خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو یک

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو یک

با شنیدن این حرف من دود داشت از سرش بلند میشد اما به سختی خودش رو کنترل کرده بود ولی حقش بود حق نداشت با من اینطوری صحبت کنه ، صدای سرد خانوم بزرگ بلند شد :
_ دوست داری بچه بزرگ کنی بهتره بری یه بچه از پرورشگاه بیاری بزرگش کنی
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد واقعا نمیدونست چی باید بگه و رفتارش بشدت زشت و زننده بود
_ شما دارید به من توهین میکنید !
_ توهین نیست واقعیت هستش پس بهتره به خودت بیای انقدر بقیه رو اذیت نکنی
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد اما مشخص بود حسابی اعصابش خورد شده
_ لاله
_ جان
_ پاشو برو اتاقت استراحت کن اینجا اذیت میشی .
منظورش با شیرین بود و همشون خیلی خوب این قضیه رو متوجهش شده بودند
داخل اتاقم تنها نشسته بودم که صدای در اتاق اومد با صدایی گرفته شده گفتم ؛
_ بله
صدای محمد اومد ؛
_ میتونیم بیایم داخل
_ آره
در اتاق باز شد همراه مهسا داخل شدند ، لبخندی بهشون زدم اومدند پیشم نشستند ، محمد خیره به من شد و پرسید :
_ خوبی ؟
_ آره
_ شنیدم خیلی داری اذیت میشی گفتم بیام ببینمت شاید به کمکم نیاز داشتی
چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ اینجا واسم مثل زندون شده دیگه دوست ندارم حتی یه ثانیه اینجا بمونم
_ بخاطر امیرعباس ؟
_ آره
_ دوستت داره
گوشه ی لبم کج شد :
_ هیچ دوست داشتنی اصلا در کار نیست .

_ لاله
_ بله
_ میدونم از دستش عصبانی هستی اما یکم بیشتر فکر کن خواهش میکنم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ به چی فکر کنم آخه همه چیز کاملا روشن و شفاف هستش فکر کردن نمیخواد
_ باشه
رسما رد داده بودم دیگه نمیدونستم چی باید بگم که اینطوری داشت برخورد میکرد
_ مهسا
_ جان
_ محمد بهت خیانت کنه واکنشت چیه ؟
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ جدا میشم ازش
محمد صداش زد :
_ مهسا
_ چیه خوب من نمیتونم با کسی زندگی کنم که بهم خیانت کرده .
لبخندی روی لبم نشست دقیقا میخواستم همین رو بهش اثبات کنم اینکه حرفاش همش اشتباه هستش و نباید اینقدر بد باهام صحبت کنه
اسمم رو صدا زد :
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم !
_ آره
_ چی باعث شده اینطوری رفتار کنی ؟ نکنه عقلت رو از دست دادی
_ کسی که عقلش رو از دست داده من نیستم !
_ آروم باش
_ بیخیال پس درموردش صحبت نکنیم
_ قصد نداشتم ناراحتت کنم
تلخ خندیدم اصلا نمیدونستم چی باید بگم رفتارشون خیلی بد شده بود ، شاید هم من زیاد حساس شده بودم …

 

مهسا خیره به من شد و گفت :
_ من درکت میکنم لاله وقتی عاشق یکی باشی بهش اعتماد کنی یهو بهت خیانت کنه تموم دنیات زیر و رو میشه اما تو الان به غیر خودت باید به فکر بچه ی داخل شکمت هم باشی اگه نتونستی بهش فرصت بدی اونوقت درخواست طلاق بده .
حرفای مهسا همش منطقی بود ، میدونستم بخاطر خودم داره میگه ، محمد با تشر اسمش رو صدا زد :
_ مهسا
_ چیه !
_ اومدی لاله رو آرومش کنی یا کاری کنی واسه ی همیشه این شکلی باشه ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ دوست نداشتم اصلا این شکلی باشه
_ پس …
_ من فقط میخواستم …
وسط حرفش پرید :
_ چی ؟
_ با واقعیت روبرو بشه درست فکر کنه من حرفی که باید بهش رو گفتم
_ محمد
خیره به من شد و گفت :
_ جان
_ اذیتش نکن !
_ اما …
_ خواهش میکنم
ساکت شد میدونست خودش هم مهسا حرفاش درست و منطقی بود اما اون مثل همه خودخواه بود میخواست به امیرعباس حق رو بده که من اصلا همچین چیزی رو قبولش نداشتم به هیچ عنوان
* * * *
_ کی میخوای دست برداری ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ از چی ؟
_ همین رفتار زشت و مزخرفی ک داری واقعا خودت خسته نشدی ؟
پوزخندی زدم ؛
_ نه
_ خجالت چی اونم نمیکشی ؟.
_ اصلا
_ پس تو قشنگ دیوونه شدی حالیت نیست !.

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو شش

حسابی ناراحت شده بودم که به سمتم اومد خیره بهم شد و گفت : _ …

4 دیدگاه

  1. چرا پارت بعدی رو نمیزاری؟

  2. ببخشید پارت۱۳۲ گذاشته شده¿

  3. خب چ جوری تو کانال محافظ جوین شم میشه بگی؟

  4. سلام ممنون میشم ایمیل کانال محافظ رو بفرستی برام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *