خانه / بایگانی برچسب: رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

بایگانی برچسب: رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیوسه

  همون موقع گوشیم شروع کرد زنگ خوردن، رو به دنیا و شقایق گفتم: _سیناس بچه ها دنیا با مسخره گی گفت: _خوب شد گفتی من فک کردم میناست دهن کجی ای سمتش کردم و جواب دادم: _بله صدای مردونش پیچید تو گوشی: _حاظر شدی؟ ابروهامو انداختم بالا، به تو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو دو

  چشاشو ریز کرد: _اها _اوهوم شقایق که تازگیا زیاد تو جمعمون نبود و بیشتر سرش گرم زندگیش بود گفت: _یه تیپ خوب بزنی ها ماری، یه موقع جلوی اون دختره کم نیاری دنیا چپ چپ نگام کرد و با تاسف گفت: _این بدبخت میدونه تیپ چیه؟ ته ته سلیقش …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو یک

  پسره با اخم به دنیا نگاه کرد، چشم غره ای برای دنیا رفتم که یعنی زبون واموندتو به دهن بگیر، بعد رو به پسره گفتم: _شما خیلی شبیه ادمی هستید که ما دنبالش میگردیم خندش گرفت و ابروهاشو بالا انداخت: _ینی چی منظورتونو نمیفهمم! بس نفهمی خاک تو سرت …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سی

  جوابی ندادم، وقتی دید من قصد ندارم چیزی بگم خودش ادامه داد: _من برای جمعه برنامه ریزی کردم با نفس و سینا بریم بیرون، تو که سر حرفت هستی؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: _معلومه که هستم، ال..البته هنوز با سینا راجب این مسئله حرف نزدم، نمیدونم قبول …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زیبون/پارت بیستو نه

  با خجالت راه افتادم، وایستاد تا بهش برسم بعد راه بیوفته، اما من سعی میکردم یه دو قدم ازش عقب تر باشم تا یه وقت لبخند آشکارمو نبینه ، نمی‌خواستم دیگه بیشتر از این سنگ رو یخ بشم داخل کافی شاپ شدیم و پشت میز نشستیم، من سفارش بستنی …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  اه مرده شورتو ببرن علیسان که تو چند وقتی که باهات اشنا شدم یه روز عین ادم سر کلاسام نبودم با صدای زنگ گوشیم دو متر تو جام پریدم، حدسم درست بود خوده علیسانه صدامو صاف کردم و یکم صبر کردم تا خوب بوق بخوره، نمیخواستم بفهمه عین چی …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو شش

  با خنده خودش و کشید عقب، داشتم دماغمو میمالیدم که یهو دستشو جلوم دراز کرد و جدی گفت: _بیا این لج و لجبازی و کل کل الکی رو بذاریم کنار و با هم دوست باشیم دهنم باز موند، با من بود؟ پلک زدم و بهش نگاه کردم نگاهشو به …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو پنج

  دیگه صورتش کبود شده بود، همچنان لبخند به لب بودم، تهدید وارانه گفت: _نمیای پایین نه؟ ابروهامو انداختم بالا: _نوووو سرشو تکونی داد و باشه ای گفت..تو فکر این بودم که نکنه فکر خببثانه ای به سرش زده باشه که یهو موهای بافته شدم و گرفت و چنان کشید …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو چهار

  مامان نگاهی بهم انداخت و گفت: _غلط کردی الپر خانوم نمیذارم بری، معلوم نیس میری با اون دنیا چه خراب بازیایی در میارید بابا با صدای بلند گفت: _درست صحبت کن خانوم خیلی ام درست بازی در میاره دخترم _به من ربطی نداره پاشو ازین خونه بذاره بیرون خودت …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو دو

  یع نفس سر کشید حوصلم سر رفته بود اومدم از اتاق برم بیرون که داد زد: _باز کجا داری میری؟ مثل خودش داد زدم: _از دیدن قیافه نحست حوصلم سر رفته در حالی که دور دهنشو ماساژ میداد اروم تر گفت: _بیا بتمرگ سر جات پاتو بذاری ازون در …

توضیحات بیشتر »

رمان آقوی مهربون خانوم خوش زبون /پارت هفده

تند تند از جلو مغازه ها رد میشدم و تو ویترین هر کدوم چند تا رو گل چین میکردم تا بعد بیام بخرمشون، انقدر حواسم به مغازه ها پرت بود که محکم با یه بنده خدایی برخورد کردم. طبق عادت و بی اراده بلند گفتم: _چخههههه _بی ادب:/ به پسر …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت پانزده

علیسان که حالا پیاده شده بود با خنده گفت: _برید داخل رفتن داخل شدیم.. تا اخر ناهار کلسوم و دنیا به هم تیکه میپروندن.. اگه انرژی ای که دنیا تو جواب دادن به کلسوم مصرف میکنه صرف کم کردن وزنش میکرد الان از من لاغر تر بود خونه بزرگی داشتن.. …

توضیحات بیشتر »