خانه / بایگانی برچسب: رمان پرنسس شرقی

بایگانی برچسب: رمان پرنسس شرقی

رمان پرنسس شرقی/پارت پانزده

ببین کی از صلاح حرف میزد رسما زده بود به سرش یکی نیست بگه اخه تو اگه صلاح منو میخواستی که اون دختره رو به من ترجیح نمیدادی با اینکه میدونستی هنوزم عاشقتم باز رفتی دنبال اون دختره با حرص بازوشو گرفتم و کشیدم با اینکه زورم نمیرسد ولی خودش …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت چهارده

هنوز چشمام رفتنشونو میدیدن که با صدای دیانا به خودم اومدم -عه اجی اینجا چیکار میکنی ؟! -شما خودت اینجا چیکار داری ابجی خانم! -من…. من … خوب اومدم دستشویی -بسته دیانا اینقدر واسه من فیلم نیا خودم با جیک دیدمت رنگش مثل گچ دیوار سفید شد و با چشمایی …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت سیزده

بعد اون مهمونی حال و دماغ هیچ کاری رو نداشتم پوریا بد جوری حالمو گرفته بود حتی از راه رفتن کارمندا هم ایراد میگرفتم و دلیلشو خودم خوب میدونستم اما تظاهر میکردم که هیچ اتفاقی نیوفتاده با اومدن جیک حسابی بهش توپیدم اگه اون روز توی اون جشن لعنتی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت دوازده

با رفتن مهمونا خودمو به اتاقم رسوندم کفشامو که حسابی پاهامو زده بود هر کدوم رو گوشه ای پرت کردم و تن خسته و کوفتمو روی تخت انداختم از خستگی سردرد شدیدداشتم خیره به نور مهتابی بودم که روی بدنم افتاده بود با سایه ای که روی بدنم افتاد با …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت ده

یه پسر چهارشونه با قدی که فکر کنم بالای یکو نود میشد وموهای لخت قهوه ایشم یه طرفی ریخته بود رو صورتش وبا چشم های ابی خوشرنگش بهم زل زده بود اصلا باورم نمیشد این همون پسره ی لاغر مردنی بود؟! به سمتم اومد ودستامو گرفت با لبخندی که زد …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت نه

ای وای بابام ،حالا چی کار کنم اگه وصل نمیکردم شک میکرد سریع جواب دادم -الو بابا ،سلام -سلام بابایی ،کجایی دخترم؟ باگفتن دخترم بدون اینکه تغییری توی تن صدام ایجاد کنم یواش یواش اشک میریختم -من .. من بابا دیشب با اقای سرمدی…. -اره عزیزم خبر دارم ،اقای سرمد …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت هشت

با صورتی سرخ شده وچشمایی که خونی شده بود برگشت طرفم وبا صدای بلند تری غرید: -فهمیدی!!!! -بله به بیرون زل زده بودم و بعد مدتی فهمیدم جلوی در خونمون رسیدیم انگار هنوز عصبی بود از تصور من کنار شخص دیگه دیوونه شده بود همون طور که به جلو خیره …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت هفت

شرکت بابا برخلاف روز های دیگه خیلی خلوت بود اول پیش بابا رفتم و یکم توی دفتر با هم حرف زدیم وبه بهانه ی رفتن به دستشویی از دفتر اومدم بیرون میخواستم پوریا رو سورپرایز کنم واسه همین بدون در زدن وارد اتاقش شدم یه لحظه شوکه شدم ،خون به …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت شش

ته دلم میدونستم که پوریا عاشقم شده ،کی از پوریا بهتر راستش منم دوستش داشتم واقعا جذاب بود توی ماشین هر جفتمون ساکت بودیم به جلوی زل زده بود حواسش به رانندگیش بود دستشو دراز کرد وضبط ماشین رو روشن کرد چند تا اهنگ بالا وپایین کرد بالاخره به اهنگ …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت پنج

-شما دارین چیکار میکنید؟خیلی عوضی پوریا خیلی ! درو پشتش کوبید ورفت راهمو کج کردم برم که دستم همچین به سرعت کشیده شد که گفتم از کتفم کنده شد درست صورتم مقابل صورت جذابش قرار گرفت و لب زد -تو الان چی گفتی ؟!! من که اگه سواستفاده گر بودم …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت سوم

جلوی شرکت از ماشین پیاده شدیم استرس وجودمو گرفته بود دستمو گرفت -نترس با من بیا !! -جلوی در ورودی دستمو رها کرد ،فهمیدم به خاطر محیط کارش اینکارو کرد پیش همون منشیه رسیدم که بادیدنم انگار یه لحظه برق گرفتش سریع از جاش پرید و گفت: -بازم تو ،ای …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت دو

یه نگاه به خودم انداختم یه پالتو کوتاه مشکی تازیر باسنم و یه شلوار جین یخی و یه روسری یاسی رنگ که چون زیاد به کارنبرده بودم بلدم نبودم درست ببندم همین جوری روی سرم انداخته بودم وموهام هم قربونشون برم از هر طرفش بیرون زده بود به طرفش برگشتم …

توضیحات بیشتر »