خانه / بایگانی برچسب: رمان شوهر غیرتی من

بایگانی برچسب: رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هشت

چرا ارباب زاده تا این حد از من تنفر داشت من هیچوقت کاری نمیکردم که باعث بشه بقیه اذیت بشن من حتی با هانیه هم کاری نداشتم ، ارباب زاده هنوز به فکر انتقام بود برای همین بود که تو همه چیز من رو مقصر میدونست آهی کشیدم و رفتم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هفت

همه دور هم نشسته بودیم ، هانیه کنار ارباب زاده نشسته بود و تقریبا بهش چسپیده بود دیگه میدونستم این دختر چه ذات بدی داره برای همین ازش خوشم نمیومد مخصوصا جوری رفتار کرده بود که من از مامان نازگل متنفر بشم اما نمیدونست مامان نازگل هر کاری باهام انجام …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنحاهو شش

رمان شوهر غیرتی من

مهمونی شروع شده بود انگار صدای جیغ و داد داشت میومد تلخ خندیدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم ، چشمهام گرم شد داشت خوابم میبرد که صدایی کنار گوشم شنیدم : _ ستاره با شنیدن صدای ارباب زاده آهسته چشمهام رو باز کردم _جان _ چرا خوابیدی !؟ با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو چهار

_ دستم رو دید ! با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد چند ثانیه بعدش گفت : _ دستت !؟ _ آره آستین من رو بی هوا بالا زد که با دیدن جای بریدگی با تیغ چشمهاش گرد شد با بهت داد زد : _ ستاره تو چیکار …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو سه

با باز شدن در اتاق و اومدن مامان نازگل داخل اتاق ارباب سالار اخماش رو تو هم کشید و گفت : _ چرا قبل اومدنت به اتاق یه در نزدی !؟ با شنیدن این حرف ارباب سالار مامان نازگل متعجب گفت : _ ببخشید یادم رفت . نگاهم و ازش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو دو

رمان موبایل

با دیدن دختر خوشگل روبروم دهنم باز موند هانیه دختر دوست ارباب بود و جوری با خانواده ارباب صمیمی بود که من دهنم باز مونده بود ، دستش رو به سمتم دراز کرد که دستش رو گرفتم لبخند قشنگی زد و گفت : _ و شما !؟ لبخند خجولی بهش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهویک

لبخندی کنج لبهام نشست که صدای ارباب زاده اومد : _ تو چرا نیشت تا بناگوشت باز شد !؟ با شنیدن این حرفش لبخندم رو جمع کردم و هول شده بدون اینکه بفهمم چی دارم میگم گفتم : _ چون من فکر میکردم شما عاشق بیتا خانوم هستید و الان …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو نه

_ داغون برای یه لحظه اس اون نابود میشه ، سپهر همیشه عاشق بچه بود و دوست داشت هر چه زودتر از بیتا صاحب بچه بشه اما خوب با اتفاقاتی که پیش اومد بیتا مجبور شد ساکت باشه ، مخصوصا سپهر که الان هیچ بچه ای نداره حالا با فهمیدن …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو هفت

نمیخواستم صورت اهورا رو پیش مادرش خراب کنم من داشتم به اهورا علاقمند میشدم و از همه مهمتر اون شوهر من بود پس هیچ دلیلی وجود نداشت من اون رو خراب کنم _نه بخاطر کار زیاد نبود من خودم از قبل داشتم مریض میشدم تازه من خودم به ارباب زاده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو پنج

بلاخره کار من تموم شده بود و همراه ارباب زاده برگشتیم روستا نشسته بودم داخل اتاق خیلی خوابم میومد همین که چشمهام رو بستم طولی نکشید گرم شد و خوابم برد _ستاره با شنیدن صدای آروم ترنج اهسته چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم خمیازه ای کشیدم و گفتم: …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو چهار

با رفتن سپهر ارباب زاده به مادرش خیره شد و گفت: _چه خوب جوابش رو دادید فکر نمیکردم شما هم بلد باشید اینجوری باهاش صحبت کنید مامان نازگل خیلی خونسرد به ارباب زاده خیره شد و گفت: _من فقط هر چیزی رو به جا میگم نه اینکه برینم به بقیه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو سه

بلاخره امروز نغمه و سپهر اومدند ، از نغمه اصلا خوشم نیومد یه جوری داشت رفتار میکرد انگار از دماغ فیل افتاده به سپهر خیره شدم‌ که خیلی سرد داشت برخورد میکرد و هیچ عشقی تو صورتش نسبت به نغمه دیده نمیشد اصلا هیچ بچه ای هم نداشتند معلوم نبوده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو دو

ارباب زاده نگاه خیره ای به من انداخت و با صدای جدی گفت: _چرا بهش چیزی نگفتی مگه زبون نداری !؟ با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد همچنان متعجب با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که صدای مامان نازگل بلند شد: _اهورا اهورا با شنیدن صدای مامان …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من /پارت چهلو یک

تفکر به ترنج خیره شده بودم با شنیدن حرف هاش کنجکاو شده بودم بیتا رو ببینم بهش خیره شدم و گفتم: _خیلی دوست دارم بیتا رو ببینم مخصوصا با حرف هایی که درمورد عشقش میزنید _اگه ببینیش باورت نمیشه اون دختر جوون الان بیشتر به زن های مسن شباهت داره …

توضیحات بیشتر »