خانه / بایگانی برچسب: رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

بایگانی برچسب: رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو دو

  مامانم ظرف عسل و آورد و جلومون گذاشت، علیسان از لحظه ای که محرم شده بودیم دستمو گرفته بود و ولم نمیکرد انگشت کوچیکه اون یکی دستشو داخل ظرف عسل فرو کرد و تهدید وارانه رو به چشمای شیطونم گفت: _اگه گازش بگیری میکشمت چشمکی زدم و دهنمو باز …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو یک

  یه حس شیرین از واژه ای که همش پر بود از مالکیت بهم دست داد، و من این مالکیت و دوست داشتم سعی کردم ذوقم تو چهرم مشخص نشه و تخس گفتم: _اصلا کی گفته قرار شوهرم شی؟ یکم نگاهم کرد، تمام مدت داشت لباشو جمع میکرد و گوشه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سی

  سر میز نشستیم، همون رستورانی که باهاش خاطره زیاد داشتیم مثلا اون شبی که زد به سرم و ادعای پرخوری کردم ولی حتی نتونستم یدونه از غذاهایی که انتخاب کرده بودم و بخورم یا وقتی که ماشین علیسان و راه انداختم و بدون فکر کردن فقط خواستم لج مرد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو نه

  یکم راجب کار و بار علیسان صحبت شد که کاملا قابل قبول بود، یکم سکوت برقرار شد و تو این فاصله داشتیم چاییای سرد شدمونو میخوردیم که یهو بابا گفت: _پسرم شما هیچ فامیلی نداری؟ علیسان لبخند تلخی زدکه جیگرم اتیش گرفت، بمیرم برات الهی _نه، تو ایران هیچ …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  همه چیز مثن برق و باد گذشت، مامان و بابا برعکس تصورم چیز خاصی راجب پدر و مادر علیسان نگفتن بعد از اینکه فهمیدن هر دو فوت شدن مامانم که تو پوست خودش نمیگنجید که همونی که میخواسته قراره دامادش بشه بابا هم یه شب قبل از خاستگاری اومد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هفت

  *** ماریا: چند تا خونه جلو تر از خونمون نگه داشت و برگشت سمت من چنان عمیق و با لذت نگاهم میکرد که خود به خود خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین دستشو نوازش گونه رو گونم کشید و سرم و اورد بالا _خوشحالم که لجبازی نکردی، میترسیدم هنوز …

توضیحات بیشتر »

رمان اقای مهربون خانوم خوش زبون/بیستو شش

  بوقی برای سرایدار زد که بیاد در و باز کنه و تو همون حالت گفت: _باید ادب میشدی میخواستم جواب بدم ولی ترجیح دادم سکوت کنم چون فعلا شکمم مهم تر بود *** ماریا: حدودا ۱۰ دقیقه تو بغل هم بودیم، دیگه کلا خجالت و شرم و حیا رو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو پنج

  زد زیر خنده و با تعجبی که تو صداش موج میزد گفت: _مطمعنی امروز سرت به جایی نخورده عزیزم؟ رامین جانننن؟!!! لبخند پر حرصی زدم و جلوی دهنمو گرفتم: _یه لحظه درتو بذار ببین چی میگم بعد دستم و برداشتم و با ناز ادامه دادم: _عزیزم من خونه علیسانم، …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو چهار

*** دنیا: چپ چپ نگاهش کردم که تکیه داده بود به کاپوت ماشین و گفتم: تا کی باید اینجا منتظر بمونیم تا بلکم دلشون بخواد و از هم بکشن بیرون؟ شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت یکم به حالت خونسردش خیره و شدم و بعد با چیغ چند تا …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو سه

من ادمی نبودم که نفهمم داره راجب چی حرف میزنه من خودم ختم همه این حرفا بودم و در عجب بودم از اینکه یه نفر عین خودم داره باهام کل کل میکنه، یا ادمای دورو بر من همه سوسول بودن و زیادی با ادب یا این عین خودم زیادی پررو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو دو

  زبونم بند اومده بود و فقط نگاه میکردم، نزدیک تر اومد و سرشو به صورتم نزدیک کرد با همون شیطنت همیشگیش که چن وقتی بود دلم براش تنگ شده بود گفت: _انتظار نداشتم انقدر ذوق کنی که در برابر این حرف سکوت کنی و مثل همیشه جوابای دندون شکن …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو یک

  از ترس سر جام میخکوب شده بودم، با یه لبخند خبیث نگاهم میکرد، الان وقتش نبود برم ماریا رو نجات بدم اول باید خودم و از دست این قول بیابونی نجات میدادم تمام توانم و تو پاهام گذاشتم و قبل از این که بهم برسه برگشتم و پا گذاشتم …

توضیحات بیشتر »