خانه / بایگانی برچسب: رمان آخرین بلیت تهران

بایگانی برچسب: رمان آخرین بلیت تهران

رمان آخرین بلیت تهران/پارت آخر

  _من اینجا تنهام؛ کارها زیاده؛ کسی نیست که بهش اعتماد داشته باشم! دیگه کاملا صبحانه اش رو رها کرده بود. _به من اعتماد داری؟! جمله اش رو با تغییر ضمیرها تکرار کردم: _بهت اعتماد دارم! کمی از آبمیوه اش رو نوشید ؛ چند لحظه فکر کرد و نهایتاً گفت: …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت سیزده

_برای بچتون می خواستید؟ چرخید و نگاهش موند روی موهام. پرسید: _با من بودید؟ کلافه گفتم: _بله جواب داد: _بله. گوشی رو گذاشتم کنار و پرسیدم: _مشکلش چیه؟! اخم کرد؛ انگار که اسم بیماری بچه رو بخاطر نمی آورد و نهایتا ,دست و پا شکسته گفت: _مانو… پاتی! منشی اصلاح …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوازده

“تجریش” زیپ ساک رو کشیدم و نسترن پرسید: -برای چند روز می ری؟ رفتم سراغ کمدم و بارونیم رو برداشتم: -نمی دونم. داشت سعی میکرد که منصرفم کنه: -الان شرایط هوایی خوب نیست. جاده ها لیزن. کاش با هواپیما می رفتی! کاش حداقل تنها نمی رفتی! داشتم می رفتم که …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت ده

نگاهش طوری بود که از چشم هام می گذشت و رسوخ می کرد تو تک تک سلول های بدنم. یهو وسط لرز کردن، آتیش گرفتم. لب هاش بلاتکلیف از هم فاصله گرفتند و تا خواستند کلمه ای تحویلم بدند، از ورای شونه اش نیما و نسترن رو دیدم که با …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت نه

نفس عمیقی کشیدم و به سمت طبقه‌ی بالا رفتم. هرپله ای رو که باقدم های محکم می‌گذروندم مصمم تر می‌شدم برای گرفتن حال اون پسره‌ی احمق و بی‌ادب! یک راست به سمت اتاق نیکی رفتم. وارد شدم و در رو پشت سرم کوبیدم. روی اون چهارپایه‌ی مسخره ایستاده بود و …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هشت

راه آهن در دستشويي رو رها كردم و با ترس دويدم سمت ساختمون. دهانم رو باز كردم تا مامان رو صدا بزنم اما درست موقع رد شدن از در، محكم خوردم به كسي كه حجمش نمي تونست متعلق به كسي باشه جز امير حسين! با صورت به سينه اش خوردم …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هفت

مامان، نيما و غزل احمق رو تو طبقه ي بالا جا گذاشتم و برگشتم پيش نيكي كه ديگه گريه نمي كرد. مخاطب هام رو زير كردم و انگشتم رو فشردم روي اسم پناهي تا تماس برقرار شه. سه بوق انتظار كشيدم و نهايتا تماسم رد داده شد. عصبانيتم كم كم …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت شش

“راه آهن” فايل مربوط به اصول و فنون پرستاري رو بستم و بعد از خاموش كردنِ تنها كامپيوتر خونه كه متعلق به اميرحسين بود، با سر انگشت هام، شقيقه هاي دردناكم رو ماساژ دادم. به خوندن از روي برگه عادت داشتم اما تهيه ي كتاب يا پرينت گرفتن از روي …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت پنج

  گفتم: -اين پسره كه شمارشو فرستادي واسه دوربينا؛ پناهي، بهش زنگ زدم مي گه نمي آم! خميازه كشيد: -پناهي كيه؟… آهان! پناهي! خب؟ كجا نمي آد؟ عصبي شدم: -خوابي نيما؟ بي حوصله گفت: -چرا نمي آد؟ قرار بود سرش كه خلوت شد خودش بهت زنگ بزنه كه! نزد؟ من …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت چهارم

  “راه آهن” با وحشت از خواب پريدم. صداي زنگ تلفنم از يه جايي بلند شده بود و من با حالتِ گيجي كه مرز خواب و بيداري باعثش بود، بي هدف دست هام رو تو فضاي اطرافم حركت مي دادم. صداي زنگ قطع شد. كمي سر جام نشستم و آخر …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت سه

” “راه آهن” مرد با لحن نچندان محترمانه اي گفت: -براي ما شر درست نكن خانم؛ بيار كارا رو تحويل بده. گوشي رو از اين دست به اون دست دادم و گفتم: -آخه من هنوز تمومشون نكردم! بي حوصله گفت: -چه تموم كردي و چه نه، مهم نيست. بيارشون قربونت. …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوم

تمام مدتي كه حرف مي زد، كارم اين بود كه لبخند بزنم و وانمود كنم اطلاعاتي كه داره بهم مي ده تكراري نيست!! شيشه ي بي رنگي رو برداشت و با خساست چند قطره ازش رو به محفظه ي گيلاس نشون داد و در حالي كه به سمتم مي گرفتش، …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت اول

رمان آخرین بلیت تهران

رمان ” آخرين بليتِ تهران” به قلم ” شقايق لامعي” —– بخش اول تجريش ماتیک قرمز رو با دقت تمام، روی لب هام کشیدم و با دیدن چهره ی غزل خنده ام گرفت و ماتیک از دستم افتاد روی میز آرایش! با حالتی بین عصبانیت و شوخی، مشتی به شونه …

توضیحات بیشتر »