خانه / بایگانی برچسب: رمان

بایگانی برچسب: رمان

رمان گرداب/پارت شصتو نه

از جا بلند شد و دست من رو هم گرفت و بلندم کرد و گفت: -منو قبول داری؟.. -این چه حرفیه..معلومه که دارم..از همه ی دنیا بیشتر.. -خب پس من بهت قول میدم دوستت داره..مطمئن باش..هم تورو میخواد هم این زندگی که با تو داره… لبم رو گزیدم و سرم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو شش

خدایا اخه این چه بلایی بود که سرم اومد…! چه طور تونست از اعتماد من سواستفاده کنه…! همون طور که اشک می ریختم و وسایلم رو جمع می کردم زیر لب با خودم زمزمه کردم: _احمق…دختره ی ساده لوح احمق…! زیپ چمدونم رو بستم و از جام بلند شدم. اشکامو …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو پنج

”کمند” امضا اخرو زدم و صاف ایستادم. از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم. همون طور که حدس زده بودم حتی ماهی جون هم از شراکت من و لئون خوشحال شده بود. لئون به سمتم اومد و دره گوشم پچ زد: _تا آرزوهات راه کوتاهی در پیش داری. توی صورتش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو هشت

  لحنش خیلی بامزه بود و لبخندی بهش زدم: -امروز اخرین روز محرمیتمون بود..تموم شد دیگه… جمله ی اخرم پر از غم بود و مادرجون با دلسوزی دستم رو تو دستش گرفت و گفت: -حرف زدی باهاش چی گفت؟… -چی بگه؟..اون اصلا درست و حسابی حرف نمیزنه..منو گذاشت اینجا گفت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو هفت

  این حرف یعنی هنوز باید دنبال پولت باشی..پولتم گرفتی همونطور که گفتی باید خونه بگیری..خونه هم گرفتی باید از اینجا بری…. دیگه تا چند روز دیگه محرمیتی هم نبود که بخاطرش مجبور باشم بمونم…. سرم داشت گیج میرفت اما نمی خواستم سامیار متوجه حال بدم بشه… اروم مشغول خوردن …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو چهار

_لئون:همکاری که من ازش حرف می زنم نیاز به سرمایه داره…! سرمو زیر انداختم و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم. مطمئن بودم ماهی جون نه تنها ناراحت نمیشد بلکه خوشحالم میشد که من سند خونه ای که به نامم زده بود رو خرجه سرمایه ای که لئون می خواست …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو سه

رو به رامین کردم و با حرص گفتم: _توام ببند نیشتو دیگه پلشت دستاشو به علامت تسلیم اورد بالا و با در حالی که سعی میکرد خندشو بخوره ولی همچنان چین کنار چشماش نشون از خندش بود گفت: _ببخشید ببخشید، اخه خیلی باحال گفت با حالت چهره خفه شویی بهش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو شش

  من هیچ وقت نتونستم واقعی و از ته دل، لذت زن بودن رو ببرم… مثل بقیه عروسی نداشتم که شبش از دنیای دخترانه ام بیرون بیام و به دنیای ناشناخته ی زن بودن سلام کنم…. هیچ برهه ای از زندگیم معمولی و نرمال نبود.. روز بعد از شب زفاف …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو سه

  با تعجب پرسیدم: _من که درو قفل کرده بودم تو چه طوری اومدی توی اتاق…؟ عصبی به سمتم قدمی برداشت و گفت: _از هشت دیشب که رفتی توی اتاق تا الان که دو ظهره خوابیده بودی؟…لعنتی مگه تو خرسی!نه غذایی نه آبی نه حتی دستشویی ای!فکر کردم مردی از …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو دو

ارباب زاده نگاه خیره ای به من انداخت و با صدای جدی گفت: _چرا بهش چیزی نگفتی مگه زبون نداری !؟ با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد همچنان متعجب با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که صدای مامان نازگل بلند شد: _اهورا اهورا با شنیدن صدای مامان …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو دو

  مامانم ظرف عسل و آورد و جلومون گذاشت، علیسان از لحظه ای که محرم شده بودیم دستمو گرفته بود و ولم نمیکرد انگشت کوچیکه اون یکی دستشو داخل ظرف عسل فرو کرد و تهدید وارانه رو به چشمای شیطونم گفت: _اگه گازش بگیری میکشمت چشمکی زدم و دهنمو باز …

توضیحات بیشتر »