خانه / بایگانی برچسب: رمان گرداب

بایگانی برچسب: رمان گرداب

رمان گرداب/پارت هفتاد

  ابروهام رفت بالا و چشم هام کمی گرد شد: -کی؟..یعنی منظورم اینه با کی میان؟.. مادرجون که متوجه منظورم شده بود، خنده اش رو خورد و گفت: -همشون میان دیگه… صورتم در هم شد و با ناله گفت: -وای مادرجون..اخه چرا همین امشب که حال من خوب نیست و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو نه

از جا بلند شد و دست من رو هم گرفت و بلندم کرد و گفت: -منو قبول داری؟.. -این چه حرفیه..معلومه که دارم..از همه ی دنیا بیشتر.. -خب پس من بهت قول میدم دوستت داره..مطمئن باش..هم تورو میخواد هم این زندگی که با تو داره… لبم رو گزیدم و سرم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو هشت

  لحنش خیلی بامزه بود و لبخندی بهش زدم: -امروز اخرین روز محرمیتمون بود..تموم شد دیگه… جمله ی اخرم پر از غم بود و مادرجون با دلسوزی دستم رو تو دستش گرفت و گفت: -حرف زدی باهاش چی گفت؟… -چی بگه؟..اون اصلا درست و حسابی حرف نمیزنه..منو گذاشت اینجا گفت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو هفت

  این حرف یعنی هنوز باید دنبال پولت باشی..پولتم گرفتی همونطور که گفتی باید خونه بگیری..خونه هم گرفتی باید از اینجا بری…. دیگه تا چند روز دیگه محرمیتی هم نبود که بخاطرش مجبور باشم بمونم…. سرم داشت گیج میرفت اما نمی خواستم سامیار متوجه حال بدم بشه… اروم مشغول خوردن …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو شش

  من هیچ وقت نتونستم واقعی و از ته دل، لذت زن بودن رو ببرم… مثل بقیه عروسی نداشتم که شبش از دنیای دخترانه ام بیرون بیام و به دنیای ناشناخته ی زن بودن سلام کنم…. هیچ برهه ای از زندگیم معمولی و نرمال نبود.. روز بعد از شب زفاف …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو پنج

  هرم داغ نفسش به گوش و گردنم برخورد کرد و بدنم نامحسوس لرزید… لبش رو که کمی تر بود به گوشم کشید و اروم گفت: -پس می خواهی بری..اوکی ولی فعلا زن منی و باید نیازها و خواسته هام رو براورده کنی… هنگ کرده و داغون و نفس بریده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو چهار

  دیگه کم کم از تکاپو افتاده بودم و حتی سعی در جلب کردن توجهش هم نداشتم… می خواستمش اما راهِ به دست اوردنش رو بلند نبودم و به همین دلیل من هم داشتم ازش فاصله می گرفتم… این فاصله و شکاف تو رابطمون هرچی می گذشت، بیشتر میشد و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو سه

  وسط خونه ای که فرقی با بازار شام نداشت ایستاده بودم که سامیار ساکم رو انداخت گوشه ی دیوار و با ابروهای بالا داده نگاهم کرد: -زیرلفظی می خواهی؟.. با حرص نگاهش کردم: -هه هه امشب خیلی با مزه شدیا… راه افتاد سمت اتاقش و صداش جدی شد: -زبونتو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو دو

  *************************************** چشم هام رو باز کردم و گیج نگاهی به اطرافم انداختم..نمی دونستم چه وقت از شبانه روز و چه ساعتی بود…. از دادگاه که برگشتیم دوتا مسکن قوی خورده و خوابیده بودم.. الان هوا تاریک و روشن بود و نمی تونستم بفهمم غروبه یا دم صبح… کش و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصت و یک

  من هم از پشتیبانی سامیار شیر شدم و با حرص گفتم: -هیچ غلطی نمیتونی بکنی..مثلا داشتی میومدی چه گوهی بخوری..تو هم یکی هستی عین بابات، چه بسا صد برابر بدتر…. پوریا با اخم به سامیار نگاه کرد و با حرص گفت: -دهن زنتو ببند وگرنه… قبل از سامیار خودم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصت

  دوباره سرم رو چرخوندم طرفش و گفتم: -چیزی شده؟.. -نه چی میتونه شده باشه..از اینور باید بریم..بخاطره گیج بازیای تو الان بیرون میمونیم… اخم کردم و جوابش رو ندارم..افتاده بود رو دنده ی لج و غر زدن..دیگه تا سر من رو نمی خورد کوتاه نمیومد…. چشم هام رو به …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنجاهو نه

  مادرجون از زیر قران ردمون کرد و تا وقتی که از خونه بریم بیرون دعا می خوند و فوت میکرد بهمون…. سامان نگاهی بهم انداخت و گفت: -استرس داری؟.. -یکم..نمی دونم چی قراره پیش بیاد… سرعتش رو کمی بیشتر کرد و درحالی که میپیچید تو خیابون گفت: -الکی نگرانی..همه …

توضیحات بیشتر »