رمان اشک شوکا

  شوکا دختر عمو حسن ،رعیت ارباب تیمور، در حال آماده کردن تدارکات عروسی با نامزدش رسول میباشد. بهادر پسر تیمور بعد از سالها از فرنگ باز میگردد و به همراه دوستانش برای چند روز تفریح به روستایی که پدرش ارباب آنجاست میرود و در آنجا شوکا را می بیند …

توضیحات بیشتر »

رمان مهاجر/رمان پرنسس

  دو رمان بسیار عالی با ژانر های متفاوت و هیجانی     دوتا از بهترین رمان هایی که تو این سایت جدیدمون برای افزایش بازدید سایت استفاده کردیم و مطمعن باشین از این رمانهای جدید نهایت رضایت و خواهی داشت   برای خواندن این رمانها به سایت دیوان رمان مراجعه …

توضیحات بیشتر »

رمان خاطره

  رمان عاشقانه و زیبا که داستانش روایت یک عشق غمگین و اتفاقات عجیبی که باعث تغییر داستان میشه حتما توصیه میکنم این رمان رو دنبال کنین   برای خواندن به سایت دیوان رمان مراجعه کنید…                             …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو چهار

  با ولع زبونم رو دور دهانم کشیدم و گفتم: _اووووف چه جورم…دلم یه قیمه بادمجون مشتی می خواد. باز دوباره لبخند زد و چیزی نگفت. شونه به شونه هم وارد رستوران شدیم و یه گوشه نشستیم. رستوران تقریبا خلوت بود و تک و توک توش مشتری دیده میشد. چه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتاد

تقه ای زدم و گفتم : _ ارباب سالا اجازه هست ؟ _ بیا داخل در اتاق رو باز کردم و داخل شدم ارباب سالار با ناراحتی کنار پنجره ایستاده بود ، رفتم کنارش ایستادم و گفتم : _ بخاطر ترنج ناراحت هستید ؟ _ آره چون من به دخترم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودوهشت

  نه انگار یه چیزهایی بوده..شاید واقعا عسل اشتباه حس نکرده بود وگرنه چرا باید چیز به این مهمی و شخصی رو براش تعریف کنه… سرم رو تکون دادم و گفتم: -چی گفت؟..یعنی چی شد که اینو برات تعریف کرد؟.. -یادمه اول از من پرسید تو گذشته ام کسی بوده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو نه

  _ راستی ترنج تو نیاز رو میشناسی ؟ با شنیدن این حرف من نیاز چند ثانیه ساکت به من خیره شد و بعدش با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت : _ آره میشناسمش تو از کجا میشناسیش ؟ با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم : _ …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو سه

  برای اینکه از اون حال و هوا بیرونش بیارم گفتم: _اولن که مرض لاعلاجی چیزی نگرفتی که بخوای بمیری…دومن نترس…! این تویی رو که من دارم میبینم صدتا جون داره. نفس عمیقی کشید و جرعه ای از آب پرتقالش رو نوشید. دلم به حالش می سوخت…! هیچ فکرشم نمی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو هفت

  با اخم دوباره نگاهم کرد و با لحن بامزه ای گفت: -فکر کنم خوابت میاد داری هزیون میگی..بخواب تا تاثیرات بدتر نذاشته… نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و بلند زدم زیر خنده: -خیلی بدجنسی.. ابرو بالا انداخت و دستش رو برد زیر گردنم و بغلم کرد… چرخیدم و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودوشش

  دستی به چشم های سوزانم کشیدم و گفتم: -رفتی؟.. -رفتم..حالم خیلی بد شد..دوباره همون حالی شدم که فیلم رو دیده بودم..دوباره بیمارستان و بستری شدن و دکترای روانشناش و مشاوره و…. دستم رو روی شونه و بازوش کشیدم..دوست نداشتم فکر اون روز هارو که میکنه حالش گرفته بشه… الان …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو دو

  عصبی از کافه بیرون زدم و بی توجه به دالیا که سعی داشت خودش رو به من برسونه؛به سمت اون دست خیابون رفتم و بین جمعیت خودمو گم و گور کردم تا نتونه پیدام کنه. وقتی مطمئن شدم که گمم کرده؛بی هدف شروع کردم به قدم زدن…! اینقدر طول …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو هشت

وقتی رسیدیم مامان نازگل و بقیه با نگرانی به سمتم اومدند و گفتند : _ چیشده حوا با خوشحالی بهشون خیره شد و گفت : _ ستاره حامله شده این خبر خیلی مهمیه با شنیدن این حرف همه با خوشحالی شروع کردند به تبریک گفتند اما من مات و مبهوت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو پنج

مدولباس

  اخم هام بیشتر تو هم رفت و گفتم: -چرا اینجوری میگفت؟.. شونه ای بالا انداخت و صدای پوزخندش رو شنیدم: -یه چیزایی فهمیده بود و نگران شده بود..می خواست منو از اتفاقاتی که ممکن بود پیش بیاد، دور نگه داره… -تو چیکار کردی؟.. -باهاش حرف زدم..گفتم اگه بهم اجازه …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو یک

  تردیدو از چشمام خوند و ادامه داد: _باورم نداری نه…؟ نفس عمیقی کشیدم و بدون رو درواسی گفتم: _با سابقه درخشانی که تو داری توقع نداشته باش حرفات رو باور کنم. سری تکون داد و نزدیک تر اومد و شونه هام رو گرفت. از این همه نزدیکی که داشتیم …

توضیحات بیشتر »