رمان گرداب/پارت صدو هشت

  سرم رو از روی سینه ش بلند کردم و اخم هام رو کشیدم تو هم: -گفتم نگو مزاحم سامیار.. توجهی به حرفم نکرد و اون هم اخم کرد و جدی انگشت اشاره ش رو گرفت طرفم: -تو کِی فهمیدی؟.. سرم رو انداختم پایین و اروم لب زدم: -من..چیز..چند روزه …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صد وسه

بی توجه به سوالای من ناگهان گفت: _پیداش کردم…! متعجب پرسیدم: _چیو…؟ به طرفم برگشت و گفت: _گوشیمو اینجا جا گذاشته بودم…الان پیداش کردم…زیره کوسن مبل افتاده بود. و بعد با نگاهش به گوشی داخل دستش اشاره کرد. از روی حرص و عصبانیت فقط تونستم چندین بار پلک بزنم…! دلم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی/پارت هشتاد

_ اما داداش واقعا پشیمون هست همه جا داره دنبالت میگرده اما هیچ اثری از تو نیست میدونی که چقدر دوستت داره . به چشمهاش زل زدم : _ ترنج لطفا دیگه درمورد برگشت چیزی به من نگو باشه !؟ _ باشه _ از مامان نازگل خبر داری ؟ لب …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوهفت

  ابروهاش رو انداخت بالا و اون لبخنده کج مخصوصش رو زد: -حق داری..هرروز ازم کتک میخوری و تو خونه حبست کردم و اجازه ی هیچ کاری رو بهت نمیدم..باید بترسی…. اخم کردم و لب برچیدم: -این فرق میکنه..میدونم عصبی میشی.. -بگو..سعی می کنم خودمو کنترل کنم، زیاد عصبانی نشم… …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدودو

  خجالت زده سرمو پایین انداختم و اون دوتا هم وقتی دیدن وضع خرابه ساکت سره جاشون نشستن. یکم که گذشت اون سکوت لعنتی شکست و همه مشغول بگو مگو و بحث باهم شدن. حدس می زدم موضوع بحث شون منه بدبخت باشم. لئون از این همه سر و صدا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو نه

_ از نیاز نپرسید واسه چی همچین کاری انجام داده ؟ _ چرا پرسید اون هم با کمال پرویی گفت هر کاری که انجام دادم خوب کردم اون دختر باعث شده زندگیم نابود بشه منم کاری کردم زندگیش نابود بشه همین . با تاسف سرم رو تکون دادم : _ …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت نه

-شاید شبیه کسی هستین الان یادم نمیاد . با بازشدن در اتاق هردو ساکت شدیم. مفاخر با داماد و مهمونش بیرون اومد. من دوباره سرم رو پایین بردم و به مجله نگاه کردم. حدود پنج دقیقه بعد فهمیدم که مفاخر نزدیکم شد. -سلام خانم، ببخشید منتظر شدین . صدای داماد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوشش

  چشم های عسل برقی زد و برای اولین بار جلوی من گفت: -عزیزدلم..الهی قربونش برم.. چشم هام گرد شد و بهت زده نگاهش کردم که یهو به خودش اومد و از خجالت سرخ شد.. شلیک خنده ی من به هوا رفت و عسل سرش رو پایین انداخت.. میون خنده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادوهشت

_ تو هم همیشه مثل من تنها بودی _ تنها بودم اما سعی میکردم وقتم پر باشه تا ذهنم مشغول نشه . _ من نمیتونم هر وقت میشه احساس میکنم تنها هستم مخصوصا حالا که ارباب زاده رو ندارم ، شاید اگه نیاز هیچوقت پاش به عمارت باز نمیشد من …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدو یک

  دهن باز کردم تا بپرسم درگیره چیه اما با دیدن ماهی جون سوالم به کل یادم رفتم. لبخند زنان به سمت ماهی جون قدم برداشتم که لئون هم پشت سرم به راه افتاد. تا به نزدیکیش رسیدم،دستاشو از هم باز کرد و محکم منو در آغوش گرفت. در آغوشش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنج

  دست دراز کرد از سبد میوه یدونه نارنگی برداشت و درحالی که پوستش رو با دست میکند گفت: -فکر میکنم ترست از اینه که یه وقت بچه رو نپذیره… -اره فکر کنم.. -خب پس..اینجوری نمیشه ولی بیا اخرشو درنظر بگیریم..بچه رو نخواد و به تو هم بگه یا من …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت هشت

تو فستفود پاساژ منتظر سفارشاتمون بودیم. سوگل با یه هیجانی گفت : -ولی بچهها خیلی حال داد، من دیگه خریدم تموم شد . یلدا: تمومم نشده بود دیگه باید با آقا سامان میرفتی.. بیچاره اون . سوگل:ای بابا شما دوست منین، در ضمن این دفعه که طولش ندادم، مگه نه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت هفتادوهفت

بعد چند دقیقه متعجب بهش خیره شدم و گفتم : _ پسرم ؟ خندید : _ آره شکمت یه شکلی هست انگار بچت پسره با شنیدن این حرفش دستم رو روی شکمم گذاشتم دیگه چیزی نمونده بود تا به دنیا اومدن پسرم اما ناراحت بودم از اینکه پسرم نمیتونست باباش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهار

  سرش رو تکون داد و جدی و با اخم گفت: -اره سقط..به نظرت سامیار همچین کاری میکنه؟..نهایتش دوتا داد میزنه و چند روز بهت محل نمیده و یه چیزی تو این مایه ها..دیگه مجبورت نمیکنه که خلاف خواسته ت بچه رو بندازی و به دنیا نیاری….. با تردید نگاهش …

توضیحات بیشتر »