رمان گرداب/پارت صدو بیست

  شوکه شده و میخکوب مونده بود و هیچ حرکتی نمیکرد… دستش رو که هنوز کنارم روی تخت بود و مشتش کرده بود رو تو دستم گرفتم و با شادی و گریه گفتم: -سامیار میشنوی..صدای قلب بچمونه.. پلکی زد و نگاهش رو اروم کشید سمت من و با چشم های …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد ونوزده

  دکتر لبخنده زیبایی زد و با مهربونی گفت: -مبارک باشه عزیزم..برات پرونده سازی میکنم… من که چیزی بلد نبودم و حتی نمی دونستم این پرونده سازی که میگه رو چه جوری باید انجام بدیم، گفتم: -ممنون..فقط اینکه من بچه ی اولمِ..تا حالا دکتر نیومدم..نمی دونم چیکار باید بکنم… کشوی …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت دو

  واقعا دیگ  خسته شدم نمیکشم خدایا خودت کمکم کن خودت ی راهیو جلو پام بزار   اگه منو میخواد یه جوری برسون بهم. به خودت قسم دارم دیونه میشم! نمیدونم تا کی گریه کردم و نفهمیدم کی خوابم برد…. *** با سر درد بدی چشمام رو باز کردم سرم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودوسه

  دوباره پیش ارباب زاده نشستم حسابی گرم صحبت شده بودیم داشت درمورد امیرعباس میپرسید و من هم با حوصله داشتم جوابش رو میدادم دوست نداشتم هیچ سوتفاهمی واسش پیش بیاد بعدش ارباب زاده اینطور که مشخص بود واقعا امیرعباس رو دوست داشت و حسرت میخورد که کنارش نبوده همش …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو میشناسه. امروز قراره یه سر برم ساختمون مناقصه و گزارشاتی رو برای سهامداران ببرم. وقتی رسیدم، ماشین رو تو پارکینگ گذاشتم و وارد آسانسور شدم. بعد از زدن دکمه، در داشت بسته میشد که یه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودودو

_ اما چشمهات اصلا اینجوری نمیگه !. _ چشمهای من داره اشتباه میگه حالا میشه دست من و ول کنی میخوام برم . دستش رو برداشت که لبخندی روی لبهام نقش بست چه خوب بود که تونسته بود بعضی اخلاقش رو تغیر بده خواستم برم که صدام زد : _ …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو هجده

  لبخندی بهم زد و من هم جواب لبخندش رو دادم… یک دستش رو روی شکمش گذاشت و اروم گفت: -حامله ای عزیزم؟.. لبخندم پررنگ تر شد و با خجالت سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم… خانم خیلی خوشرویی بود و بهش می خورد چند سالی ازم بزرگتر …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت یک

با حرص پامو زمین کوبیدم، این گردنش نشکست! همش به اون تسبیح بی صاحابش زل زده. اخرشم که بدون هیچ حرفی رفت. رو به نرگس با حالت زاری گفتم: _ ببین اصلا اعصاب ندارم تو برو خونتون من برم ی دور بزنم بعد میام! نرگس با خنده ای که شدیدا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودو یک

_ هیچکس تو رو متهم نکرده داری اشتباه میکنی ستاره ، درسته مامان باهات بد حرف زده اما همش بخاطر ناراحتی بوده وگرنه همه میدونند چقدر دوستت داره . پوزخندی بهش زدم : _ ببینم تو واقعا تصور کردی من بچه هستم که داری همچین حرفایی بهم میزنی ؟! سرش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو هفده

  در کمد رو باز کردم و با یه نگاهه سرسری، یک تیشرت سفید دراوردم و یک مانتو مشکی جلو باز و یک شلوار جین همرنگش…. نگاهی به سامیار کردم که همچنان سرش تو گوشی بود و حواسش به من نبود… در کمد رو باز گذاشتم و پشتش مشغول عوض …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت آخر

  به سختی آب دهانمو قورت دادم و چیزی نگفتم که خم شد و گونم رو با عشق بوسید. چه قدر این مهربونی هاشو دوست داشتم…! روزی که باهاش ازدواج کردم شک داشتم که آیا دارم کار درستو انجام میدادم یا نه! حتی می خواستم وسط مراسم بزنم زیره همه …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدونه

  دختره ببخشیدی گفت و شروع کرد به توضیح دادن راجب مدلا…اما اینبار مخاطبش من بودم. در حین توضیح های اون دختره،لئون سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد: _نمردمو حسودی کردن تورو هم دیدم…! ******************************** ”یک ماه بعد” خواستم از روی تخت بلند بشم که دستشو دور کمرم حلقه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نود

  در حالی که بلند میشدم جوابش رو دادم : _ اصلا حسودیم نشده بیخود واسه خودت قصه نباف با شنیدن این حرف من ساکت شد اما میدونست دارم بهش دروغ میگم چون واقعا حسودیم شده بود به سمت حموم میخواستم برم که دستی دور کمرم حلقه شد خشک شده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو شانزده

  ظرف ها که تموم شد، دست هام رو هم شستم و بعد از خشک کردنشون از اشپزخونه بیرون رفتم… سامیار همچنان سخت مشغول کار بود و حواسش به من نبود… هرچند معمولا همیشه متوجه میشد که پشت سرش ایستادم و دارم نگاهش میکنم… همونجا ایستادم تا ببینم این دفعه …

توضیحات بیشتر »