خانه / بایگانی برچسب: حصار

بایگانی برچسب: حصار

رمان حصار/پارت بیست

  *بهار* عصبی از حرفش که منو یاده روزهای گذشته و حرفهای ایرج خان انداخته ، قبل از اینکه بهم برسه از روی مبل جست میزنم و حینی که موهام رو کنار میزنم رو به صورته متعجبش میگم: _بسه ، کاری میکنی که دیگه نخوام بیام پیشت به خودش اومده …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت هفده

من دیوونه شدم یا واقعا بوی امیر کل آپارتمان رو گرفته مطمئنا منم که خیالاتی شدم مسخ شده راه میفتم سمت اتاق خواب ، جون ندارم چمدون رو ببرم تا اتاق همونجا جلوی در ولش میکنم شکر خدا اتاق خواب مرتبه ، با در آوردنه کتم و شلوار جینم خسته …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت شانزده

این اون خداحافظیه که من میخواستم ، تکونی به دست زیادی گرمش میدم و ولش میکنم _موفق باشی امیر بازم چیزی نمیگه ، اما صدای نفس های بلندش رو واضح میشنوم بیشتر از این اگه بمونم ، معلوم نیست چی میشه “خداحافظ”  کوتاهی میگم و برمیگردم و از اتاقه شیشه …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت پانزده

  نمیدونم چی بگم ، همون بهتر خودم رو بزنم به نشنیدن مشغول خوردن چایی میشم اما بازم واضحتر میگه: _بهار چرا تعجب میکنی ، میدونی من و تو بدون اینکه خودمون بدونیم چقدر درگیر هم شدیم این و راست میگه ، بدون اینکه خودم بدونم چه جایگاهی پیشم داره …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت چهارده

  یک هفته ست ، دارم ریکاوری میکنم خسته شدم اونقدر فکر کردم ، هنوزم نمیدونم چی میخوام هر روز بعد شرکت میرم باشگاه ، حتی یلدا هم همراه بابا و نیلو جایی نرفتم الانم تازه از باشگاه اومدم ، در ورودی رو هول میدم و خسته میرم داخل مستقیم …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت سیزده

  _نگو که دختر رئیس شرکت هم باید پایبند قوانین باشه؟ بهار حین برداشتن ظرف جلوی امیر که همون لحظه تموم شده و دهنش رو با دستمال پاک میکنه ، جواب ایرج خان رو با ابروهای بالا پریده میده: _چرا که نه ؟ قوانین باباست ، اینکه نباید از آپشن …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت دوازده

  تو اتاقم ، تو خونه بابا نشستم و فکر میکنم به سکوت عجیبش ، فقط وقتی که کمکم کرد سوار ماشینش بشم عمیق پیشونیم رو بوسید و این یکم از نگرانیم کم کرد که چیزی نفهمیده ولی بازم از بابا بعید بود که تو این مواقع سکوت کنه هیچ …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت یازده

  از وقتی اومدم شرکت نتونستم کاری انجام بدم از بس فکرم مشغوله ، صندلیم رو چرخوندم سمت پنجره قدی و حین نشستن تکیه زدم به دسته سمت چپش در حالی که سر راپیت رو دارم زیر دندونام له میکنم ، فکر میکنم جواب بابا رو چی بدم یا چیکار …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت دوم

  _خب علی این فکر خوبیه اینجوی هم خطری مهندس جوان رو تهدید نمیکنه هم امیر هم در جریان فنی کار قرار میگیره چون خواه یا ناخواه امیر مرتب سر میزنه قبل از این که بابا که رضایت کامل از چهره اش میبارید موافقت خودش رو اعلام کنه به حرف …

توضیحات بیشتر »