رمان هفت خط/پارت اول

رمان هفت خط

– جمعش کن… نگاه شاکی و عصبیش بالا اومد و خیره چشمام شد. لحن دستوری و پر از تحقیرم و دوست نداشت و این و کامل از توی نگاهش می خوندم. ولی اون مهم نبود.. مهم من بودم که داشتم لذت می بردم از این حسی که وادارم می کرد …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت چهارم

  “راه آهن” با وحشت از خواب پريدم. صداي زنگ تلفنم از يه جايي بلند شده بود و من با حالتِ گيجي كه مرز خواب و بيداري باعثش بود، بي هدف دست هام رو تو فضاي اطرافم حركت مي دادم. صداي زنگ قطع شد. كمي سر جام نشستم و آخر …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نه

لبخند تلخی زدم و گفتم _مهم نیست ناراحت نشدم تقریبا تا نیمه های شب حرف زدند خندیدند بعدش همه به قصد خواب بلند شدند و به سمت اتاق هاشون رفتند انقدر خسته بودم ک سرم به بالشت نرسیده خوابم برد… دلم برای ارباب خیلی تنگ شده بود چند روز گذشته …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت نه

  به ذره بگی نگی دلم براش میسوخت ولی محل به حسم ندادم، نگاهی به ساعت مچیم انداختم ساعت ۵ شده 😐 رفتم خونه تا آماده بشم برم پیش دنیا. *** دنیا دامن تنگ لباسو تو دستاش فشرد و گفت: _حالا من اینقد هات و جذاب شدم تو اتاق نبره …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نه

  باز یه ابروشو برد بالا و دل منو به ضعف انداخت..اخه تو چقدر ناز بودی و من نمیدیدم پسر.. یه دور نگاهشو روی قد و هیکل خودش چرخوند و با تعجبی ساختگی گفت: -به نظرت این هیکل میتونه حتی یه ساعت گشنگی رو تحمل کنه؟ بدون اینکه دست خودم …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت سه

” “راه آهن” مرد با لحن نچندان محترمانه اي گفت: -براي ما شر درست نكن خانم؛ بيار كارا رو تحويل بده. گوشي رو از اين دست به اون دست دادم و گفتم: -آخه من هنوز تمومشون نكردم! بي حوصله گفت: -چه تموم كردي و چه نه، مهم نيست. بيارشون قربونت. …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوم

تمام مدتي كه حرف مي زد، كارم اين بود كه لبخند بزنم و وانمود كنم اطلاعاتي كه داره بهم مي ده تكراري نيست!! شيشه ي بي رنگي رو برداشت و با خساست چند قطره ازش رو به محفظه ي گيلاس نشون داد و در حالي كه به سمتم مي گرفتش، …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت اول

رمان آخرین بلیت تهران

رمان ” آخرين بليتِ تهران” به قلم ” شقايق لامعي” —– بخش اول تجريش ماتیک قرمز رو با دقت تمام، روی لب هام کشیدم و با دیدن چهره ی غزل خنده ام گرفت و ماتیک از دستم افتاد روی میز آرایش! با حالتی بین عصبانیت و شوخی، مشتی به شونه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشت

امشب بخاطر حامله بودن مریم داخل خونه جشن بود و همه داشتن شادی میکردن اما من اجازه ی رفتن نداشتم خدمتکار شخصی خانوم بزرگ اومد و بهم گفت چون من دیگه هیچ وقت نمیتونم حامله بشم و از شوهرم طرد شدم خوبیت نداره تو این جشن باشم پس بهتره اصلا …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هشت

  با تکی که به گوشیم زد کیف چرم مشکیمو برداشتم و یه بار دیگه تو اینه خودمو چک کردم. تو پذیرایی کسی نبود در نتیجه بدونه خداحافظی با کسی از خونه بیرون زدم. .. اول نگاهی به درو بر کردم که ببینم خبری از همسایه های فضولمون هست یا …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشت

#پارت۵۷ چشم غره ای بهش رفتم و دوتایی خندیدیم.. عسل نگاهی به راننده کرد که هنوز همونطور تکیه داده به ماشین ایستاده بود و گفت: -این یارو خسته نمیشه؟ منم نیم نگاهی بهش انداختم: -نمیدونم..ولی دلم داره کم کم واسش میسوزه..دو ساعته همینطور ایستاده و حتی نگاهشم از روی خودمون …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفت

داخل حیاط مشغول تمیز کردن و جارو زدن بودم سنگینی نگاه مرد ها رو روی خودم حس میکردم و همین معذبم میکرد حس بدی داشتم میون این همه نگاه هیز مرد ها کاش ارباب نمیزاشت تو حیاط کار کنم _خانوم خوشگله ؟! با شنیدن صدای پسر جوونی با ترس بدون …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هفت

  خندم گرفت. مامان اومد تو و با عجله رفت سمت بابا: _بهزاد، بهزاد خوبی؟ کاریت نشد؟ بابا در حالی که سرشو میمالید صاف نشست و گفت: _نه خوبم به من که به زور جلوی خندمو گرفته بودم نگاه کرد و ادامه داد: _ادرسشو بده خودم میرم باهاش صحبت میکنم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفت

  صدای نعره ی سامیار دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلند تر بود… سامیار عصبی بود..خیلی سریع از کوره درمیرفت و همیشه درحال داد و فریاد کردن بود… اما نمیدونم چرا این یکی دادش تنمو لرزوند.. یه لرزه ی دردناکی ته صداش بود که انگار میخواست با فریاد …

توضیحات بیشتر »