خانه / بایگانی برچسب: رمان پرنسس شرقی

بایگانی برچسب: رمان پرنسس شرقی

رمان پرنسس شرقی/پارت سی

با چشمای پر از اشک از جام بلند شدم و با پاهایی که میلرزید به سمت تاجم رفتم وبرداشتمش وتوی اغوشم کشیدم ونشستم و اشک هام دونه دونه روی تاج میافتادن دوری از پوریا واقعا عذاب اور بود… سنگینی لباس عروسی توی تنم حسابی خسته م کرده بود …قلبم تیر …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو نه

با یه تنه بهش میخواستم از کنارش رد بشم که بازومو محکم گرفت و غرید -فکر فرار رو از اون مغز فندقیت بیرون بنداز هیچ جوره نمیتونی از دستم ازاد بشی پرنسسسس! دندونامو محکم بهم فشار دادم وبا حرص بازومو از دستش بیرون کشیدمو وبه سمت پله ها راه افتادم …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو هفت

تقریبا نیمه های شب بود که تن خسته مو به اتاق رسوندمو روی تخت افتادم باید صبح زود بلند میشدم واسه ارایشگاه … یه نگاه به ساعت روی دیوار انداختم وپوف بلندی کشیدم ….کلا دو ساعت وقت داشتم که بخوابم همون جوری روی تخت افتادموخوابم برد … صبح با صدای …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو شش

اماده شدن و رسیدن به کارهای عقد وعروسی و خرید واین چیزا حسابی وقتمو پر کرده بود کارهای شرکت هم از یک طرف دیگه کلا حتی وقت سر خاروندنم نداشتم …بودن جیک تو شرکت یه نعمتی بود واسه خودش خیلی از کارهای رو بیچاره بی چون وچرا انجام میداد توی …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو پنج

شب رو زیر اسمون پراز ستاره خوابیدیم نزدیک های صبح با سر وصداهایی از خواب بیدار شدم تازه منظره جلوه ی خودشو نشون میداد تو تاریکی شب قشنگ معلوم نبود سرمو به اطراف چرخوندم تاپوریا رو پیدا کنم ولی ندیدمش کفشامو پوشیدم وراه افتادم چشمام به گل های سفید افتاد …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو چهار

کلافه پوفی کشید و منو روی زمین گذاشت که چشمم به یه کلبه ی قدیمی و چوبی افتاد با تعجب به طرفش چرخیدم ولب زدم -عه این جا کجاست ؟! دستمو گرفت وهمین طور که دنبال خودش میکشید لب زد -بیا جوجه بیا سورپرایزه خودت میفهمی! از گفتن کلمه ی …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو سه

همه ی مهمونا به یکباره از جاشون بلند شدن و کم کم پچ پچ ها هم شروع شد طرح لبخند روی لبهام نشست دوباره صدای بمش با تحکیم بلند شد -نه !! من این هرزه و کلاهبردارو به عنوان زنم قبول نمیکنم صدای بلند دست هاش که بهم میکوبید در …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو دو

به در تکیه زدم و با پوزخندی روی لبم گفتم -اگه اومدی بگی تو باید قوی باشی و خودتو ضعیف نشون نده و ازاین اراجیفا بهتره خودتو خسته نکنی و بزار و برو -اما من به زورم که شده میبرمت! -که چی یاسین ؟! هاان بابا دست از سرمون بردارین …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو یک

با صدایی که به زور شنیده میشد لب زدم -اما .. بابا -اینقدر بابا بابا نکن اون پسره ی جوالق قدرتو نمیدونه -از کجا میدونید؟! -از همونجایی که جلوی چشمای تو رفت اون زنیکه رو صیغه کرد و بعدش شنیدم بچه هم داره اون یه بی غیرته پَسته وگرنه یه …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیست

گرم خنده بودیم که در با ضرب به دیوار کوبیده شد وبابا توی چهارچوب در قرار گرفت با چشمای عصبیش بهم خیره شده بود که حناجون با کنار زدن بابا خودشو توی اتاق انداخت و درحالی که عزیزم عزیزم میکرد خودشو بهم رسوند کنارم نشست ودستشو روی گونم گذاشت اخ …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت نوزده

دنیا دور سرم میچرخید حالم دست خودم نبود صدای زنگ گوشی روی اعصابم بود اصلا نفهمیدم کی اشکام روی صورتم ریختن ،این اشک ها تاوان ساده لوحی خودم بود منی که فکر میکردم پوریا هنوز دوستم داره چقدر احمق بودم وقتی امید به برگشتنش داشتم نگو با اون دختره رابطه …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت هجده

تا وارد خونه شدم همه به طرفم چرخیدن و هم زمان شروع به خندیدن کردن یا خدا اینا دیگه چشونه ارش و ارین به سرعت به طرفم دوییدن و درحالی که دستامو گرفته بودن با صدای بلند میگفتن -ابجی عروس میخوای شی اخ جون ابجی عروس ، ابجی عروس با …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت هفده

با شنیدن صدای پوریا خشکم زد و خنده روی لبم ماسید با چشم های گرد شده به طرف پوریا چرخیدم و با دیدن چشمای خونیش بیشتر به وحشت افتادم اما یاسین خیلی خونسرد وطبیعی به طرفش برگشت و لب زد -بله اقای سرمد کاری داشتین ؟! -اره ،کارایی که بهت …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت شانزده

با اینکه حال و حوصله ی بیرون رفتن نداشتم ولی به یاسینم قول داده بودم واسه شام باهاش برم بیرون یه ارایش معمولی کردمو ومانتوی کوتاه طرح کتی مشکی رنگی تنم کردمو یه شلوار مشکی و روسری طرح دار قواره بزرگی هم پوشیدمو به سمت رستورانی که یاسین پیامک زده …

توضیحات بیشتر »