونستم یه چیزی بهش بگم حداقل تا قلبم خنک بشه !.
سرجام خشکم زده بود که صدای جر و بحث از تو سالن اومد سریع به سمت سالن راه افتادم ، شیرین با نگار به جون هم افتاده بودند
سریع به سمت نگار رفتم و گفتم ؛
_ نگار
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ چیشده چرا با این دهن به دهن شدی ؟
قبل اینکه جوابم رو بده شیرین با عصبانیت داد زد :
_ این اسم داره
خونسرد به سمتش برگشتم :
_ من کسی رو نمیبینم
بعدش دوباره به سمت نگار برگشتم :
_ با من بیا
_ اما …
_ نگار
_ باشه
نگار خواست بیاد ک شیرین خطاب بهش گفت :
_ بدبختی هم خودت هم خواهرت خیلی زود جفتتون گم میشید
خونسرد به سمتش برگشتم و رو بهش توپیدم :
_ چی داری واسه ی خودت زر زر میکنی ؟
_ واقعیت
_ واقعیت اینه امیرعباس باید خیلی زود از دستت خلاص بشه همین .
بعدش دست نگار رو گرفتم داخل اتاق من شدیم در رو بستم ک پرسید :
_ خوبی ؟
_ آره
نفس عمیقی کشیدم به چشمهاش زل زدم :
_ چیشده نگار چرا باهاش دعوا کردی ؟
_ عصبیم کرد ؟
_ چرا ؟
_ همش قصد داشت از تو بد بگه
_ اما نباید واست مهم باشه !.

_ مگه میشه واسم مهم نباشه اصلا تو خواهرم هستی لاله چرا اینطوری میگی !.
تلخ خندیدم ؛
_ خواهرت هستم درسته اما میدونی هیچکس از ما خوشش نمیاد !
_ بدرک که خوشش نمیاد هیچکس واسه ی من مهم نیست حتی شده یه ذره ، من اجازه نمیدم هیچکس جلوی من از تو بد بگه
اشک تو چشمهام جمع شد چقدر احساس خوبی بود خواهرم دوستم داشت
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟!
_ آره
_ احساس میکنم اما زیاد خوشحال نیستی !
خندیدم :
_ بیخیال نگار
چند دقیقه ک گذشت بلاخره لب باز کرد :
_ بهتر هست ما زودتر بریم پیش مامان بابا لاله من خیلی نگران وضعیت تو هستم از اینجا میترسم !.
_ میترسی ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ چون همشون اینجا خطرناک هستند
_ خطرناک
_ آره مخصوصا شیرین که از تو متنفر هستش ممکنه کاری انجام بده
داشت درست میگفت شیرین از من متنفر بود اما جرئت نداشت کاری کنه
_ نگار شیرین نمیتونه هیچ کاری انجام بده پس نیاز نیست بترسی
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ چرا انقدر مطمئن هستی ؟!
_ میدونم !

 

میدونستم چون نمیتونست خودش رو به خطر بندازه از این قضیه خیلی زیاد میترسید نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ من قصدم این هستش بهت کمک کنم اما میترسم متوجه میشی ؟!
_ آره
واقعا هم متوجه میشدم چی داشت میگفت ولی خوب کاری از دستم برنمیومد ک چیکار میتونستم انجام بدم وقتی همه چیز انقدر آشفته شده بود
_ بیخیال نگار بهتره به همچین چیز هایی اصلا فکر نکنیم این شکلی بهتره
لبخندی بهش زدم میدونستم چی داره میگه نمیدونم چقدر زمان گذشته بود و ما مشغول صحبت شده بودیم …
* * *
با دیدن پدر شیرین متعجب شدم واسه ی چی اومده بود شیرین با ترس یه گوشه ایستاده بود ، ولی مگه چیشده بود به سمت مامان ستاره رفتم و صداش زدم ک به سمتم برگشت و گفت ؛
_ جان
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ پس چرا شیرین انقدر ترسیده و پدرش اومده عمارت نکنه مشکلی پیش اومده ؟
_ نیاز نیست نگران باشی چیزی نشده برو استراحت کن عزیزم …
هنوز حرفش تموم نشده بود ک صدای داد پدر شیرین بلند شد ؛
_ شما غلط میکنید
چشمهام گرد شد چیشده بود ک داشتند دعوا میکردند شوکه شده صداش زدم ؛
_ مامان ستاره
_ جان
_ شما ک گفتید چیزی نیست
چشمهاش رو روی هم فشار داد :
_ بهتره بری اتاقت
مگه میتونستم برم وقتی نمیدونستم چخبره دستم رو روی شکمم گذاشتم ک زیاد طول نکشید همشون اومدند تو سالن پدر شیرین با عصبانیت گفت :
_ شیرین همینجا میمونه و به زندگیش با امیرعباس ادامه میده این قضیه هم واسه ی ما تموم شده هستش همین .

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت صدو شصت

نگاهم کرد و با محبت زیادی ادامه داد: -محمد منو از تو بیمارستها و مطب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *