خانه / بایگانی برچسب: رمان گرداب

بایگانی برچسب: رمان گرداب

رمان گرداب/پارت پنجاهو سه

  با حالی عجیب و یه جورِ خاصی، اروم و زمزمه وار گفت: -بالاخره قاتل پدرمو گرفتم… چنگ زدم به پیراهنش و من هم نگاهم رو به شاهین دوختم که حالا روی برانکارد بود و داشتن میبردنش…. دو قطره اشک چکید روی صورتم و لب زدم: -قاتل پدر و مادر …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنجاهو دو

  با این حرفش بی اراده سر بلند کردم و نگاهم خیره موند به سامیار… با چشم های به خون نشسته و اخم هایی که وحشتناک تو هم کشیده بود، نگاهم می کرد… به صورتم نه..نگاهش میخکوب مونده بود به دستم و مانتوم… لبه های مانتو رو محکم تر روی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنجاهو یک

  دست شاهین خان روی شلوارم از حرکت ایستاد و انگار صدام رو شنیدم..سرش رو که پایین بود، اروم اورد بالا… بدنم یخ کرد و با وحشت نگاهش کردم.. چشم هاش رو ریز کرد و نگاهی به پنجره ی اتاق کرد و دوباره با چشم های به خون نشسته نگاهی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنجاه

  . چونه ام لرزید و مقاومتم شکست و بغضم ترکید: -چرا..چرا جای سورن منو نکشتی راحتم کنی؟… مستقیم تو چشم هام خیره شد و بی پروا و اروم لب زد: -تو مادرتی..انگار که خوده خودشی..چطوری از تو بگذرم..این صورت انگار صورت جوونیای مادرته..نمیتونستم بی خیالت بشم..تو مال منی…. دلم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو نه

  چشم هاش رو ریز کرد و خیره شد بهم: -اما قسم خوردم یه روزی تلافی همه ی اون اشک هارو دربیارم… تنم بی اختیار از نفرت تو صداش لرزید… می دونستم..می دونستم بی خیال دخترِ بیچاره نشده و یه کاری کرده… انگار یه لحظه فراموش کردم کی جلوم نشسته …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو هشت

  پوزخندی زد و با لحنی که پر از حرص و حسرت و عصبانیت بود گفت: -نمی دونم اونم منو دوست داشت یا نه اما گاهی جواب لبخندمو میداد..سر به زیر و خانوم، جواب سلامم رو با همون شیطنتی که داشت میداد..همه چیه اون دختر برام خواستنی بود…. سرش رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو هفت

  طناب رو از دور دستم باز کردن و اشاره ای به سمت راست کردن که از اون طرف برم و خودشون هم دنبالم اومدن…. جای طناب روی مچ دستم رو محکم می مالیدم و دور و اطرافم رو نگاه می کردم… خونه ی بزرگ و مجللی بود..با وسایل شیک …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو شش

  دست هام رو تو دستش تکون دادم و نالیدم: -گوشیمو خاموش کردم.. صداش اروم تر و ترسناک تر بلند شد: -میگم کجاست؟… گوشه ی لبم رو گزیدم و خودم رو یکم کشیدم به سمت چپ که ازش فاصله داشته باشم اما جفت دست هام رو گرفته بود و اجازه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو پنج

  سرش رو تکون داد و مکثی کرد اما جای بیرون رفتن اومد داخل اتاق… روی سر پاهاش، جلوم پایین تخت نشست و دستش رو روی دست هام گذاشت و فشرد… بی اختیار چشم هام چرخید سمت صورتش و اون هم همین رو می خواست… لبخنده کجی زد و با …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو چهار

  چشم هاش رو با ناامیدی بست و نفسش رو فوت کرد..می دونست وقتی تصمیمی بگیرم حتما عملیش می کنم… دستم رو از تو دستش دراوردم و همزمان صدای سامیار باعث شد بچرخم سمت در اتاق: -فکر می کنی من دوس داشتم این اتفاقات بیوفته؟..من همه ی تلاشم رو کردم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو سه

  دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم و گفتم: -می خوام الان برم..دلم داره میترکه..دارم دیوونه میشم… -گفتم نه سوگل.. لب هام رو روی هم فشردم و با التماس از تو اینه بهش نگاه کردم: -خواهش میکنم… نگاهش رو ازم گرفت و نفسش رو محکم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو دو

  از دیدن لباس مشکی که تن سامیار بود، داشت خنده ام می گرفت… خدایا حکمتت رو شکر..به کجا مارو رسوندی که سامیار واسه سورن مشکی میپوشه… سری تکون دادم و نگاهم رو به عسل دوختم و گفتم: -مرخصم؟.. سرش رو تکون داد و برگه ی ترخیصِ تو دستش رو …

توضیحات بیشتر »