رمان گرداب/پارت صدوبیستوچهار

  با تعجب نگاهش کردم و همینطور که هنوز خوابیده بودم گفتم: -چی شد؟.. سرش رو چرخوند طرفم و دستش رو دراز کرد تا با کمکش من هم بشینم… دستش رو گرفتم و با احتیاط بلند شدم و کنارش نشستم… وقتی دیدم چیزی نمیگه، صداش کردم: -سامیار.. دستش رو انداخت …

توضیحات بیشتر »

رمان دخترشیطان/پارت هفت

با خنده گفت: + ابجی من برم کارم دارن. مراقب خودت باش _ باشه داداشم برو توام مراقب خودت باش فعلا خدافظ بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کردم. با شنیدن صدای در عصبی به سمت در رفتم و با دیدن نرگس پشت در پوفی کشیدم و از جلوی در …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت چهار

به سمت آشپزخونه حرکت کردم تا به دیدن سهیلا برم و درمورد اتفاقایی که پیش اومده بود صحبت کنم از طرفی هم خیلی دلم میخواست قیافه ی همسر ارباب و ببینم چه شکلی شده بود با دیدن ارباب کنار همسر جدیدش حتما باز حرص میخورد و دنبال نقشه ای میشد …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت شش

نفسی از سر اسودگی کشیدم‌ و سمت اتاق رفتم. با دیدن چهرش که حالا اروم گرفته بود لبخندی زدم. با دیدن ساعت خمیازه ای کشیدم. * دست علی رو گرفتم.هنوز سرگیجه داشت و منگ بود. والا با اون همه دارو منم منگ میشدم. اروم روی تخت دراز کشید. داشتم میرفتم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو سه

  با مکث و لحنی ناراحت اروم به حرف اومد: -برات کم کاری کردم..ماه ها از ازدواجمون گذشته..بچه ی من تو شکمته..اونوقت از دو تا جمله ی چرت و پرت من که حتی بهت توهینم کردم، به این حال افتادی….. لبخند نرم نرمک نشست روی لب هام و تازه متوجه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودوشش

  _ یکبار واسه همیشه بهت هشدار میدم یا دست از این بچه بازیات برمیداری ، یا واسه همیشه من رو از دست میدی بهتر هست قشنگ به کارایی که داری انجام میدی فکر کنی چون دوست ندارم باهات کل کل کنم شنیدی ؟! چشمهاش رو محکم روی هم فشار …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجبار/پارت سه

نگاهی بهم انداخت و بدون جواب دادن بهم رو به خدمه گفت: _‌اسب و آماده کردین؟! _‌بله ارباب. ارباب از روی مبل بلند شد و رو بهم گفت: _‌دنبالم بیا. دنبال ارباب حرکت کردم که به سمت اسطبل اسب ها حرکت کرد وقتی رسیدم خدمه با اسب منتظر وایستاده بود …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو دو

  می دونستم چشم هام الان از اشک و خوشحالی برق میزنه و با نگاهی دو دو زده، تو چشم هاش میخکوب مونده بودم…. حتی درد زیاده فکم هم برام مهم نبود..اون لحظه اگه میمردم هم دیگه شکایتی نداشتم… لبم می لرزید و هیچ حرفی نمی تونستم بزنم..احساس ادمی رو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو پنج

متعجب به ارباب سالار داشتم نگاه میکردم یعنی از اول با این ازدواج مخالف بود اما چه دلیلی داشت با رفتن ارباب سالار فقط ما سه نفر مونده بودیم که ترنج گفت : _ مامان بابا با ازدواجشون مخالف بود ؟ _ آره اینبار من پرسیدم : _ دلیل مخالفتش …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت پنج

* اتیش اتیش. با شنیدن صدایی سراسیمه از کوپه خارج شدم. با دیدن اتیش وحشت زده دستمو روی صورتم گذاشتم. از کوپه بغلی اتیش بیرون میزد! با دیدن کپسول اتش نشانی سریع به سمتش رفتم و با هر زحمتی بود برداشتمش. ولی اتیش انقدی بود که بعید میدونم با این …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شمرون “(پیشنهادی)”

– لیلی من تو رو میکشم. عین بچه های دو ساله میمونی انگار من هرچی می گم تو می خوای بدتر کنی. هر روز اینجا منو معطل می کنی. بابا خسته شدم انقدر اینجا منتظرت موندم. نیای خودم میرما! تلفن را روی لیلی قطع کرد. حالا آنقدر هم طول نمی …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت پانزده

تا ساعت ده چندبار با احسان و یهبار با مامان صحبت کردم. احسان میخواست بیاد دنبالم که با کلی دلیل مبنی بر اومدن سوگل راضیش کردم نیاد. سرگرم فیلمی بودم که از تلویزیون پخش میشد. صدای افتادن چیزی رو شنیدم. سریع بلند شدم. قلبم تند میـزد. رفتم قسمتی از پرده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو چهار

به سمت ارباب سالار برگشتم و گفتم : _ جان _ فردا صبح آماده شو باید بریم جایی با شنیدن این حرفش متعجب شده بودم اما سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم که صدای پر از طعنه ترانه بلند شد : _ ارباب سالار چون حسودیش شده قصد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو یک

  از روی مبل بلند شدم و رفتم کنارش نشستم.. دستش رو دور گردنم انداخت و موهام رو از یک طرف گردنم جمع کرد و انداخت پشتم و گفت: -چرا اینقدر غر میزنی؟..میبینی خسته ام، حوصله ندارم.. -چیکار کنم..منم حالم خوب نیست..میترسم.. اخمی کرد و اروم گفت: -از چی؟.. اون …

توضیحات بیشتر »