خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو دو

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیو دو

 

_ من میخوام برم پیش خانواده ام باشم تا بچم بدنیا بیاد عمارت پر از استرس هست و هیجان مخصوصا هیجان خیانت دوست ندارم واسه ی بچم اتفاقی پیش بیاد
کلافه چنگی تو موهاش زد در حالی که خیره به چشمهای من شده بود گفت :
_ داری بزرگش میکنی لاله خودت هم این قضیه رو خیلی خوب میدونی شیرین زن من هستش
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ فقط داری خودت رو توجیه میکنی تو قرار بود شیرین رو طلاقش بدی یادته ؟
_ نه
_ پس مشخصه میخوای بپیچونی !؛
_ تو …
صدای در اتاق اومد ک ساکت شد
_ بله
در اتاق باز شد مامان ستاره اومد داخل خیره به جفتمون شد و گفت :
_ باید صحبت کنیم
یه تای ابروم بالا پرید چ اتفاقی افتاده بود هر چی بود خیر نبود کاملا مشخص بود
_ بیا داخل مامان
در اتاق رو بست اومد هممون رفتیم تو بالکن نشستیم که مامان ستاره از امیرعباس پرسید :
_ تو شیرین رو دوستش داری ؟
امیرعباس نگاهی به من انداخت بعدش خیره به مامان ستاره شد و گفت :
_ چرا همچین سئوالی میپرسی ؟
_ جواب بده
_ نه
لبخندی روی لبش نشست ؛
_ پس طلاقش بده
_ چرا ؟
_ چون نقشه های خیلی شومی واست کشیده طلاقش بده و خودت رو خلاص کن
اخماش بشدت تو هم فرو رفت مشخص بود عصبی شده بود ، پس شیرین رو دوستش داشت
_ چیشده
_ هیچ
_ مطمئن هستی مامان ؟
_ آره
_ پس این حرفا ….

_ این حرفا بخاطر خودت هست مطمئن باش من بد تو رو نمیخوام پسرم
امیرعباس ساکت شده داشت بهش نگاه میکرد اما مشخص بود میدونست یه چیزی شده بلند شد و خطاب به مامان ستاره گفت :
_ مامان میای بیرون
_ آره
جفتشون رفتند بیرون میدونستم میخواست دلیلش رو بپرسه هر چیزی بود جلوی من چیزی نمیگفت
_ لاله
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ میتونم بیام داخل
_ آره بیا
داخل اتاق شد خیره به من شد و پرسید :
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ احساس میکنم یه اتفاق بد افتاده واسه ی همین میترسم خیلی زیاد
چند تا نفس عمیق کشیدم اصلا نمیدونستم چجوری باید باهاشون برخورد کنم اما این رو میدونستم خیلی خوب که حسابی از دستشون عصبانی هستم و کاش میشد تا یه بلایی سر همشون بیارم از دستشون خلاص بشم طاقت تحمل کردنشون واسم سخت شده بود خیلی زیاد
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ راستش رو بگو چیزی شده
تلخ خندیدم :
_ نه
اگه هم اتفاقی افتاده بود ذاتا قصد نداشتم هیچ چیزی بهش بگم این شکلی بهتر میشد
_ نازنین
_ جان
_ هیچ اتفاق بدی نیفتاده پس خواهش میکنم اینقدر خودت رو ناراحت نکن
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ من نگران هستم خیلی زیاد
لبخندی گوشه ی لبم نشست و پرسیدم :
_ نگران چی هستی آخه ؟
_ اتفاق هایی ک افتاده
_ دیوونه نشو !.

 

_ واقعا میگم
_ ببین نازنین اگه اتفاق بدی افتاده بود شک نداشته باش بهت میگفتم اما چیزی نشده
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد انگار خودش هم میدونست هیچ چیزی سرجاش نیست
سکوت کرد چون قصد نداشت به من فشار میاره میدونست اینطوری بهتر هستش
نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد ؛
_ لاله
_ جان
_ هر چیزی شد میتونی باهام درمیون بزاری
_ باشه
میدونستم میشه بهش اعتماد کرد چون قلب پاک و بزرگی داشت
* * *
_ لاله
_ بله مامان ستاره
_ تو که از دست من ناراحت نشدی ؟
_ نه
واقعا هم از دستش ناراحت نشده بودم چون هیچ دلیلی واسه ی این کار وجود نداشت
_ لاله
_ جان
_ تو واسم خیلی با ارزش هستی اصلا دوست نداشتم حتی شده یه ذره ناراحت بشی .
لبخندی گوشه ی لبم نشست کاملا میدونستم چی داره میگه اما قصد نداشتم به روی خودم بیارم و این شکلی خیلی بهتر بود
_ لاله
_ جان
_ میخوام یه چیزی بپرسم
_ چی ؟
_ تو دوست داشتی بری پیش خانواده ات یه مدت تا بدنیا اومدن بچتون درسته ؟
متعجب جواب دادم ؛
_ آره
_ میشه یه مدت این قضیه رو کنسلش کنی
چشمهام گرد شد شوکه شده پرسیدم :
_ چرا ؟
_ فقط یه مدت صبر کن بعدش امیرعباس خودش تو رو میبره اگه به من اعتماد داری صبر کن
_ باشه

