خانه / بایگانی برچسب: رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

بایگانی برچسب: رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون هم گوش میداد و بعضی جاها حرص میخورد. در قابلمه رو گذاشتم و کنارش رو صندلی نشستم. دستم رو گرفت و روی هر دو دستم بـ ـوسه زد: -ممنون که با دستهای خودت برام آشپزی …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت هجده

احسان چپچپی نگاهش کرد و چیزی نگفت. ماهبانو و مامان آش رشته درست کرده بودند. عمو رفته بود شیراز و زنعمو هم به دعوت مامان اومده بود. سر میز بودیم. مهران دستی به شکمش کشید: -خب، من چون خیلی گشنمه شروع میکنم . ماهبانو با یه کاسه بزرگ آش اومد …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت هفده

تو آینه لبخندش رو دیدم: -فقط من شیطنت کردم؟ چشمهام گرد شد: -تو اول شروع کردی! خب من هم گول خوردم . بلند خندید که با حرص ازش جدا شدم و شالم رو روی سرم درست کردم: -بریم؟ -بریم عزیزم . پیشونیم رو بوسید: -امروز خیلی خوشگلتر شدی . از …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت شانزده

هر دو تعجب کردیم و احسان بلند گفت: -سروش آزادی! سرگرد: میشناسینش؟ احسان با ناراحتی سری تکون داد: -برای پدرم کار میکرد. سرگرد: سابقهداره. نگران نباشین، به زودی پیداش میکنیم . گیج بودم و احسان هم دست کمی از من نداشت. به خونه برگشتیم. همه تو باغ نشسته بودند؛ اما …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو میشناسه. امروز قراره یه سر برم ساختمون مناقصه و گزارشاتی رو برای سهامداران ببرم. وقتی رسیدم، ماشین رو تو پارکینگ گذاشتم و وارد آسانسور شدم. بعد از زدن دکمه، در داشت بسته میشد که یه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو یک

کم کم همچین رفتم تو حس و حال آهنگ و ریتم که اصلا دیگه استرس و خجالت یادم رفت، فقط میرقصیدم و با آهنگ میخوندم من از چشمای تو؛ دنیاموُ می بینم…●♪♫ وقتی پیشم باشی، نزدیکت می شینم…●♪♫ روتو برگردونی؛ اون لحظه غمگینم… دنیا؛ بی چشمات دلگیره●♪♫ آروم آروم؛ توو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت سیو هشت

چشمام چهارتا شد عکس علیسام که با ادیت و افکت لختش کرده بودن از دیدن اون صحنه نفسم به شماره افتاد اون به درک شلنگش چرا انقد بود ندای درونم یه فحش خارمادر بهم داد و رفت قرمز شده بودم از شرم که از ضربه شدید اعصای مادر جون شرم …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو شش

عه عه عه! پسره بیشعورو نگاه! چه طوری منو اسباب مضحکه نن جون کرد! عوضی روانی! شلنگ! الهی یه شلنگ کلفت تر از شلنگ خودت، بره تو ماتحتت تا تو باشی زر بیخود نزنی! با تصور دعایی که کردم و نحوه راه رفتن علیسان بعد اون اتفاق، لبمو گزیدم و …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو دو

  مامانم ظرف عسل و آورد و جلومون گذاشت، علیسان از لحظه ای که محرم شده بودیم دستمو گرفته بود و ولم نمیکرد انگشت کوچیکه اون یکی دستشو داخل ظرف عسل فرو کرد و تهدید وارانه رو به چشمای شیطونم گفت: _اگه گازش بگیری میکشمت چشمکی زدم و دهنمو باز …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو یک

  یه حس شیرین از واژه ای که همش پر بود از مالکیت بهم دست داد، و من این مالکیت و دوست داشتم سعی کردم ذوقم تو چهرم مشخص نشه و تخس گفتم: _اصلا کی گفته قرار شوهرم شی؟ یکم نگاهم کرد، تمام مدت داشت لباشو جمع میکرد و گوشه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سی

  سر میز نشستیم، همون رستورانی که باهاش خاطره زیاد داشتیم مثلا اون شبی که زد به سرم و ادعای پرخوری کردم ولی حتی نتونستم یدونه از غذاهایی که انتخاب کرده بودم و بخورم یا وقتی که ماشین علیسان و راه انداختم و بدون فکر کردن فقط خواستم لج مرد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو نه

  یکم راجب کار و بار علیسان صحبت شد که کاملا قابل قبول بود، یکم سکوت برقرار شد و تو این فاصله داشتیم چاییای سرد شدمونو میخوردیم که یهو بابا گفت: _پسرم شما هیچ فامیلی نداری؟ علیسان لبخند تلخی زدکه جیگرم اتیش گرفت، بمیرم برات الهی _نه، تو ایران هیچ …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  همه چیز مثن برق و باد گذشت، مامان و بابا برعکس تصورم چیز خاصی راجب پدر و مادر علیسان نگفتن بعد از اینکه فهمیدن هر دو فوت شدن مامانم که تو پوست خودش نمیگنجید که همونی که میخواسته قراره دامادش بشه بابا هم یه شب قبل از خاستگاری اومد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هفت

  *** ماریا: چند تا خونه جلو تر از خونمون نگه داشت و برگشت سمت من چنان عمیق و با لذت نگاهم میکرد که خود به خود خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین دستشو نوازش گونه رو گونم کشید و سرم و اورد بالا _خوشحالم که لجبازی نکردی، میترسیدم هنوز …

توضیحات بیشتر »