خانه / بایگانی برچسب: رمان شوهر غیرتی من

بایگانی برچسب: رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من/پارت سی

ماشین صدای عصبی ارباب زاده بلند شد: _گمشو پایین! با ترس از ماشین پیاده شدم و به صورت عصبی ارباب زاده خیره شدم پوزخندی به صورت وحشت زده ام زد و رو به آدماش گفت: _بیاریدش عمارت! آدماش به سمتم اومدند که با گریه گفتم: _خودم میام و دنبال ارباب …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو نه

قراره بریم عمارت جدید میدونی!؟ _آره خانوم بزرگ با لبخند بهم خیره شد و گفت: _همه چیز رو قراره از نو شروع کنیم امیدوارم هیچ مشکلی دیگه پیش نیاد! با لبخند به خانوم بزرگ خیره شدم خانوم بزرگ کسی بود که من رو از اون خانواده که فکر میکردم خانواده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو هشت

  گیج به خانوم بزرگ خیره شده بودم منظورش از بچه ها چی بود! _بچه ها! با شنیدن این حرف من خانوم بزرگ لبخندی زد و گفت: _بچه ها دوقلو هستند بهت زده به خانوم بزرگ خیره شدم یعنی واقعا بچه هام دوقلو بودند اشک تو چشمهام جمع شد _میخوام …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی/پارت بیستو هفت

_میخواست با استفاده از تو به خواسته اش برسه ، میخواست تو زن من بشی و از من صاحب بچه بشی تا جای پای خودش رو محکم کنه میفهمی! با شنیدن این حرف ارباب سالار نیلا به سمت مادرش برگشت و گفت: _مامان! صدای زرین بلند شد: _داره دروغ میگه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد خیره شد میدونستم یه چیزی شده حتی ارباب هم میدونست سوگل یه چیزی به نیلا گفته که نیلا تا این حد عصبی شده و آماده ی حمله به سوگل صدای نیلا بلند شد: _تو خودت …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو پنج

این عمارت دیگه داشت زیادی پیچیده میشد مخصوصا با اومدن زرین اصلا نمیدونستم قصد و نیتش از اذیت کردن و نقشه هایی که قرار بود اجرا کنه چیه اخه انتقام بگیره که چی حتی اینو هم نمیتونستم بفهمم ارباب هم که اصلا چیزی بروز نمیداد همه ی اینا باعث شده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو چهار

  _خوب میدونم قصدت از آوردن اون پسر به این خونه چیه اما اینو بدون به هدفت نمیرسی ابرویی بالا انداختم و پوزخندی زدم و با لحن مسخره ای گفتم: _اون وقت هدفم از آوردن سعید به این خونه چی میتونه باشه بانو! عصبی بهم خیره شد و گفت: _میخوای …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو سه

چشمهای سعید از فطرط تعجب تا حد ممکن باز شده بود ، با صدای بهت زده ای گفت: _سالار تو … وسط حرفش پریدم _حرف هام همش واقعیت بود میتونی از خود نیلا هم بپرسی چشمهاش قرمز شد دستاش رو مشت کرد و با خشم بهم خیره شد و گفت: …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو دو

_اخه خانوم بزرگ میبینید داره چیکار میکنه با استفاده از نازگل میخواد من رو تحریک کنه _میخواد هواست رو پرت کنه ابرویی بالا انداختم و منتطر سئوالی بهش خیره شدم که ادامه داد: _اون میخواد هواست رو سمت نازگل بندازه و خودش به نقشه ای ک داره برسه این یکی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو یک

اید هر چه زودتر طبق یه نقشه ی خوب کار جفتشون رو تموم میکردم و از این عمارت پرتشون میکردم بیرون ، با نقشه ای که به ذهنم رسید لبخندی روی لبهام نشست و به سمت اتاق کارم حرکت کردم داخل که شدم در رو بستم و شماره ی سعید …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیست

  اون زن ساکت شد فقط نگاه پر از تنفرش رو بهمون دوخت که احساس بدی بهم دست داد ، دست ارباب رو محکم فشار دادم و با صدای گرفته ای گفتم: _ارباب میشه از اینجا بریم نگاه عمیقی به صورتم انداخت و بلند شد منم بلند شدم ک رو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شانزده

این روز ها حالت تهوع شدیدی بهم دست میداد و سرگیجه هایی که اصلا نمیتونستم از سر جام بلند بشم داشتم دوران بارداری خیلی سختی رو میگذروندم اما همه ی اینا به بچه ای که قرار بود تا چند ماه دیگه بغل کنم میارزید، با باز شدن در اتاق از …

توضیحات بیشتر »