خانه / بایگانی برچسب: نویسنده مریم مداری

بایگانی برچسب: نویسنده مریم مداری

رمان پرنسس شرقی/پارت پانزده

ببین کی از صلاح حرف میزد رسما زده بود به سرش یکی نیست بگه اخه تو اگه صلاح منو میخواستی که اون دختره رو به من ترجیح نمیدادی با اینکه میدونستی هنوزم عاشقتم باز رفتی دنبال اون دختره با حرص بازوشو گرفتم و کشیدم با اینکه زورم نمیرسد ولی خودش …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

به سختی نایلون وسایل را در دستانش جابه جا میکند گوشه ی چادرش را در دستش مشت میکند و به راهش ادامه میدهد به نفس نفس میافتد اما به سختی وسایل سنگین را حمل میکند با حلقه شدن دستی دور مچ دستش چیزی درونش فرو میریزد و میلرزد عرق سردی …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت چهارده

هنوز چشمام رفتنشونو میدیدن که با صدای دیانا به خودم اومدم -عه اجی اینجا چیکار میکنی ؟! -شما خودت اینجا چیکار داری ابجی خانم! -من…. من … خوب اومدم دستشویی -بسته دیانا اینقدر واسه من فیلم نیا خودم با جیک دیدمت رنگش مثل گچ دیوار سفید شد و با چشمایی …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت دوازده

هوا تاریک شده بود وخسته وکلافه از ندیدن دخترک ماشینش را روشن میکند وبه سمت خانه حرکت میکند تمامی لحظاتی که کنار دخترک سپری کرده بود را در ذهنش تکرار میکند گاهی لبخند میزند وگاهی نم اشک در چشمانش مینشیند از علاقه ی دخترک مطمئن بود ولی میدانست راه رسیدن …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت سیزده

بعد اون مهمونی حال و دماغ هیچ کاری رو نداشتم پوریا بد جوری حالمو گرفته بود حتی از راه رفتن کارمندا هم ایراد میگرفتم و دلیلشو خودم خوب میدونستم اما تظاهر میکردم که هیچ اتفاقی نیوفتاده با اومدن جیک حسابی بهش توپیدم اگه اون روز توی اون جشن لعنتی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت یازده

حسابی به خودم رسیده بودمو چشم پوریا هم که دوره قشنگ ارایش کرده بودم ولباس مشکی که بلندیش تا زانوم بود پوشیدمو وبا کفش های طلایی پاشنه بلندو موهامم اتو کشیدمو دور گردنم ریخته بودم بعد خوردن شام حسابی جیک منو به اتاق خودش برد تا حرف بزنیم روی صندلی …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت نه

با بلند شدن کیارش سریع برمیخیزد و رویش را تکان میدهد نمیتوانست با کیارش چشم در چشم شود باسری افتاده از خجالت و شرم راه خانه را در پیش میگیرد و به سرعت وارد اتاقش میشود روی تخت یک نفره اش مینشیند ودستانش ضربان قلبش را لمس میکند خودش هم …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت هشت

با کمک کیارش روی نیمکت مینشیند گرمای دستان کیارش جانی دوباره تزریقش میکند از ترس زبانش بند امده بود کیارش کنار گوشش زمزمه میکند: -هانیا … حالت خوبه ؟! چی شد به تو هان؟! با دنبال رد نگاه دخترک به هومن میرسد از بین دندان های قفل شده اش میغرد: …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت هفت

باصدای بلند مادرش ،هیراد بیرون از خانه میپرد وبادیدن هانیا به سرعت خود را دراغوشش رها میکند درحالی که ابجی ابجی میگوید لحظه ای چشمان قرمز خواهرش را میبیند و با لحن کودکانه ی خود میگوید -عه ابجی گریه کردی؟ -نه عزیزم -ابجی کجا بودی ؟دلم واست تنگ شده بود …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت شش

دو کاغذ روبه رویش میگذارد وبا کف دست به وسط جفتشون میکوبد -ببین هانیا دوراه بیشتر نداری؟ یک ،بهم وکالت میدی تا از اون پست فطرت شکایت کنم و پدرشو دربیارم و دوم اینکه …اینکه صیغم بشی با گفتن کلمه ی صیغه چیزی درون دلش فرو میریزد ،به اسم غرور …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت شش

ته دلم میدونستم که پوریا عاشقم شده ،کی از پوریا بهتر راستش منم دوستش داشتم واقعا جذاب بود توی ماشین هر جفتمون ساکت بودیم به جلوی زل زده بود حواسش به رانندگیش بود دستشو دراز کرد وضبط ماشین رو روشن کرد چند تا اهنگ بالا وپایین کرد بالاخره به اهنگ …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت پنج

چشمان درشتش پارک را از نظر میگذراند دستان ظریف وکوچک سیاوش را میگیرد و پشت کیارش قدم برمیدارند بعد از دوچرخه سواری مفصل هر سه خسته به گوشه ای پناه میبرند وروی نیمکت های سرد پارک مینشینند کیارش لحظه ای انهارا تنها گذاشته و برای خرید وسایل به مغازه ای …

توضیحات بیشتر »