رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو چهار

با رفتن سپهر ارباب زاده به مادرش خیره شد و گفت: _چه خوب جوابش رو دادید فکر نمیکردم شما هم بلد باشید اینجوری باهاش صحبت کنید مامان نازگل خیلی خونسرد به ارباب زاده خیره شد و گفت: _من فقط هر چیزی رو به جا میگم نه اینکه برینم به بقیه …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو پنج

”کمند” امضا اخرو زدم و صاف ایستادم. از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم. همون طور که حدس زده بودم حتی ماهی جون هم از شراکت من و لئون خوشحال شده بود. لئون به سمتم اومد و دره گوشم پچ زد: _تا آرزوهات راه کوتاهی در پیش داری. توی صورتش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو هشت

  لحنش خیلی بامزه بود و لبخندی بهش زدم: -امروز اخرین روز محرمیتمون بود..تموم شد دیگه… جمله ی اخرم پر از غم بود و مادرجون با دلسوزی دستم رو تو دستش گرفت و گفت: -حرف زدی باهاش چی گفت؟… -چی بگه؟..اون اصلا درست و حسابی حرف نمیزنه..منو گذاشت اینجا گفت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو هفت

  این حرف یعنی هنوز باید دنبال پولت باشی..پولتم گرفتی همونطور که گفتی باید خونه بگیری..خونه هم گرفتی باید از اینجا بری…. دیگه تا چند روز دیگه محرمیتی هم نبود که بخاطرش مجبور باشم بمونم…. سرم داشت گیج میرفت اما نمی خواستم سامیار متوجه حال بدم بشه… اروم مشغول خوردن …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو چهار

_لئون:همکاری که من ازش حرف می زنم نیاز به سرمایه داره…! سرمو زیر انداختم و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم. مطمئن بودم ماهی جون نه تنها ناراحت نمیشد بلکه خوشحالم میشد که من سند خونه ای که به نامم زده بود رو خرجه سرمایه ای که لئون می خواست …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو سه

بلاخره امروز نغمه و سپهر اومدند ، از نغمه اصلا خوشم نیومد یه جوری داشت رفتار میکرد انگار از دماغ فیل افتاده به سپهر خیره شدم‌ که خیلی سرد داشت برخورد میکرد و هیچ عشقی تو صورتش نسبت به نغمه دیده نمیشد اصلا هیچ بچه ای هم نداشتند معلوم نبوده …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو سه

رو به رامین کردم و با حرص گفتم: _توام ببند نیشتو دیگه پلشت دستاشو به علامت تسلیم اورد بالا و با در حالی که سعی میکرد خندشو بخوره ولی همچنان چین کنار چشماش نشون از خندش بود گفت: _ببخشید ببخشید، اخه خیلی باحال گفت با حالت چهره خفه شویی بهش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو شش

  من هیچ وقت نتونستم واقعی و از ته دل، لذت زن بودن رو ببرم… مثل بقیه عروسی نداشتم که شبش از دنیای دخترانه ام بیرون بیام و به دنیای ناشناخته ی زن بودن سلام کنم…. هیچ برهه ای از زندگیم معمولی و نرمال نبود.. روز بعد از شب زفاف …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو سه

  با تعجب پرسیدم: _من که درو قفل کرده بودم تو چه طوری اومدی توی اتاق…؟ عصبی به سمتم قدمی برداشت و گفت: _از هشت دیشب که رفتی توی اتاق تا الان که دو ظهره خوابیده بودی؟…لعنتی مگه تو خرسی!نه غذایی نه آبی نه حتی دستشویی ای!فکر کردم مردی از …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو دو

ارباب زاده نگاه خیره ای به من انداخت و با صدای جدی گفت: _چرا بهش چیزی نگفتی مگه زبون نداری !؟ با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد همچنان متعجب با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که صدای مامان نازگل بلند شد: _اهورا اهورا با شنیدن صدای مامان …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو پنج

  هرم داغ نفسش به گوش و گردنم برخورد کرد و بدنم نامحسوس لرزید… لبش رو که کمی تر بود به گوشم کشید و اروم گفت: -پس می خواهی بری..اوکی ولی فعلا زن منی و باید نیازها و خواسته هام رو براورده کنی… هنگ کرده و داغون و نفس بریده …

توضیحات بیشتر »