رمان شوهر غیرتی من/پارت پانزده

#ارباب سالار حرف هایی که نازگل زده بود باعث شد بیشتر به فکر فرو برم من هم خوب خانوم بزرگ رو میشناختم و میدونستم آدمی نیست که بخواد بی دلیل از کسی متنفر بشه و کاری بکنه پس باید دلیلش رو میفهمیدم از طرفی هم نگران خانوم بزرگ بودم نمیدونم …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت پانزده

علیسان که حالا پیاده شده بود با خنده گفت: _برید داخل رفتن داخل شدیم.. تا اخر ناهار کلسوم و دنیا به هم تیکه میپروندن.. اگه انرژی ای که دنیا تو جواب دادن به کلسوم مصرف میکنه صرف کم کردن وزنش میکرد الان از من لاغر تر بود خونه بزرگی داشتن.. …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پانزده

دلم لرزید و ضربان قلبم هزار برابر شد.. محکمتر به دستش چنگ زدم و خودمو بیشتر به دیوار پشت سرم چسبوندم… خواستم سرم رو برگردونم اما با دستاش دو طرف صورتم رو قاب گرفت و اجازه نداد…. بوسه اش هیچ ملایمتی نداشت و انگار واقعا داشت تنبیهم می کرد… دردم …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت ده

نگاهش طوری بود که از چشم هام می گذشت و رسوخ می کرد تو تک تک سلول های بدنم. یهو وسط لرز کردن، آتیش گرفتم. لب هاش بلاتکلیف از هم فاصله گرفتند و تا خواستند کلمه ای تحویلم بدند، از ورای شونه اش نیما و نسترن رو دیدم که با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهارده

بیخیال این حرف ها شدم بلاخره یه روز دلیل این همه تنفر رو میفهمیدم ، به سمت اتاقم حرکت کردم خدمتکار ها داشتند به دستور ارباب وسایلم رو جمع میکردند و به سمت اتاق بالا میبردند از اینکه قرار بود برای همیشه با ارباب باشم خیلی خوشحال بودم ، با …

توضیحات بیشتر »

رمان هفت خط/پارت شش

با دیدن چشمای سرخ شده بابام خودم و یه کم به سمت شیشه نزدیک تر کردم و قبل از اینکه جلوی من برای چندمین بار بشکنه و به گریه بیفته گفتم: – بابایی جونم.. منو ببین… سالم و سلامت رو به روت نشستم. نمیگم همه چی اوکیه و هیچ مشکلی …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت چهارده

پشت سرم راه افتاد و بلند گفت: -تا باشه ازین حساب رسیا -برو بخور بعد بیا ابروهاش بالا پرید، سرمو برگردوندمو به راهم ادامه دادم. *** شماره صندلیمو نگاه کردم و نشستم، نن جون و دنیا هم پشت سرم، نگاهی از بین صندلیا بهشون انداختم و گفتم: -خوب منو تنها …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب /پارت چهارده

با گریه سرمو محکم تکون دادم و تو خودم زار زدم: -نمی تونم..نمی تونم..برم نزدیک که چی بشنوم؟..صدای لذت بردن و اه و ناله هاشون رو؟..اینکه چقدر دارن خوش میگذرونن و من اینطرف اتاقشون دارم ذره ذره جون میدم؟…. با دوتا دستم چنگ انداختم تو موهام و محکم کشیدمشون… خدا …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت نه

نفس عمیقی کشیدم و به سمت طبقه‌ی بالا رفتم. هرپله ای رو که باقدم های محکم می‌گذروندم مصمم تر می‌شدم برای گرفتن حال اون پسره‌ی احمق و بی‌ادب! یک راست به سمت اتاق نیکی رفتم. وارد شدم و در رو پشت سرم کوبیدم. روی اون چهارپایه‌ی مسخره ایستاده بود و …

توضیحات بیشتر »

رمان هفت خط/پارت پنج

بعد از کلی تشکر از اردلان به خاطر این حواس جمعش.. سیمکارتم و تو گوشی جدید انداختم و رفتم تو آشپزخونه که به آزاده زنگ بزنم. آشپزخونه محلی بود که بیشتر از اتاق خوابم باهاش احساس راحتی می کردم. چون یه گوشه ای از خونه بود که نسبت به اتاق …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من /پارت سیزده

کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم: _پس خانوم بزرگ چی؟! _اون خودش بهتر از همه میدونه چیکار کنه یه مدت دور باشیم بهتره شاید ناز بانو هم سر عقل اومد و گفت ک حامله نیست اون نقشه ی کثیفش رو اجرا نکرد اما اگه نقشه رو عملی کرد کاری باهاش …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیزده

ماریا: دست به سینه نشستم و سرمو تکیه دادم به شیشه، نن جون از توی اینه نگام کرد و عینک دودیشو جا به جا کرد گفت: _ ببین ماریا، اگه این پسره رو تور نکنی اسکولی، خوشتیپ، خوشگل، خوش زبون، از همه مهم تر پولداره، ولی نمیفهمی که، همش عین …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیزده

اروم زیر گوشم گفت: -ناراحت نشو از دستش اخلاقشو که میشناسی..همیشه همینطور تندی میکنه ولی چیزی تو دلش نیست… سرمو اروم تکون دادم که دوباره با خواهش گفت: -میدونم تو از پسش برمیایی که تونستی کنارش زندگی کنی..خواهش میکنم یه کاری کن بیاد اینجا..اگه بره و دیگه پیداش نشه من …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هشت

راه آهن در دستشويي رو رها كردم و با ترس دويدم سمت ساختمون. دهانم رو باز كردم تا مامان رو صدا بزنم اما درست موقع رد شدن از در، محكم خوردم به كسي كه حجمش نمي تونست متعلق به كسي باشه جز امير حسين! با صورت به سينه اش خوردم …

توضیحات بیشتر »