خانه / بایگانی برچسب: شوهر غیرتی من

بایگانی برچسب: شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو پنج

بلاخره کار من تموم شده بود و همراه ارباب زاده برگشتیم روستا نشسته بودم داخل اتاق خیلی خوابم میومد همین که چشمهام رو بستم طولی نکشید گرم شد و خوابم برد _ستاره با شنیدن صدای آروم ترنج اهسته چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم خمیازه ای کشیدم و گفتم: …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو چهار

با رفتن سپهر ارباب زاده به مادرش خیره شد و گفت: _چه خوب جوابش رو دادید فکر نمیکردم شما هم بلد باشید اینجوری باهاش صحبت کنید مامان نازگل خیلی خونسرد به ارباب زاده خیره شد و گفت: _من فقط هر چیزی رو به جا میگم نه اینکه برینم به بقیه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو سه

بلاخره امروز نغمه و سپهر اومدند ، از نغمه اصلا خوشم نیومد یه جوری داشت رفتار میکرد انگار از دماغ فیل افتاده به سپهر خیره شدم‌ که خیلی سرد داشت برخورد میکرد و هیچ عشقی تو صورتش نسبت به نغمه دیده نمیشد اصلا هیچ بچه ای هم نداشتند معلوم نبوده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهل

_میدونم نغمه اصلا کارش درست نبود اما ما قاضی نیستیم که حکم بدیم و قضاوت کنیم پس نباید بهش بی احترامی کنیم _مامان میفهمی چی داری میگی از من میخوای بااون زن خوب رفتار کنم اصلا مگه میشه حال خواهرش بیتا رو ندیدی به چه حال و روزی افتاد هنوزم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هشت

  سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم: _بله بابا! _دیگه نمیخوام ببینم یا بشنوم ستاره از شنیدن حرف هات ناراحت شده فهمیدی !؟ _اما بابا اون یه عروس خونبس چرا انقدر دوستش دارید و بهش احترام میزارید !؟ _چون اون یه عروس مناسب …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو شش

من بشدت از رابطه با ارباب زاده  میترسیدم اون شب اول باهام خیلی خشن رفتار کرد صدای مامان بلند شد: _ستاره تو از اهورا میترسی !؟ با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم: _آره من از ارباب زاده میترسم میشه من امشب … …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو پنج

به این زن هیچ حسی ندارم که بخوام روش غیرت داشته باشم پس لازم نیست شما این حرف های بی سر و ته رو برای من تکرار کنید! مادرش با خشم بهش خیره شد و عصبی گفت: _اهورا! اهورا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت: _مامان معذرت میخوام من …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من /پارت سیو چهار

لبخند خبیثی روی لبهاش نشست و با بدجنسی گفت: _فردا قراره  من ازدواج کنم با شنیدن این حرفش متعجب شدم اون ازدواج کرده بود با من چجوری میخواست دوباره ازدواج کنه منظورش چی بود از زدن این حرف چی رو میخواست ثابت کنه ، به سختی لب باز کردم و …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو سه

از شدت ضعف اصلا نمیتونستم چشمهام رو باز کنم دیروز تموم مدت رو بی وقفه بدون اینکه چیزی بخورم کار کرده بودم شب هم ارباب بهم اجازه نداد برم غذا بخورم برای همین الان برام خیلی سخت بود چشمهام رو باز کنم و از سرجام بلند بشم صبح شده بود …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیویک

قد بین من و ارباب زاده خونده شد حالا زن رسمی ارباب زاده شده بودم زن که چه عرض کنم من شده بودم عروس خونبس ، مادر و پدر ارباب زاده خواهرش رفتار خیلی باهام داشتند اما رفتار ارباب زاده باهام بشدت بد بود. روی تخت نشسته بودم امشب من …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سی

ماشین صدای عصبی ارباب زاده بلند شد: _گمشو پایین! با ترس از ماشین پیاده شدم و به صورت عصبی ارباب زاده خیره شدم پوزخندی به صورت وحشت زده ام زد و رو به آدماش گفت: _بیاریدش عمارت! آدماش به سمتم اومدند که با گریه گفتم: _خودم میام و دنبال ارباب …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو نه

قراره بریم عمارت جدید میدونی!؟ _آره خانوم بزرگ با لبخند بهم خیره شد و گفت: _همه چیز رو قراره از نو شروع کنیم امیدوارم هیچ مشکلی دیگه پیش نیاد! با لبخند به خانوم بزرگ خیره شدم خانوم بزرگ کسی بود که من رو از اون خانواده که فکر میکردم خانواده …

توضیحات بیشتر »