خانه / بایگانی برچسب: رمان

بایگانی برچسب: رمان

رمان حصار/پارت بیست و یک

_بهار عزیزم مطمئنی ، اونجور که تو گفتی میخوام فکر کنم گفتم کمه کم یک هفته طول میکشه عصبانیتم رو پنهون میکنم و با لبخندی رو به نیلوی متعجب میگم: _مطمئنم نیلو جون تو به انیس خانوم زنگ بزن کاریت نباشه تا میخواد بازم حرف بزنه بلند میشم و حینی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو هشت

  مادرجون با تعجب بیشتری به سامیار نگاه کرد و با اخم گفت: -چی؟..یعنی چی؟.. حتی سامان هم با حرف من چشم از صفحه تلویزیون گرفته بود و داشت شوکه نگاهمون می کرد…. سامیار چپ چپ من رو نگاه کرد و گفت: -نه اینطور نیست… -چرا راستشو نمیگی..خودت امروز بهم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب /پارت سیو یک

  سامان همینطور که به چند نفر تعارف می کرد که بیان داخل، صداش رو کمی بلند کرد و گفت: -مهمون داریم مامان… نگاهی به سامیار انداختم که با اخم های تو هم و صورتی بی حوصله نگاهش به طرف راهرو بود تا ببینه کی میاد داخل…. شالم رو از …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  اه مرده شورتو ببرن علیسان که تو چند وقتی که باهات اشنا شدم یه روز عین ادم سر کلاسام نبودم با صدای زنگ گوشیم دو متر تو جام پریدم، حدسم درست بود خوده علیسانه صدامو صاف کردم و یکم صبر کردم تا خوب بوق بخوره، نمیخواستم بفهمه عین چی …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت دوازده

  تو اتاقم ، تو خونه بابا نشستم و فکر میکنم به سکوت عجیبش ، فقط وقتی که کمکم کرد سوار ماشینش بشم عمیق پیشونیم رو بوسید و این یکم از نگرانیم کم کرد که چیزی نفهمیده ولی بازم از بابا بعید بود که تو این مواقع سکوت کنه هیچ …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت شش

دو کاغذ روبه رویش میگذارد وبا کف دست به وسط جفتشون میکوبد -ببین هانیا دوراه بیشتر نداری؟ یک ،بهم وکالت میدی تا از اون پست فطرت شکایت کنم و پدرشو دربیارم و دوم اینکه …اینکه صیغم بشی با گفتن کلمه ی صیغه چیزی درون دلش فرو میریزد ،به اسم غرور …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیست

  اون زن ساکت شد فقط نگاه پر از تنفرش رو بهمون دوخت که احساس بدی بهم دست داد ، دست ارباب رو محکم فشار دادم و با صدای گرفته ای گفتم: _ارباب میشه از اینجا بریم نگاه عمیقی به صورتم انداخت و بلند شد منم بلند شدم ک رو …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت شش

  از وقتی که برگشته بود نمایشگاه الکی به همه شاگردهای موجود در مغازه گیر میداد نمیدونست چشه هر لحظه فکری از ذهنش میگذشت اخرشم خودش به خودش میگفت “اصلا به تو چه” و با این حرف برای یکی دو ساعت یادش میرفت اما با دیدن کوچکترین چیزی مثل کفش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو چهار

  از جا پریدم و گوشی رو از روی تخت چنگ زدم… پیامک شاهین خان رو باز کردم.. “اگه سامیار هنوز نیومده زنگ بزن با داداشت حرف بزن” شماره رو گرفتم و با دستی که بدجور می لرزید گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم و منتظر شدم… چند بوق که …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت اول

رمان فرشته تاریکی

  به نام خدا تاریکی شب همه جارو پوشانده بود ودر کنج کوچه های این شهر دختری با لباس های خیس و صدای چیک چیک حاصل از قطرات اب باران که از روی لباسش روی زمین فرود می امدندو سکوت کوچه را شکسته بود نفس نفس میزد و پهلویش تیر …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیست

  *** داشتم با تعجب به پسرایی که داشتن ازین سمت خونه به اون سمت خونه میرفتن و هر کی هر کاری به دستش میومد انجام میداد نگاه میکردم بدون اینکه نگاهمو ازشون بردارم با ارنج زدم به بازوی دنیا و گفتم: _مشروبارو نگاه! تا حالا از نزدیک ندیده بودم …

توضیحات بیشتر »