رمان حصار/پارت هفده

من دیوونه شدم یا واقعا بوی امیر کل آپارتمان رو گرفته مطمئنا منم که خیالاتی شدم مسخ شده راه میفتم سمت اتاق خواب ، جون ندارم چمدون رو ببرم تا اتاق همونجا جلوی در ولش میکنم شکر خدا اتاق خواب مرتبه ، با در آوردنه کتم و شلوار جینم خسته …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت ده

یه پسر چهارشونه با قدی که فکر کنم بالای یکو نود میشد وموهای لخت قهوه ایشم یه طرفی ریخته بود رو صورتش وبا چشم های ابی خوشرنگش بهم زل زده بود اصلا باورم نمیشد این همون پسره ی لاغر مردنی بود؟! به سمتم اومد ودستامو گرفت با لبخندی که زد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو پنج

  بی اختیار روی سینه ی برهنه اش رو بوسیدم و با بغض گفتم: -بعد بهشون توضیح دادی؟… انگشت های دست ازادش رو کشید روی صورتم و نوازشم کرد: -توضیح دادم..چند ماه بعدش با مدرک ثابت کردم اون عکسا واسه قبل بوده و من کاری نکردم و ندا دروغ گفته..اما …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت شانزده

این اون خداحافظیه که من میخواستم ، تکونی به دست زیادی گرمش میدم و ولش میکنم _موفق باشی امیر بازم چیزی نمیگه ، اما صدای نفس های بلندش رو واضح میشنوم بیشتر از این اگه بمونم ، معلوم نیست چی میشه “خداحافظ”  کوتاهی میگم و برمیگردم و از اتاقه شیشه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو چهار

  دستم از بازوش شل شد و بهت زده نگاهش کردم… یعنی اگه خیانت نکرده بود الان ازدواج کرده بودن؟..چقدر من بدبختم اخه… نگاهم رو ازش گرفتم و پشت بهش پاهام رو از تخت اویزون کردم که فکر کرد میخواهم از تخت برم پایین، عصبی از پشت بازوم رو گرفت …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت هشت

با کمک کیارش روی نیمکت مینشیند گرمای دستان کیارش جانی دوباره تزریقش میکند از ترس زبانش بند امده بود کیارش کنار گوشش زمزمه میکند: -هانیا … حالت خوبه ؟! چی شد به تو هان؟! با دنبال رد نگاه دخترک به هومن میرسد از بین دندان های قفل شده اش میغرد: …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت پانزده

  نمیدونم چی بگم ، همون بهتر خودم رو بزنم به نشنیدن مشغول خوردن چایی میشم اما بازم واضحتر میگه: _بهار چرا تعجب میکنی ، میدونی من و تو بدون اینکه خودمون بدونیم چقدر درگیر هم شدیم این و راست میگه ، بدون اینکه خودم بدونم چه جایگاهی پیشم داره …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو یک

  پسره با اخم به دنیا نگاه کرد، چشم غره ای برای دنیا رفتم که یعنی زبون واموندتو به دهن بگیر، بعد رو به پسره گفتم: _شما خیلی شبیه ادمی هستید که ما دنبالش میگردیم خندش گرفت و ابروهاشو بالا انداخت: _ینی چی منظورتونو نمیفهمم! بس نفهمی خاک تو سرت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو سه

  دوباره سرم رو کشید جلو و اون یکی دستش رو گذاشت پشت کمرم و اروم گفت: -مگه چیکار کردم که معذرت بخوام؟.. چشم هام رو با حرص بستم تا ارامش پیدا کنم و کمی بعد دوباره باز کردم… نگاهم که به نگاهِ شیطونش گره خورد با حرص مشت زدم …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت چهارده

  یک هفته ست ، دارم ریکاوری میکنم خسته شدم اونقدر فکر کردم ، هنوزم نمیدونم چی میخوام هر روز بعد شرکت میرم باشگاه ، حتی یلدا هم همراه بابا و نیلو جایی نرفتم الانم تازه از باشگاه اومدم ، در ورودی رو هول میدم و خسته میرم داخل مستقیم …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت نه

ای وای بابام ،حالا چی کار کنم اگه وصل نمیکردم شک میکرد سریع جواب دادم -الو بابا ،سلام -سلام بابایی ،کجایی دخترم؟ باگفتن دخترم بدون اینکه تغییری توی تن صدام ایجاد کنم یواش یواش اشک میریختم -من .. من بابا دیشب با اقای سرمدی…. -اره عزیزم خبر دارم ،اقای سرمد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سی

  جوابی ندادم، وقتی دید من قصد ندارم چیزی بگم خودش ادامه داد: _من برای جمعه برنامه ریزی کردم با نفس و سینا بریم بیرون، تو که سر حرفت هستی؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: _معلومه که هستم، ال..البته هنوز با سینا راجب این مسئله حرف نزدم، نمیدونم قبول …

توضیحات بیشتر »