رمان معشوقه استاد/پارت پنجاه

  کلافه به سمتش برگشتم که سریع خودش رو بهم رسوند. قبل از اینکه حتی فرصت کنه چیزی بگه با عصبانیت غریدم: _چه خبرته…! نگاه های همه رو زوم کردی روی من. بیخیال نگاهی به اطراف انداخت و گفت: _اونا فوضولن به من چه. عصبی دستی میون موهام کشیدم و …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد : _ ستاره با شنیدن صداش ایستادم با ترس بهش خیره شدم که بهم اشاره کرد برم سمتش با ترس و لرز به سمتش رفتم که لبخند ترسناکی زد _ خوب میشنوم اب دهنم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو چهار

  انگشت هام رو روی سینه ش گذاشتم و مشغول بازی با دکمه ی پیراهنش شدم: -جناب سرهنگ؟.. -اره..خداروشکر اون بود..می دونستم تنهایی کاری ازم برنمیاد..مجبور بودم برم پیش سرهنگ..یه پسر بیست ساله، تنهایی کاری نمی تونست انجام بده..بهش زنگ زدم و گفتم می خوام باهاش صحبت کنم..خودشم فهمید چیز …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه ی استاد/پارت چهل و نه

  مدتی طول کشید تا به خودم بیام و بپرسم: _این موقع شب اینجا چیکار می کنی…! نگاه پر از شماتتش رو به چشمام دوخت و بی توجه به سوالم گفت: _فکر می کردم از لئون بدت میاد. با حرفی که زد خمام درهم رفت.چرا همش موضوع لئون رو پیش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصت و شش

  به سمت مامان نازگل برگشتم و گفتم : _ جان _ شفق باتوئه حواست کجاست ؟ گیج بهش خیره شدم _ ببخشید  بعدش به سمت اون زن که فهمیده بودم اسمش شفق هست برگشتم و گفتم : _ بفرمایید لبخندی زد  _ چند سالته ؟ _ هجده سال  با …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب پارت نود و سه

زمان شوهر غیرتی من

بغضم شکست و با گریه گفتم: -تموم شد؟.. نفس عمیقی کشید و دست هام رو ول کرد و با یک حرکت و خیلی محکم کشیدم تو اغوشش… گریه ام شدیدتر شد و خودم رو میون دست هاش جمع کردم… صورتش رو از بین موهای بازم رد کرد و چسبوند به …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو پنج

دستپاچه ازش فاصله گرفتم و رفتم پایین انقدر هول شده بودم که نمیدونستم چقدر ضایع برخورد کردم ، حوا و ارباب زاده هم پشت سرم اومدند نشستیم که مامان نازگل پرسید : _ ستاره حالت خوبه ؟ با تعجب بهش خیره شدم : _ آره _ پس چرا صورتت انقدر …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو دو

  با حرص نگاهش کردم که با چشم و ابرو به در حمام اشاره کرد، یعنی زودتر برو… با همون ملافه ی بزرگی که دورم گرفته بودم راه افتادم سمت حمام و گفتم: -برام لباس بیار سامیار.. -کجاست؟.. با تعجب برگشتم نگاهش کردم و گفتم: -تو اتاقم دیگه.. اخم هاش …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو هشت

بهم برخورد و مثل وحشیا با دستگیره ظرف مسیو از مقابلش برداشتم و گفتم: _ببین اصلا همون بهتر که تو کوفت بخوری جای صبحونه…تقصیره منه که برای آدم قدر نشناسی مثل تو پا میشم و نیمرو درست می کنم. چیزی نگفت که ظرفو مقابل خودم قرار دادم و نگاهمو به …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو هفت

بلند داد زدم: _اینجا مسافرخونه نیست که تو دستور بدی منم برات همه چیزو مهیا کنم…همین که توی خونم راهت دادم باید بری سجده شکر به جا بیاری. و بعد محکم دره اتاقو به هم کوبیدم و قفلش کردم. روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو چهار

رفتیم پایین قرار شد حوا مثل بقیه رفتار کنه و کم کم عادت کنه ، همه ی اتفاقات بد رو فراموش کنه . _ حالت خوبه عزیزم چیزی لازم نداری ؟ حوا لبخندی به مامان نازگل زد _ نه ممنون مامان نازگل بعد از کلی من من کردن گفت : …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو یک

  با دستش موهای اومده تو صورتم رو عقب داد و با صدایی که بم تر از قبل شده بود لب زد: -جان.. هیچی نگفتم و بی تاب خودم رو تو بغلش تکون دادم که دوباره و اینبار بدون اینکه لحنش سوالی باشه، تکرار کرد: -جان..جانم.. میون نفس نفسم، لبخند …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! با تلنگری که به خاطر حرف من بهش وارد شد،به خودش اومد و کلافه از روی نیمکت بلند شد. پشتشو بهم کرد و عصبی گفت: _ببخشید. به طرفش رفتم و دستمو روی شونش قرار دادم …

توضیحات بیشتر »