خانه / بایگانی برچسب: رمان

بایگانی برچسب: رمان

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل داشتم…یا پوریا ویا هیچ کس دیگه…. مثل فنر از جام بلند شدم …به سمت پذیرایی رفتم با این که صبح بود ولی خونه تاریک به نظر میرسید … جلو تر رفتم روی مبل نشسته بود …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنجاهو دو

  با این حرفش بی اراده سر بلند کردم و نگاهم خیره موند به سامیار… با چشم های به خون نشسته و اخم هایی که وحشتناک تو هم کشیده بود، نگاهم می کرد… به صورتم نه..نگاهش میخکوب مونده بود به دستم و مانتوم… لبه های مانتو رو محکم تر روی …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهار

  سمت راست ماهی نشستم و لئون رو به روی من… برای خودم یک کفگیر برنج کشیدم و یک ران برای خودم سالاد هم خالی کردم و شروع به خوردن کردم…مثل زامبی خیلی گشنه بودم… به حرفای بین ماهی و لئون توجه ای نمیکردم بشقابم خالی شد که نیم خیز …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت دو

با دیدن ماهی و امنه که تو در ایستاده بودن و برام دست میزدن از خجالت قرمز شدم…. سریع رفتم پشت پرده گوشه اتاقم تا لباس بپوشم کمند_عه لیدی من نباید دربزنی بیای تو…شاید مثل الان لخت بوده باشم خب…. حیایی گفتن…خجالتی گفتن… با حرفم ماهی بلند خندید و بریده …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت یک

روی صندلیم جا به جا شدم که ساحل کلافه به پهلوم کوبید ساحل_معلومه چته هی وول میخوری… صاف بشین دیگه….جلسه دومه میایم سراین کلاس باز بی استادیم… کمند_انگار خیلی دوست داری این استادای ور ورو بیان مخمونو بخورن…بیخیال بابا… باخیس شدن بین پام یا خدایی زیر لب گفتم که از …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو چهار

هر دو باخنده به سمت اتاق سوت وکور حرکت میکنند …کیارش برای تهیه ی رنگ و وسایل نقاشی اورا تنها میگذارد و بیرون میرود در نبود کیارش فرصت را غنیمت میشمارد … به سرعت از منیژه خانم درخواست چهارپایه ای بلند میکند تمام پرده های خاک گرفته وچرکی را باز …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو نه

  چشم هاش رو ریز کرد و خیره شد بهم: -اما قسم خوردم یه روزی تلافی همه ی اون اشک هارو دربیارم… تنم بی اختیار از نفرت تو صداش لرزید… می دونستم..می دونستم بی خیال دخترِ بیچاره نشده و یه کاری کرده… انگار یه لحظه فراموش کردم کی جلوم نشسته …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو یک

  از ترس سر جام میخکوب شده بودم، با یه لبخند خبیث نگاهم میکرد، الان وقتش نبود برم ماریا رو نجات بدم اول باید خودم و از دست این قول بیابونی نجات میدادم تمام توانم و تو پاهام گذاشتم و قبل از این که بهم برسه برگشتم و پا گذاشتم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو هشت

  گیج به خانوم بزرگ خیره شده بودم منظورش از بچه ها چی بود! _بچه ها! با شنیدن این حرف من خانوم بزرگ لبخندی زد و گفت: _بچه ها دوقلو هستند بهت زده به خانوم بزرگ خیره شدم یعنی واقعا بچه هام دوقلو بودند اشک تو چشمهام جمع شد _میخوام …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو پنج

شب رو زیر اسمون پراز ستاره خوابیدیم نزدیک های صبح با سر وصداهایی از خواب بیدار شدم تازه منظره جلوه ی خودشو نشون میداد تو تاریکی شب قشنگ معلوم نبود سرمو به اطراف چرخوندم تاپوریا رو پیدا کنم ولی ندیدمش کفشامو پوشیدم وراه افتادم چشمام به گل های سفید افتاد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو دو

  از دیدن لباس مشکی که تن سامیار بود، داشت خنده ام می گرفت… خدایا حکمتت رو شکر..به کجا مارو رسوندی که سامیار واسه سورن مشکی میپوشه… سری تکون دادم و نگاهم رو به عسل دوختم و گفتم: -مرخصم؟.. سرش رو تکون داد و برگه ی ترخیصِ تو دستش رو …

توضیحات بیشتر »