رمان گرداب/پارت بیستو هفت

  سامیار سرش رو تکون داد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: – گزارش ردیابی تلفن احمدی نیومد؟ سرهنگ دست رو تو جیبش برد و گوشیش رو دراورد: -الان تماس می گیرم… شماره ای گرفت و مشغول حرف زدن شد و سامیار هم گوشیش رو برداشت و وارد گالری …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو پنج

  دیگه صورتش کبود شده بود، همچنان لبخند به لب بودم، تهدید وارانه گفت: _نمیای پایین نه؟ ابروهامو انداختم بالا: _نوووو سرشو تکونی داد و باشه ای گفت..تو فکر این بودم که نکنه فکر خببثانه ای به سرش زده باشه که یهو موهای بافته شدم و گرفت و چنان کشید …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت نه

  انگار اینبار جدی جدی دلگیر شده چون دفعه های قبل خودش بهم زنگ میزد و جوری رفتار میکرد که انگار اتفاقی نیفتاده دستم میره که یه پیام بهش بدم ، پشیمون میشم و صفحه تلگرامم رو باز میکنم ایکون سبز رنگ روی پی ویش عدد دو رو نشون میده …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت هشت

  سری تکون میدم و با نگاه به ساعت گوشیم رو به بهش میگم: _تو کی برمیگردی؟ _نمیدونم ، مگه میخوایی بری _ شاید ، نمیایی شب بریم آپارتمان من _ماشین سنا دستمه میدونی که صبح میره کوه باید برگردم خونه. _راست میگی یادم نبود نیم ساعت گذشته و از …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت پنج

-شما دارین چیکار میکنید؟خیلی عوضی پوریا خیلی ! درو پشتش کوبید ورفت راهمو کج کردم برم که دستم همچین به سرعت کشیده شد که گفتم از کتفم کنده شد درست صورتم مقابل صورت جذابش قرار گرفت و لب زد -تو الان چی گفتی ؟!! من که اگه سواستفاده گر بودم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو شش

  یه تمسخر خاصی تو صداش موج میزد که نگرانم می کرد: -اینقدر زود از ما خسته شدی عزیزم؟..دلت واسمون تنگ نشده بود این مدت؟..من که حسابی دلتنگتم..دوست دارم بشینیم مفصل با هم حرف بزنیم..فقط قبلش باید از اینجا بریم….. چند لحظه بخاطره برداشتی که از حرفاش کردم، خشکم زد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو چهار

  مامان نگاهی بهم انداخت و گفت: _غلط کردی الپر خانوم نمیذارم بری، معلوم نیس میری با اون دنیا چه خراب بازیایی در میارید بابا با صدای بلند گفت: _درست صحبت کن خانوم خیلی ام درست بازی در میاره دخترم _به من ربطی نداره پاشو ازین خونه بذاره بیرون خودت …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت هفت

  همراه سما از مزون که میاییم بیرون هر دو راضی از خریدمون کلی حالمون با ظهر فرق کرده بعد رسوندنش به خونه شون یه زنگی هم به مریم میزنم حق با سما بود کلی هیجان و ذوق داشت. با رسیدنم به خونه یه دوش میگیرم و یه لباس راحت …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت چهار

حالا مثل این جوجه رنگی ها پشتش قایم شده بودم یواش یواش اشک میریختم صورتشون رو نمیدیدم ولی صدای یکی شون بلند شد -پوریا داداش ما فکر کردیم … -اشتباه فکر کردین هر کی خونه ی من باشه شما باید بهش دست درازی کنید هااان!! خیلی بهتون رودادم که اینطوری …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت چهار

ببین هانیا میدونم خیلی سخته ولی ازت یه خواهش دارم یه دوستی دارم به اسم سعید ،روان پزشکه ،دوست داری بریم پیشش ؟ من فقط میخوام کمکت کنم خیلی سریع و جدی تو صورت کیارش لب میزند: -چرا ؟ نمیتوانست جوابش را بدهد ابتدا باید حال درونی اش التیام می …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو پنج

  هوا روشن شده بود که از جا بلند شدم..با وجوده رسیدگی سامیار دردم خیلی ارومتر شده بود و می تونستم سرپا بشم…. نگاهی به ساعت انداختم..شش صبح بود و دیگه باید بلند میشدم تا به کارهام برسم… رفتم سرویس و ابی به صورتم زدم و برگشتم تو اتاق سامیار..از …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت شش

  از وقتی که برگشته بود نمایشگاه الکی به همه شاگردهای موجود در مغازه گیر میداد نمیدونست چشه هر لحظه فکری از ذهنش میگذشت اخرشم خودش به خودش میگفت “اصلا به تو چه” و با این حرف برای یکی دو ساعت یادش میرفت اما با دیدن کوچکترین چیزی مثل کفش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو چهار

دستی به کتش کشید و جلوم ایستاد… یه دستش رو به دیوار کنار صورتم تکیه داد و سایه انداخت روم و گفت: -غذا می خوام چیکار..خودت بسمی..قول میدم سیر بشم… لب هام رو جمع کردم و با دلی که هی میریخت و می لرزید، دست هام رو روی سینه اش …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو سه

  شونه هاشو انداخت بالا و دست به سینه تکیه داد به صندلی با خنده ای که ازش شرارت میبارید گفت: _حتما بیا منتظرتم تموم کن اون فکرای کثیفتو لعنتی:/ قاشق بستنی رو گرفتم سمتشو با تهدید گفتم: _فکرای کثیفتو بریز بیرون نزدیکم بشی میزنم سر و تهتو یکی میکنم …

توضیحات بیشتر »