رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو چهار

  مامان نگاهی بهم انداخت و گفت: _غلط کردی الپر خانوم نمیذارم بری، معلوم نیس میری با اون دنیا چه خراب بازیایی در میارید بابا با صدای بلند گفت: _درست صحبت کن خانوم خیلی ام درست بازی در میاره دخترم _به من ربطی نداره پاشو ازین خونه بذاره بیرون خودت …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت هفت

  همراه سما از مزون که میاییم بیرون هر دو راضی از خریدمون کلی حالمون با ظهر فرق کرده بعد رسوندنش به خونه شون یه زنگی هم به مریم میزنم حق با سما بود کلی هیجان و ذوق داشت. با رسیدنم به خونه یه دوش میگیرم و یه لباس راحت …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت چهار

حالا مثل این جوجه رنگی ها پشتش قایم شده بودم یواش یواش اشک میریختم صورتشون رو نمیدیدم ولی صدای یکی شون بلند شد -پوریا داداش ما فکر کردیم … -اشتباه فکر کردین هر کی خونه ی من باشه شما باید بهش دست درازی کنید هااان!! خیلی بهتون رودادم که اینطوری …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت چهار

ببین هانیا میدونم خیلی سخته ولی ازت یه خواهش دارم یه دوستی دارم به اسم سعید ،روان پزشکه ،دوست داری بریم پیشش ؟ من فقط میخوام کمکت کنم خیلی سریع و جدی تو صورت کیارش لب میزند: -چرا ؟ نمیتوانست جوابش را بدهد ابتدا باید حال درونی اش التیام می …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو پنج

  هوا روشن شده بود که از جا بلند شدم..با وجوده رسیدگی سامیار دردم خیلی ارومتر شده بود و می تونستم سرپا بشم…. نگاهی به ساعت انداختم..شش صبح بود و دیگه باید بلند میشدم تا به کارهام برسم… رفتم سرویس و ابی به صورتم زدم و برگشتم تو اتاق سامیار..از …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت شش

  از وقتی که برگشته بود نمایشگاه الکی به همه شاگردهای موجود در مغازه گیر میداد نمیدونست چشه هر لحظه فکری از ذهنش میگذشت اخرشم خودش به خودش میگفت “اصلا به تو چه” و با این حرف برای یکی دو ساعت یادش میرفت اما با دیدن کوچکترین چیزی مثل کفش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو چهار

دستی به کتش کشید و جلوم ایستاد… یه دستش رو به دیوار کنار صورتم تکیه داد و سایه انداخت روم و گفت: -غذا می خوام چیکار..خودت بسمی..قول میدم سیر بشم… لب هام رو جمع کردم و با دلی که هی میریخت و می لرزید، دست هام رو روی سینه اش …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو سه

  شونه هاشو انداخت بالا و دست به سینه تکیه داد به صندلی با خنده ای که ازش شرارت میبارید گفت: _حتما بیا منتظرتم تموم کن اون فکرای کثیفتو لعنتی:/ قاشق بستنی رو گرفتم سمتشو با تهدید گفتم: _فکرای کثیفتو بریز بیرون نزدیکم بشی میزنم سر و تهتو یکی میکنم …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت سوم

جلوی شرکت از ماشین پیاده شدیم استرس وجودمو گرفته بود دستمو گرفت -نترس با من بیا !! -جلوی در ورودی دستمو رها کرد ،فهمیدم به خاطر محیط کارش اینکارو کرد پیش همون منشیه رسیدم که بادیدنم انگار یه لحظه برق گرفتش سریع از جاش پرید و گفت: -بازم تو ،ای …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی / پارت سوم

زیر لب با خودش حرف میزد -لعنتی کجایی پس؟!! تکه سنگی که توی مسیرش بود با لگدی به طرف دیگر خیابان پرتاب میکند به اپارتمانش که میرسد اینبار با اسانسور بالا میرود دسته ی کلید را دراورده که با صدای در پشت بام که توسط باد محکم به دیوار میخورد …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نوزده

قتی ازم جدا شد صداش رو شنیدم _عجب بوسه ای بود خانوم کوچولو شما هم از اینکارا بلدی!؟ با شنیدن این حرفش با خجالت اسمش رو صدا زدم: _ارباب قهقه ای زد و گفت: _خجالت کشیدی خانوم کوچولو. ارباب بلند شد و در حالی که به سمت در اتاق میرفت …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت پنج

  _چیکار داشتن ،شنیدم همش میگفتی نیازی نیست _راستش اصرار داره رفت و آمدمون رو خوانوادگی کنیم میگه اخر هفته برای شام باید بیایید خونه ما ترسی عجیب به دلم میفته ، نه این امکان نداره _شما چی گفتید بابا _خب ایرج مرد خوبیه دوست دوران قدیممه خوانواده اشم به …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو چهار

  از جا پریدم و گوشی رو از روی تخت چنگ زدم… پیامک شاهین خان رو باز کردم.. “اگه سامیار هنوز نیومده زنگ بزن با داداشت حرف بزن” شماره رو گرفتم و با دستی که بدجور می لرزید گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم و منتظر شدم… چند بوق که …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت دو

یه نگاه به خودم انداختم یه پالتو کوتاه مشکی تازیر باسنم و یه شلوار جین یخی و یه روسری یاسی رنگ که چون زیاد به کارنبرده بودم بلدم نبودم درست ببندم همین جوری روی سرم انداخته بودم وموهام هم قربونشون برم از هر طرفش بیرون زده بود به طرفش برگشتم …

توضیحات بیشتر »