خانه / بایگانی برچسب: رمان فرشته تاریکی

بایگانی برچسب: رمان فرشته تاریکی

رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

به سختی نایلون وسایل را در دستانش جابه جا میکند گوشه ی چادرش را در دستش مشت میکند و به راهش ادامه میدهد به نفس نفس میافتد اما به سختی وسایل سنگین را حمل میکند با حلقه شدن دستی دور مچ دستش چیزی درونش فرو میریزد و میلرزد عرق سردی …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت دوازده

هوا تاریک شده بود وخسته وکلافه از ندیدن دخترک ماشینش را روشن میکند وبه سمت خانه حرکت میکند تمامی لحظاتی که کنار دخترک سپری کرده بود را در ذهنش تکرار میکند گاهی لبخند میزند وگاهی نم اشک در چشمانش مینشیند از علاقه ی دخترک مطمئن بود ولی میدانست راه رسیدن …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت یازده

با بهت و تعجب به مرد مقابلش خیره میشود شوکه شده بود خنده های هیستریکی میکند وهم زمان دانه های درشت اشک از چشمانش جاری میشود لب های خشک شده اش فقط یک کلمه را تکرار میکند -بابا …. بابا … بابا ؟! حس میکرد که با امدن پدرش تکیه …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت ده

بادیدن موتور کیارش از بالکن کمی از دلواپسی اش کاسته میشود ولی کافی نبود برای اتمام این بی قراری ها به دیداری دوباره نیاز داشت پس از استحمام و پوشیدن لباس به پذیرایی میرود و تنها چیزی که نظرش را جلب میکند دیدن جای خالی کیارش بود به ارامی در …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت نه

با بلند شدن کیارش سریع برمیخیزد و رویش را تکان میدهد نمیتوانست با کیارش چشم در چشم شود باسری افتاده از خجالت و شرم راه خانه را در پیش میگیرد و به سرعت وارد اتاقش میشود روی تخت یک نفره اش مینشیند ودستانش ضربان قلبش را لمس میکند خودش هم …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت شش

دو کاغذ روبه رویش میگذارد وبا کف دست به وسط جفتشون میکوبد -ببین هانیا دوراه بیشتر نداری؟ یک ،بهم وکالت میدی تا از اون پست فطرت شکایت کنم و پدرشو دربیارم و دوم اینکه …اینکه صیغم بشی با گفتن کلمه ی صیغه چیزی درون دلش فرو میریزد ،به اسم غرور …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت پنج

چشمان درشتش پارک را از نظر میگذراند دستان ظریف وکوچک سیاوش را میگیرد و پشت کیارش قدم برمیدارند بعد از دوچرخه سواری مفصل هر سه خسته به گوشه ای پناه میبرند وروی نیمکت های سرد پارک مینشینند کیارش لحظه ای انهارا تنها گذاشته و برای خرید وسایل به مغازه ای …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی / پارت سوم

زیر لب با خودش حرف میزد -لعنتی کجایی پس؟!! تکه سنگی که توی مسیرش بود با لگدی به طرف دیگر خیابان پرتاب میکند به اپارتمانش که میرسد اینبار با اسانسور بالا میرود دسته ی کلید را دراورده که با صدای در پشت بام که توسط باد محکم به دیوار میخورد …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت دوم

عاقبت خود دست به کارشد -خوبی؟!! -اسمم هانیاست -چه اسم خوبی داری!! با پوزخندی که کنج لب های دخترک نشست فهمید که سوالش چقدر مسخره بود -باشه هانیا دوست داری از خودت بگی ؟ نمیدانست از کجا شروع کند ،اصلا باید شروع میکرد یا نه؟!! خیلی مطمئن نبود به همین …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت اول

رمان فرشته تاریکی

  به نام خدا تاریکی شب همه جارو پوشانده بود ودر کنج کوچه های این شهر دختری با لباس های خیس و صدای چیک چیک حاصل از قطرات اب باران که از روی لباسش روی زمین فرود می امدندو سکوت کوچه را شکسته بود نفس نفس میزد و پهلویش تیر …

توضیحات بیشتر »