رمان شوهر غیرتی من/پارت نوزده

قتی ازم جدا شد صداش رو شنیدم _عجب بوسه ای بود خانوم کوچولو شما هم از اینکارا بلدی!؟ با شنیدن این حرفش با خجالت اسمش رو صدا زدم: _ارباب قهقه ای زد و گفت: _خجالت کشیدی خانوم کوچولو. ارباب بلند شد و در حالی که به سمت در اتاق میرفت …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت پنج

  _چیکار داشتن ،شنیدم همش میگفتی نیازی نیست _راستش اصرار داره رفت و آمدمون رو خوانوادگی کنیم میگه اخر هفته برای شام باید بیایید خونه ما ترسی عجیب به دلم میفته ، نه این امکان نداره _شما چی گفتید بابا _خب ایرج مرد خوبیه دوست دوران قدیممه خوانواده اشم به …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو چهار

  از جا پریدم و گوشی رو از روی تخت چنگ زدم… پیامک شاهین خان رو باز کردم.. “اگه سامیار هنوز نیومده زنگ بزن با داداشت حرف بزن” شماره رو گرفتم و با دستی که بدجور می لرزید گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم و منتظر شدم… چند بوق که …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت دو

یه نگاه به خودم انداختم یه پالتو کوتاه مشکی تازیر باسنم و یه شلوار جین یخی و یه روسری یاسی رنگ که چون زیاد به کارنبرده بودم بلدم نبودم درست ببندم همین جوری روی سرم انداخته بودم وموهام هم قربونشون برم از هر طرفش بیرون زده بود به طرفش برگشتم …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت دوم

عاقبت خود دست به کارشد -خوبی؟!! -اسمم هانیاست -چه اسم خوبی داری!! با پوزخندی که کنج لب های دخترک نشست فهمید که سوالش چقدر مسخره بود -باشه هانیا دوست داری از خودت بگی ؟ نمیدانست از کجا شروع کند ،اصلا باید شروع میکرد یا نه؟!! خیلی مطمئن نبود به همین …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت آخر

  _من اینجا تنهام؛ کارها زیاده؛ کسی نیست که بهش اعتماد داشته باشم! دیگه کاملا صبحانه اش رو رها کرده بود. _به من اعتماد داری؟! جمله اش رو با تغییر ضمیرها تکرار کردم: _بهت اعتماد دارم! کمی از آبمیوه اش رو نوشید ؛ چند لحظه فکر کرد و نهایتاً گفت: …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو دو

  یع نفس سر کشید حوصلم سر رفته بود اومدم از اتاق برم بیرون که داد زد: _باز کجا داری میری؟ مثل خودش داد زدم: _از دیدن قیافه نحست حوصلم سر رفته در حالی که دور دهنشو ماساژ میداد اروم تر گفت: _بیا بتمرگ سر جات پاتو بذاری ازون در …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو سه

  بی خیال و خونسرد شلوارش رو کشید پایین که بی اختیار هین بلندی کشیدم و چشم هام رو بستم… صدای اروم خندیدنش که اومد، با غیظ زیر لب غر زدم: -خیلی بی حیایی.. با همون خنده ی اروم و جذابش گفت: -چرا بی حیا؟..زنمی، جلوی تو لخت نشم پس …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت چهار

  خدا خدا میکرد گریه اش نگیرید بعدا وقت برای گریه کردن زیاد داشت جلوی در ایستاد تا بیاید و در را برایش باز کند هرچه صبر کرد خبری نشد کم کم داشت خونسردی که کاملا ظاهری بود را از دست میداد که صدای قدمهایش را شنید دستی که با …

توضیحات بیشتر »

رمان اخرین بلیت تهران/پارت هجده

  لبخند نیم بندی زدم؛ نمی دونم چرا انتظار داشتم اسم این یکی رو بذاره فلسفه! تعارفش کردم به نشستن پشت یکی از میز هایی که به تازگی خالی شده بود؛ نیما هم بالاخره دل کند از در و دیوار کافه و تنها جمله ای که گفت، این بود: -کاش …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت اول

رمان فرشته تاریکی

  به نام خدا تاریکی شب همه جارو پوشانده بود ودر کنج کوچه های این شهر دختری با لباس های خیس و صدای چیک چیک حاصل از قطرات اب باران که از روی لباسش روی زمین فرود می امدندو سکوت کوچه را شکسته بود نفس نفس میزد و پهلویش تیر …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت اول

رمان پرنسس شرقی

بسمه التعالی یه پام خونه بود ویه پام بیمارستان حال مامان اصلا خوب نبود آسمش شدیدتر شده بود ودکترها بستریش کرده بودن مادرم واسم حکم دنیا روداشت شبیه دودوست بودیم یا دوخواهر دکتر ها هم با گفتن اینکه هنوز تغییری نکرده و داره روز به روز حالش وخیم تر میشه …

توضیحات بیشتر »

رمان اقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو یک

چپ چپ نگاهم کرد و با گفتن به درکی از اتاق خارج شد..صدای اهنگ بلندی از طبقه پایین به گوش میرسید سریع موبایلمو برداشتم و زدم بیرون اصلا اونطوری که فکر میکردم نبود فک میکردم یه عده عین قوم مغول الان باید وسط باشن و تو هم بلولن ولی چند …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت سه

این دیگه چی می گه اصلا تقصیر خود احمقش بود عصبی از این افکار بدون اینکه بهش توجهی نشون بدم دزدگیر رو میزنم و می خوام سوار شم میاد جلو دستش رو چفت در ماشین میکنه و مانع باز شدنش میشه مجبور میشم رو کنم سمتش و بگم: _ لطفا …

توضیحات بیشتر »