رمان حصار پارت آخر

رمان حصار

*راوی* تموم مسیر فکر کرده بود و تماما حق رو به باربی داده بود ، اما نمیدونست چی بگه که به خودش برنخوره فکرش رو هم نمیکرد دلیل انتخاب لباس عجیب بهار که بالا تنه اش کاملا شبیهه لباس عروس بود اما پایین تنه اش یه شلوار شیک و راسته …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت شانزده

سرش میافتو از قضاوت کیارش صدای شکسته شدن قلبش را میشنود اشکهایش روان میشود صدای هق هقش در ماشین میپیچد نای توضیح دادن نداشت کیارش با دیدن گریه هایش کلافه میشود دودستش را محکم به فرمان میکوبد دیگر تاب نمیاورد ماشین را به گوشه ای هدایت میکند و به طرفش …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیستو چهار

_معلوم هست کجایید شما؟ این رو امین میپرسه که تنها روی میز نشسته همراه سما میشینیم و رو به امین میگم: _پس امیر کجاست؟ _الان میاد رفته پیش مدیریت ، یکی از دوستاشه و رو به سما دامه میده: _عزیزم حالت خوبه ، چرا رنگت پریده _نه امین اصلا خوب …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت هفده

با شنیدن صدای پوریا خشکم زد و خنده روی لبم ماسید با چشم های گرد شده به طرف پوریا چرخیدم و با دیدن چشمای خونیش بیشتر به وحشت افتادم اما یاسین خیلی خونسرد وطبیعی به طرفش برگشت و لب زد -بله اقای سرمد کاری داشتین ؟! -اره ،کارایی که بهت …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو سه

چشمهای سعید از فطرط تعجب تا حد ممکن باز شده بود ، با صدای بهت زده ای گفت: _سالار تو … وسط حرفش پریدم _حرف هام همش واقعیت بود میتونی از خود نیلا هم بپرسی چشمهاش قرمز شد دستاش رو مشت کرد و با خشم بهم خیره شد و گفت: …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهل

  صورت داغش رو چسبوند به گردنم و با لب هاش پوست گردنم رو نوازش کرد و کمی بعد خیسی و گرمی زبونش رو حس کردم…. ناخوداگاه صداش کردم و موهاش رو چنگ زدم… هومی گفت و دستش رو روی پهلوم کشید و برد زیر کمرم و گذاشت روی قفل …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیستو سه

  رو بروی هم تو تراس نشستیم _میشه بگی تا کی میخوایی با این دودلی هات بیشتر به اون جمع بفهمونی که هیچ رغبتی به این ازدواج نداری ، درست وقتی که فکر میکنم همه چی خوب پیش میره بازم سرم رو میکوبونی به سرعت گیر آروم شروع کرد و عصبی …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت پانزده

هانیا به دنبالشان راه میافتد تا جلوی در بدرقشان کند سیاوش لحظه ای دستانش را رها نمیکرد وقتی جلوی در میرسند منیژه خانم دست سیاوش را میگیرد و بعد از روبوسی کردن وارد کوچه میشود کیارش با سری افتاده از کنارش عبور میکند و خیلی اروم لب میزند -شب گوشیتو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو پنج

  داخل رفتیم، چشم چرخوندم تا علیسان و پیدا کنم بلاخره پیداش کردم، اخمام از دیدن خندش تو هم رفت، رو به روی یه دختر که چهرشو نمیدیدم پشت یه میز چهار نفره نشسته بود و داشت با خنده چیزایی رو میگفت اینا به درک، چشم من قفل دستایی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیست و دو

سکوتش که طولانی میشه ، برمیگردم و با نگاهه خیره و سخت شده اش میفهمم اولین قانون جدیدمون رو نقض کردم ، قبل از اینکه بتونم چیزی بگم ، خیلی جدی میگه: _خوب میدونم هنوزم همون امیر رو میبینی که صبح فردای مهمونی نمیخواستی برگردی و نگاهش کنی ، نه …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت شانزده

با اینکه حال و حوصله ی بیرون رفتن نداشتم ولی به یاسینم قول داده بودم واسه شام باهاش برم بیرون یه ارایش معمولی کردمو ومانتوی کوتاه طرح کتی مشکی رنگی تنم کردمو یه شلوار مشکی و روسری طرح دار قواره بزرگی هم پوشیدمو به سمت رستورانی که یاسین پیامک زده …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت چهارده

پس از گذاشتن چای مقابل پدرش به سرعت خود را به اشپز خانه میاندازد پس از شام با یک شب بخیر ساده به اتاق ته پذیرایی میرود خانه ای قدیم ساخت و ویلایی بود حیاط کوچکش تیکه ای از بهشت بود با گل ها و شمعدانی هایی که در باغچه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو نه

  **************************************** شیر اب رو بستم و دست های خیسم رو با پیشبندی که جلوم بسته بودم خشک کردم و بعد بازش کردم و انداختم روی کابینت…. دوتا فنجون چای ریختم و از اشپزخونه رفتم بیرون… سامیار کلی کاغذ روی میز ریخته بود و درحال حساب و کتاب بود… چند …

توضیحات بیشتر »