خانه / بایگانی برچسب: گرداب

بایگانی برچسب: گرداب

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو میشناسه. امروز قراره یه سر برم ساختمون مناقصه و گزارشاتی رو برای سهامداران ببرم. وقتی رسیدم، ماشین رو تو پارکینگ گذاشتم و وارد آسانسور شدم. بعد از زدن دکمه، در داشت بسته میشد که یه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو چهار

  انگشت هام رو روی سینه ش گذاشتم و مشغول بازی با دکمه ی پیراهنش شدم: -جناب سرهنگ؟.. -اره..خداروشکر اون بود..می دونستم تنهایی کاری ازم برنمیاد..مجبور بودم برم پیش سرهنگ..یه پسر بیست ساله، تنهایی کاری نمی تونست انجام بده..بهش زنگ زدم و گفتم می خوام باهاش صحبت کنم..خودشم فهمید چیز …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نود

  حوله کوچکی که روی پشتی صندلی، جلوی میز ارایشم بود رو برداشتم و باهاش نم موهام رو گرفتم….   نمی خواستم سشوار رو روشن کنم و این سکوت رو بهم بزنم…   خیسی موهام که کمی گرفته شد با همون حوله ای که دورم بود نشستم روی صندلی و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادو چهار

من هم بغلش کردم و چند دقیقه همینطوری موندیم و قبل از اینکه دوتامون گریه مون بگیره، سریع از هم جدا شدیم…. لبخنده پر بغضی بهش زدم و با اشاره ش دوتایی از اتاق رفتیم بیرون… زیاد عادت به کفش هایی با این پاشنه ی بلند نداشتم و کمی برام …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادو سه

شونه بالا انداختم و لب هام رو جمع کردم: -نمی دونم..ازش بپرس.. چپ چپ نگاهم کرد و با حرص گفت: -من بپرسم؟..خاک تو اون سرت تو باید واسم استین بالا بزنی… -من واسه خودم اتفاقی شوهر پیدا کردم..تو جنگ و جدال و جاسوسی و کلفتی…چه توقعی داری… -بابا طرف اماده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتاد و یک

با یک ضربه روی صفحه ی گوشی تماس رو برقرار کردم و گوشی رو روی گوشم نگه داشتم… با استرس لبم رو میجویدم و منتظر بودم جواب بده..می دونستم بیداره اما شک داشتم که جوابم رو میده یا نه…. نمیدونم چند بوق خورد که بالاخره تماس برقرار شد..صدای ضربان قلبم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتاد

  با اضطراب نگاهش کردم و منتظر ادامه ی حرفش شدم.. مطمئن و با لحنی قاطع و محکم گفت: -شاید زندگی خصوصی قابل اعتمادی تا الان نداشته و تو هم حق داری شک داشته باشی بهش اما میدونم و مطمئنم تو هم میدونی که چقدر دل و قلبش پاکه و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتادو نه

  نگاهی به ساعت گوشیم انداختم..ساعت دو نیمه شب بود و سکوت کل خونه رو پر کرده بود… غلتی زدم و دست هام رو روی شکمم تو هم قفل کردم… خوابم نمیبرد و خیلی استرس داشتم..فردا برای ما روز مهمی بود و نمی خواستم خوابالود به نظر برسم اما تا …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتادو هشت

  به زور کارت رو تو دستم گذاشت و من هم دیگه حرفی نزدم… گونه ش رو بوسیدم و ازش تشکر و خداحافظی کردم..داشتم میرفتم سمت ماشین پیش عسل که صدام کرد…. برگشتم طرفش و سوالی نگاهش کردم..خیلی عادی و ساده گفت: -رمز کارت، تاریخ تولد خودته… لبخندم کش اومد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتادوشش

از جوابی که داد انقدر ذوق کردم که کاملا یادم رفت چی می خواستم بگم… دست هام رو روی سینه ش گذاشتم و کشیدم تا روی شونه هاش و بعد هم بردم پشت گردنش و تو هم قفل کردم…. اروم و با ناز خندیدم و گفتم: -نگو که الکی این …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتادو چهار

  چشم غره ای بهم رفت و دیگه چیزی نگفت… وارد سالن که شدیم همزمان مادرجون هم با یه ظرف شیرینی از اشپزخونه اومد بیرون.. لبخندی بهمون زد و با ذوق و شوق گفت: -الهی من قربونتون برم..نمیدونین چقدر خوشحالم..بیایین بشینین ببینم چیکار باید بکنیم… سامیار تا دهنش رو باز …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتادوسه

  هنوز جمله کامل از دهنش درنمیومده بود که یهو صورتش جمع شد و با درد گفت: -اخ اخ سامیار..دستم… مچ دستش که هنوز تو دست سامیار بود، داشت محکم فشرده میشد… اون یکی دست ازادش رو گذاشت روی دست سامیار که دستش رو گرفته بود و دوباره با درد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتادو دو

  مادرجون جلوتر از همه راه افتاد و درحالی که جعبه شیرینی رو باز میکرد گفت: -اومدم خواهر..ببین این بچه ها چه کردن.. سامان هم اون سبد گلی که من به سختی تو بغلم نگه داشته بودم رو ازم گرفت و پشت سر مادرجون رفت و من موندم و سامیار… …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتادو یک

یه گوجه برداشتم و خیلی خوشگل شکل یه گل دراوردمش و گذاشتم روی سالادی که درست کرده بودم…. داشتم شاهکارم رو نشون مادرجون میدادم که صدای زنگ در بلند شد… با مادرجون نگاهی رد و بدل کردیم و گفتم: -من باز میکنم.. از اشپزخونه زدم بیرون و قبل از بیرون …

توضیحات بیشتر »