من به مامان ستاره اعتماد کامل داشتم میدونستم یه چیزی میدونه ک همچین چیزی میگه واسه ی همین دوست نداشتم باهاش مخالفت کنم به هیچ عنوان این شکلی واسه ی منم بهتر بود
نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که مامان ستاره گفت :
_ لاله
_ جان
_ میدونم امیرعباس باعث شده قلبت شکسته بشه جوری ک شاید ممکن هست هیچوقت نتونی ببخشیش اما یه خواهش ازت دارم میخوام بهم گوش بدی
متعجب بهش خیره شدم قصد داشت چی بگه ک داشت این شکلی میگفت
_ چیشده
_ جلوی شیرین با امیرعباس خوب رفتار کن خیلی عادی انگار هیچ چیزی نشده
چشمهام گرد شد
_ چرا ؟
_ خواهش میکنم بهم کمک کن لاله
_ چیزی شده چرا دارید همچین چیزی میگید مامان ستاره من دارم میترسم
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد و گفت :
_ اصلا نیاز نیست ناراحت باشی هیچ اتفاق بدی نیفتاده هر چی ک میگم بخاطر خودت هستش پس خواهش میکنم آروم باش
_ مامان ستاره
_ جان
_ اتفاق بدی ک واسه ی امیرعباس قرار نیست بیفته درسته ؟!
_ نه
حسابی ترسیده بودم و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم کاش باهام رو راست باشه ، میدونستم یه چیزی شده ولی فعلا قصد نداشت به من بگه نباید بیشتر از این اصرار میکردم باید به حرفاش گوش میدادم ، هر چقدرم از دست امیرعباس عصبانی شده باشم نمیخواستم چیزیش بشه !.
_ لاله
_ جان
_ قبول میکنی ؟
_ آره
لبخندی روی لبش نشست دستم رو تو دستش گرفت و با قدردانی گفت ؛
_ ممنون
_ خواهش میکنم !.

من بخاطر امیرعباس حاضر بودم هر کاری انجام بدم هیچکس نمیتونست بفهمه تا چ اندازه امیرعباس رو دوستش دارم واسه ی همین نباید زیاد بهم فشار میاورد ولی خوب کاریش نمیشد کرد همیشه این شکلی شده بود
چند دقیقه ک گذشت اسمم رو صدا زد :
_ لاله
به سمت ارباب زاده برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره خوب هستم ارباب زاده !.
_ یه مدت بود نتونستم باهات درست حسابی صحبت کنم امروز هیچکس نیست
خندیدم :
_ یهو سر و کله ی شیرین پیداش میشه
_ چرا انقدر روش حساس شدی ؟
_ من
_ آره
_ من حساس نیستم !
_ نیاز نیست دروغ بگی کاملا متوجه هستم چقدر روش حساس هستی و واسم عجیب هستش
یه تای ابروم بالا پرید :
_ عجیب هستش ؟
_ آره
_ از چ لحاظی اونوقت ؟
خندید
_ چون امیرعباس هیچ احساسی نسبت بهش نداره و تو گیر میدی
چشمهام گرد شد
_ من گیر میدم !
_ آره خیلی زیاد
به سختی خندیدم :
_ شما اشتباه متوجه شدید
_ ن
_ آره
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ وقتی امیرعباس اون زن رو دوستش نداره نباید انقدر حساس باشی و خودت رو اذیت کنی با این کار ها هیچی بهت قرار نیست برسه
_ ارباب زاده چی باعث شده شما فکر کنید اینطوری هستش من از وقتی امیرعباس بهم خیانت …
وسط حرف من پرید ؛
_ اسمش خیانت نیست چون شیرین زن شرعی و قانونیش هستش .

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

3 دیدگاه

  1. بعد دوهفته همینقدر چرا آخه؟؟؟

    بعدشم این تیکه ی آخر دقیقا چی بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *