خانه / بایگانی برچسب: رمان

بایگانی برچسب: رمان

رمان گرداب/پارت صدو یک

  سرم رو چند بار به تایید تکون دادم و با لبخنده بی حالی، سعی کردم نشون بدم چیزیم نیست… اما درواقع داشتم از داخل متلاشی میشدم..فکرهایی که تو سرم بود داشت مثل خوره مغزم رو می خورد…. گلوم همچنان از بغض درد می کرد و خیلی سخت سرپا بودم… …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو نه

  لبخندم رو به سختی جمع و جور کردم و گفتم: -شام چی درست کنم سامیار؟..   پوفی کرد و بی حوصله گفت: -منو قاطی این چیزها نکن..هرچی خودت خواستی درست کن..من برم کلی کار دارم..چیزی نمیخواهی شب بگیرم بیارم؟….   -نه سامیار همه چیز هست..فقط شب زود بیا..   …

توضیحات بیشتر »

رمان مهاجر/رمان پرنسس

  دو رمان بسیار عالی با ژانر های متفاوت و هیجانی     دوتا از بهترین رمان هایی که تو این سایت جدیدمون برای افزایش بازدید سایت استفاده کردیم و مطمعن باشین از این رمانهای جدید نهایت رضایت و خواهی داشت   برای خواندن این رمانها به سایت دیوان رمان مراجعه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو هشت

وقتی رسیدیم مامان نازگل و بقیه با نگرانی به سمتم اومدند و گفتند : _ چیشده حوا با خوشحالی بهشون خیره شد و گفت : _ ستاره حامله شده این خبر خیلی مهمیه با شنیدن این حرف همه با خوشحالی شروع کردند به تبریک گفتند اما من مات و مبهوت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو یک

  با دستش موهای اومده تو صورتم رو عقب داد و با صدایی که بم تر از قبل شده بود لب زد: -جان.. هیچی نگفتم و بی تاب خودم رو تو بغلش تکون دادم که دوباره و اینبار بدون اینکه لحنش سوالی باشه، تکرار کرد: -جان..جانم.. میون نفس نفسم، لبخند …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نود

  حوله کوچکی که روی پشتی صندلی، جلوی میز ارایشم بود رو برداشتم و باهاش نم موهام رو گرفتم….   نمی خواستم سشوار رو روشن کنم و این سکوت رو بهم بزنم…   خیسی موهام که کمی گرفته شد با همون حوله ای که دورم بود نشستم روی صندلی و …

توضیحات بیشتر »

رمان عشق ممنوعه ی استاد (پیشنهادی)

  رمان بسیار زیبای عشق ممنوعه استاد   دوستان دعوت میکتم حتما چند دقیقه وقتتونو برای خواندن این رمان بزارین عاشق رمان میشید   در  سایت جدیدمون دل رمان   برای خواندن این رمان به سایت دل رمان مراجعه کنید … delroman

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادوشش

رمان گرداب

  سرم رو تکون دادم: -اره زنگ زدم بهش خبر دادم… کامل چرخید طرفم و خیره تو چشم هام نگاه کرد: -چرا؟… -نمی تونستم که اینجا تنها بمونم سامیار..من فقط اونو دارم باید بهش می گفتم..ولی میبینی که نیومده… -یعنی الان باید منتظر اون شوهر عوضی و پسر شارلاتانش باشیم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادو پنج

  ابروهام رو انداختم بالا و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم… اون هم یه ابروش رو انداخت بالا و لب زد: -وقتی نبردمت و دیر شد، ببینم بازم میخندی یا نه.. -نبری؟..اونوقت سر خودت کلا میره.. -عه؟..زبون دراوردی… تکونی به خودم دادم تا شاید کمرم رو صاف …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو چهار

در و بست و برگشت سمتم، با یه شیطنت خاصی کشیده گفت: _خببب، بلاخره تنها شدیم سعی کردم خودمو بزنم به اون راه، نگاهی به خونه انداختم و با دستپاچگی گفتم: _من برم یه دوش بگیرم که صورتم رو هیکلم داره سنگینی میکنه کتشو دراورد و انداخت روی مبل، در …

توضیحات بیشتر »

رمان نیلا

نویسنده نسیم جعفری

  رمان در مورد دختری به نام نیلا هست که تو بچگی مادر و خواهر دوقلوش و از دست داده  و به دلایلی خودش و باعث مرگشون میدونه و الان با پدر و برادر و دختر خاله مادرش که همسر پدرش شده زندگی میکنه یه روز که با پدرش از …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادو چهار

من هم بغلش کردم و چند دقیقه همینطوری موندیم و قبل از اینکه دوتامون گریه مون بگیره، سریع از هم جدا شدیم…. لبخنده پر بغضی بهش زدم و با اشاره ش دوتایی از اتاق رفتیم بیرون… زیاد عادت به کفش هایی با این پاشنه ی بلند نداشتم و کمی برام …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنحاهو شش

رمان شوهر غیرتی من

مهمونی شروع شده بود انگار صدای جیغ و داد داشت میومد تلخ خندیدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم ، چشمهام گرم شد داشت خوابم میبرد که صدایی کنار گوشم شنیدم : _ ستاره با شنیدن صدای ارباب زاده آهسته چشمهام رو باز کردم _جان _ چرا خوابیدی !؟ با …

توضیحات بیشتر »