رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت دوازده

پسره لندهور! _چی کفت چی گفت؟ نگاهی بهش انداختم و با حرص گفتم: _گفت به دنیا بگو اخلاق سگشو درست کنه که یه اسکولیم پیدا بشه بگیرتش چپ چپی نگام کرد و زیر لب گفت: _نمیخواهی بگویی به پشمانم دیگر چرا پاچه ام را می دَری؟ خندمو مهار کردم و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت دوازده

دست راستشو روی دیوار سر داد پایین و تا بفهمم میخواد چیکار کنه، دستشو حلقه کرد دور کمرم و محکم چسبوندم به خودش… خشک شدم و چشمام گرد شد که نفس داغش خورد به گردنم و صداش پر التهاب تو گوشم پیچید: -تو اجازه ی گفتن هرچیزی رو داری کوچولو…. …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هفت

مامان، نيما و غزل احمق رو تو طبقه ي بالا جا گذاشتم و برگشتم پيش نيكي كه ديگه گريه نمي كرد. مخاطب هام رو زير كردم و انگشتم رو فشردم روي اسم پناهي تا تماس برقرار شه. سه بوق انتظار كشيدم و نهايتا تماسم رد داده شد. عصبانيتم كم كم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت یازده

نفس عمیقی کشید و گفت: _نمیخوام از سر حسادت کار اشتباهی انجام بدی فهمیدی؟! با شنیدن این حرف خانوم بزرگ جا خوردم اما بهش حق میدادم همچین حرفی رو بزنه و درکش میکردم با صدای گرفته ای گفتم: _خانوم بزرگ من هر چقدر ناراحت بشم حسادت کنم اما هیچوقت دست …

توضیحات بیشتر »

رمان هفت خط/پارت سوم

اگه تجربه اش و نداشتم.. اگه نمی دونستم ته این ترس قراره به کجا برسه و اگه فقط یه خورده کمتر از حد فوبیا بود بدون حرف می رفتم بیرون. ولی ضربان تند شده قلبم.. با اینکه هنوز تنهایی پام و اون بیرون نذاشته بودم و فقط با فکرش به …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت یازده

  صداش لرزون و غرق شادی بود: -سامیار اومده؟..نذاشتی که بره..سامیار مادر… همزمان با داخل رفتن ما، مادرشون هراسون و شتاب زده اومد و همونطور خیره و با شوق به سامیار نگاه میکرد… نیم نگاهی به سامیار انداختم که با اخم های درهمش دلخور و گرفته به مادرش نگاه میکرد.. …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت شش

“راه آهن” فايل مربوط به اصول و فنون پرستاري رو بستم و بعد از خاموش كردنِ تنها كامپيوتر خونه كه متعلق به اميرحسين بود، با سر انگشت هام، شقيقه هاي دردناكم رو ماساژ دادم. به خوندن از روي برگه عادت داشتم اما تهيه ي كتاب يا پرينت گرفتن از روي …

توضیحات بیشتر »

رمان هفت خط/پارت دوم

  جدا از قفل بودن در و مشخص نبودن زمان دقیق خلاص شدنمون.. تنها سر کردن تو یه محیط در بسته با یه مردی که هیچ شناختی ازش ندارم جز اینکه تو همین چند دقیقه فهمیدم آدم عجیب و شاید بی تعادلیه… خودش یه دلیل مسلم برای وحشت کردن بود! …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت ده

صدای فربد بلند شد: _چخبر سالار کم پیدایی! ارباب نگاهی بهش انداخت و گفت: _زیاد نیستم شاید یه مدت دیگه برم تهران برای یه چند ماه برای پروژه کاری. با شنیدن این حرف ارباب وا رفتم اگه ارباب میرفت دیگه نمیتونستم اصلا ببینمش صدای نرگس بلند شد: _همسر جدیدتون رو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت ده

  سرشو اورد بالا و با تعجب نگام گرد، کم کم تعجبش رفت و جاشو به خنده داد از خنده سرش به سمت عقب متمایل شده بودو دستش رو دلش بود دستمو رو دهنم فشوردم و به بخت و زبون لامصبم لعن فرستادم بهم نگاه کرد، اومد دهن باز کنه …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت پنج

  گفتم: -اين پسره كه شمارشو فرستادي واسه دوربينا؛ پناهي، بهش زنگ زدم مي گه نمي آم! خميازه كشيد: -پناهي كيه؟… آهان! پناهي! خب؟ كجا نمي آد؟ عصبي شدم: -خوابي نيما؟ بي حوصله گفت: -چرا نمي آد؟ قرار بود سرش كه خلوت شد خودش بهت زنگ بزنه كه! نزد؟ من …

توضیحات بیشتر »

رمان هفت خط/پارت اول

رمان هفت خط

– جمعش کن… نگاه شاکی و عصبیش بالا اومد و خیره چشمام شد. لحن دستوری و پر از تحقیرم و دوست نداشت و این و کامل از توی نگاهش می خوندم. ولی اون مهم نبود.. مهم من بودم که داشتم لذت می بردم از این حسی که وادارم می کرد …

توضیحات بیشتر »