رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو هفت

تقریبا نیمه های شب بود که تن خسته مو به اتاق رسوندمو روی تخت افتادم باید صبح زود بلند میشدم واسه ارایشگاه … یه نگاه به ساعت روی دیوار انداختم وپوف بلندی کشیدم ….کلا دو ساعت وقت داشتم که بخوابم همون جوری روی تخت افتادموخوابم برد … صبح با صدای …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو یک

  از ترس سر جام میخکوب شده بودم، با یه لبخند خبیث نگاهم میکرد، الان وقتش نبود برم ماریا رو نجات بدم اول باید خودم و از دست این قول بیابونی نجات میدادم تمام توانم و تو پاهام گذاشتم و قبل از این که بهم برسه برگشتم و پا گذاشتم …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو سه

از خستگی مفرط هر دو روی صندلی ماشین وامیروند برای مدتی فقط صدای نفس کشیدن هایشان به جای موسیقی در فضای ماشین پیچیده بود که توسط صدای خش دار کیارش به هم میریزد -خب ! بریم سر سورپرایز دومی! با چهره ای پراز بهت وتعجب به طرفش میچرخد و باناباوری …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو شش

اماده شدن و رسیدن به کارهای عقد وعروسی و خرید واین چیزا حسابی وقتمو پر کرده بود کارهای شرکت هم از یک طرف دیگه کلا حتی وقت سر خاروندنم نداشتم …بودن جیک تو شرکت یه نعمتی بود واسه خودش خیلی از کارهای رو بیچاره بی چون وچرا انجام میداد توی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو هشت

  گیج به خانوم بزرگ خیره شده بودم منظورش از بچه ها چی بود! _بچه ها! با شنیدن این حرف من خانوم بزرگ لبخندی زد و گفت: _بچه ها دوقلو هستند بهت زده به خانوم بزرگ خیره شدم یعنی واقعا بچه هام دوقلو بودند اشک تو چشمهام جمع شد _میخوام …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو هشت

  پوزخندی زد و با لحنی که پر از حرص و حسرت و عصبانیت بود گفت: -نمی دونم اونم منو دوست داشت یا نه اما گاهی جواب لبخندمو میداد..سر به زیر و خانوم، جواب سلامم رو با همون شیطنتی که داشت میداد..همه چیه اون دختر برام خواستنی بود…. سرش رو …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو دو

نزدیک ظهر دراغوش کیارش از خواب بیدار میشود با دیدن کیارشی که خیلی اروم خوابیده بود لبخندی میزند دلش ارام تر شده بود حتی تصورش را هم نمیکرد که روزی بتواند با کیارش چنین رابطه ای را تجربه کند دستانش در موهای بهم ریخته ی کیارش به حرکت درمیایند هنوز …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی/پارت بیستو هفت

_میخواست با استفاده از تو به خواسته اش برسه ، میخواست تو زن من بشی و از من صاحب بچه بشی تا جای پای خودش رو محکم کنه میفهمی! با شنیدن این حرف ارباب سالار نیلا به سمت مادرش برگشت و گفت: _مامان! صدای زرین بلند شد: _داره دروغ میگه …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو پنج

شب رو زیر اسمون پراز ستاره خوابیدیم نزدیک های صبح با سر وصداهایی از خواب بیدار شدم تازه منظره جلوه ی خودشو نشون میداد تو تاریکی شب قشنگ معلوم نبود سرمو به اطراف چرخوندم تاپوریا رو پیدا کنم ولی ندیدمش کفشامو پوشیدم وراه افتادم چشمام به گل های سفید افتاد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیست

  خودمم دل نگران شده بودم، شقایق اخم کرد و گفت: _از کجا معلوم؟ بعد از اون قضیه مرض ندارن که باز بخوان نقشه بریزن تلفن قط شد، شقایق با حرص ادامه داد: _بیا قط شد دنیا مشکوکانه گفت: _حالا تو چرا انقد طرف اونارو میگیری؟ حس کردم شقایق دست …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو هفت

  طناب رو از دور دستم باز کردن و اشاره ای به سمت راست کردن که از اون طرف برم و خودشون هم دنبالم اومدن…. جای طناب روی مچ دستم رو محکم می مالیدم و دور و اطرافم رو نگاه می کردم… خونه ی بزرگ و مجللی بود..با وسایل شیک …

توضیحات بیشتر »