خانه / بایگانی برچسب: رمان تک

بایگانی برچسب: رمان تک

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

  داخل رفتیم، چشم چرخوندم تا علیسان و پیدا کنم بلاخره پیداش کردم، اخمام از دیدن خندش تو هم رفت، رو به روی یه دختر که چهرشو نمیدیدم پشت یه میز چهار نفره نشسته بود و داشت با خنده چیزایی رو میگفت اینا به درک، چشم من قفل دستایی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت چهارده

هنوز چشمام رفتنشونو میدیدن که با صدای دیانا به خودم اومدم -عه اجی اینجا چیکار میکنی ؟! -شما خودت اینجا چیکار داری ابجی خانم! -من…. من … خوب اومدم دستشویی -بسته دیانا اینقدر واسه من فیلم نیا خودم با جیک دیدمت رنگش مثل گچ دیوار سفید شد و با چشمایی …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت نوزده

  *بهار* از آغوشه بزرگه مهدی که میام بیرون آروم و نمایشی میزنه تو صورتم و با نگاهش میگه که “دارم برات” بیچاره لیام ، همین که خواست بیاد جلو و بغلم کنه ، فریدون با یک قدمه بزرگ بینمون ایستاد و با اخمهای مشهودی باهاش دست داد نمیدونستم بخندم …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت هجده

  با این جمله حق به جانبه امیر کل هیجانه بهار به یک باره فروکش میکنه امیر که تو دو اینچیه صورتشه ، میفهمه و میپرسه: _چی شد ، باز میخوایی بری و این لحظه رو به کامم تلخ کنی؟ تلاش میکنه امیر رو از خودش دور کنه و میگه: …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیوسه

  همون موقع گوشیم شروع کرد زنگ خوردن، رو به دنیا و شقایق گفتم: _سیناس بچه ها دنیا با مسخره گی گفت: _خوب شد گفتی من فک کردم میناست دهن کجی ای سمتش کردم و جواب دادم: _بله صدای مردونش پیچید تو گوشی: _حاظر شدی؟ ابروهامو انداختم بالا، به تو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو شش

  سرم رو بلند کردم و دیدم نگاهش به من بود و داشت میز رو دور میزد تا بیاد کنارم… لبخنده خوشحالی بهش زدم که سامیار هم با لبخندی نامحسوس، بهم چشمک زد و اومد کنارم روی صندلی نشست….. چایی شیرین شده رو گذاشتم جلوش و گفتم: -شیرین کردم بخور… …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو یک

اید هر چه زودتر طبق یه نقشه ی خوب کار جفتشون رو تموم میکردم و از این عمارت پرتشون میکردم بیرون ، با نقشه ای که به ذهنم رسید لبخندی روی لبهام نشست و به سمت اتاق کارم حرکت کردم داخل که شدم در رو بستم و شماره ی سعید …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت ده

یه پسر چهارشونه با قدی که فکر کنم بالای یکو نود میشد وموهای لخت قهوه ایشم یه طرفی ریخته بود رو صورتش وبا چشم های ابی خوشرنگش بهم زل زده بود اصلا باورم نمیشد این همون پسره ی لاغر مردنی بود؟! به سمتم اومد ودستامو گرفت با لبخندی که زد …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت نه

ای وای بابام ،حالا چی کار کنم اگه وصل نمیکردم شک میکرد سریع جواب دادم -الو بابا ،سلام -سلام بابایی ،کجایی دخترم؟ باگفتن دخترم بدون اینکه تغییری توی تن صدام ایجاد کنم یواش یواش اشک میریختم -من .. من بابا دیشب با اقای سرمدی…. -اره عزیزم خبر دارم ،اقای سرمد …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت سیزده

  _نگو که دختر رئیس شرکت هم باید پایبند قوانین باشه؟ بهار حین برداشتن ظرف جلوی امیر که همون لحظه تموم شده و دهنش رو با دستمال پاک میکنه ، جواب ایرج خان رو با ابروهای بالا پریده میده: _چرا که نه ؟ قوانین باباست ، اینکه نباید از آپشن …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  اه مرده شورتو ببرن علیسان که تو چند وقتی که باهات اشنا شدم یه روز عین ادم سر کلاسام نبودم با صدای زنگ گوشیم دو متر تو جام پریدم، حدسم درست بود خوده علیسانه صدامو صاف کردم و یکم صبر کردم تا خوب بوق بخوره، نمیخواستم بفهمه عین چی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سی

  به ضرب روی تخت نشستم و درحالی که نفس نفس می زدم نگاهم رو تو اتاق چرخوندم… دستم رو روی سینه ام کشیدم و با چشم های گشاد شده و پر از وحشت نالیدم: -چیزی نیست..چیزی نیست..خواب بود..خواب… با ترس دوباره نگاهم رو چرخوندم..اتاق تاریک بود و یکی کنار …

توضیحات بیشتر »