رمان گرداب/پارت پنجاهو هشت

  فشاری به دستم داد و گفت: -اونو که میشناسم و میدونم چطوری باید باهاش رفتار کنم..با تو چه کنم؟.. -من؟..من که چیزیم نیست.. لبخنده تلخی زد: -از اینجا پا شدی یهو رفتی..هرچی گفتم نرو بمون اما تو هم لج کردی با سامیار و رفتی..با اون کاری ندارم اما خودتو …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت سیزده

  لئون_دیگه نمی خواد بری دانشگاه! با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:چرا اونوقت؟مگه قرار نشد کارای انتقالمو به یه دانشگاه دیگه انجام بدی؟ _ ببین من فکرامو کردم… مکثشو که دیدم ابرویی بالا انداختم و گفتم:خب؟ _من حداقل تا دو سه ماه دیگه برمی گردم امریکا! اگه بخوای تو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو پنج

به این زن هیچ حسی ندارم که بخوام روش غیرت داشته باشم پس لازم نیست شما این حرف های بی سر و ته رو برای من تکرار کنید! مادرش با خشم بهش خیره شد و عصبی گفت: _اهورا! اهورا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت: _مامان معذرت میخوام من …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت دوازده

  ناگهان در باز شد و لئون با بالاتنه برهنه جلوم ظاهر شد. سریع رومو ازش برگردوندم و گفتم:تو لباس نداری بپوشی؟ چون نگاهم به سمت دیگه ای بود نمی تونستم واکنش صورتش رو ببینیم فقط صداش کنار گوشم زمزمه میشد! لئون_نمی دونستم باید تو اتاق خودمم لباس بپوشم! با …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب /پارت پنجاهو هفت

  بهم که رسیدیم بی اختیار از روی دلتنگی که نسبت به برادرش داشتم، تو اغوشش فرو رفتم و زدم زیر گریه…. اون هم یه دستش رو روی سرم و اون یکی دستش رو روی کمرم گذاشت… موهام رو از روی شال نوازش کرد و گفت: -اوه اوه چه دل …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من /پارت سیو چهار

لبخند خبیثی روی لبهاش نشست و با بدجنسی گفت: _فردا قراره  من ازدواج کنم با شنیدن این حرفش متعجب شدم اون ازدواج کرده بود با من چجوری میخواست دوباره ازدواج کنه منظورش چی بود از زدن این حرف چی رو میخواست ثابت کنه ، به سختی لب باز کردم و …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هفت

  *** ماریا: چند تا خونه جلو تر از خونمون نگه داشت و برگشت سمت من چنان عمیق و با لذت نگاهم میکرد که خود به خود خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین دستشو نوازش گونه رو گونم کشید و سرم و اورد بالا _خوشحالم که لجبازی نکردی، میترسیدم هنوز …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت یازده

  با وحشت خودم رو از بین دستای حلقه شده دورم عقب کشیدم ..! با دیدن لئون که با چشمای سرخ شده زل زده بود بهم بالا تنه ام رو به عقب کشیدم و با اخم گفتم : _ به چه حقی بهم دست میزنی؟ با حرص به مچ دستم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت ده

  پشت میز صبحونه نشستم و با ولع شروع کردم به خوردن انقدر گرسنه بودم که دلم میخواست کل میز رو ببلعم ماهی هم که نبود راحت میتونستم دلی از عذا دربیارم..! سرگرم جوییدن لقمه های بزرگم بودم و داشتم عشق میکردم که با دیدن لئون تو چهارچوب اشپزخونه که …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنحاهو شش

  ابروهام رو انداختم بالا و با شک نگاهی به عسل انداختم و بلند شدم… گوشی رو از روی طاقچه ی خونه برداشتم و نگاهی صفحه اش اداختم… زبونم رو روی لبم کشیدم و گفتم: -سامانِ… -خب جواب بده تا قطع نشده… سرم رو تکون دادم و دستم رو روی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو سه

از شدت ضعف اصلا نمیتونستم چشمهام رو باز کنم دیروز تموم مدت رو بی وقفه بدون اینکه چیزی بخورم کار کرده بودم شب هم ارباب بهم اجازه نداد برم غذا بخورم برای همین الان برام خیلی سخت بود چشمهام رو باز کنم و از سرجام بلند بشم صبح شده بود …

توضیحات بیشتر »