رمان گرداب/پارت صد وسی

  باز هم به این جمله ایمان اوردم..سامیار برای من هم درد بود و هم درمان… خودش باعث خراب شدن حالم میشد و داغونم میکرد و خودش هم سریع می تونست ارومم کنه… دستم رو روی شکمم کشیدم و با لبخند گفتم: -خوبی مامانی؟..ببخشید امروز خیلی اذیت شدی..همش تقصیر بابای …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت سیزده

  کلافه از نبود شهاب روبه نرگس غر زدم. _ولم کن بابا حوصله ندارم! بهم خیره شد، باصدای آرومی گفت: _عزیزم انقد خودتو اذیت نکن! گفت میاد پیشت؟ لبم رو گزیدم باصدای آروم گفتم: _میدونم میاد… ولی درک کن! نفس عمیقی کشیده ادامه دادم. _درسته میاد، ولی من از اولشم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دو

بابا خیره بهش شد و گفت : _ شنیدم دوستش نداری واسه انتقام باهاش ازدواج کردی ، خیلی سختی کشیده بخاطر تو پس چرا هنوز دوست داری داشته باشیش تو که خودت زن دوم داری ؟ ارباب زاده اخماش به طرز وحشتناکی تو هم فرو رفته بود میترسیدم دعواشون بشه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو نه

نمی دونم چقدر تو بغل مادرجون گریه کردم و اونها تمام مدت سکوت کرده بودن که من کمی اروم بشم…. سامیار طرف دیگه ام نشسته بود اما حرفی نمیزد.. از عصبی بودنش و اینکه کنترلی روی خودش نداشت، داشتم دیوونه میشدم… خودم می تونستم تحمل کنم و بلد بودم چطوری …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت دوازده

  کل روز با شوخی های نرگس و حرف زدنامو گذشت. حین مسخره بازی، وسیله هارو جمع و جور کردیم و اتاق رو خالی از وسیله‌ای نمودیم. کش و قوسی به کمرم داده «آخ» بلندی گفتم. _وای ننه مردم! هلاک شدم. دستشو نوازش‌وار روی شکمش گذاشته با درموندگی گفت: _آی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو هشت

  سامیار موهاش رو چنگ زد و با فکی که می لرزید، اروم گفت: -مزاحم تلفنی داره..معلوم نیست کیه..من از نگرانی که اتفاقی براشون نیوفته روز و شب ندارم..چند شبه خواب به چشمام نمیاد از ترس اینکه بلایی سرشون بیاد..امروز رفتم پرینت گرفتم که بتونم قانونی اقدام کنم ببینم طرف …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یک

خواستم بیتفاوت برم سمت پایین که دیدم مامان نازگل و ارباب سالار هم ایستادند ، رفتم کنارشون ایستادم که ارباب زاده سرش داد کشید : _ بسه دیگه کثافط هرزه همش داری باعث دردسر من میشی ، قسم میخورم همینجا خونت بریزم با گریه نالید : _ مگه تا الان …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت هفت

مادرم بود ولی اون اینجا چیکار میکرد برای چی اومده بود چرا بعد از این همه مدت به اینجا اومده بود یک قدم نزدیک تر شدم که صداش واضحتر میومد : _ارباب به دخترم رحم کنید اون هنوز کوچیکه من نمیخوام خونبس ارباب کوچیک بشه! با بهت بهش خیره شدم …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت هفده

تو آینه لبخندش رو دیدم: -فقط من شیطنت کردم؟ چشمهام گرد شد: -تو اول شروع کردی! خب من هم گول خوردم . بلند خندید که با حرص ازش جدا شدم و شالم رو روی سرم درست کردم: -بریم؟ -بریم عزیزم . پیشونیم رو بوسید: -امروز خیلی خوشگلتر شدی . از …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت یازده

  دستبند رو ازم گرفت و با ابرویی بالا رفته زیر لب زمزمه کرد. _بهت گفتم بهترین کادوی عمرمه؟ ذوق زده بهش خیره شدم. _راست میگی؟ سرشو به معنی «آره» تکون داد، با خوشحالی بهش نگاه کردم. باورم نمیشد این کادو براش خوشایند بود. _خودت میبدیش به دستم؟ سرم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت شش

امروز روز عجیبی بود بلاخره بعد از چند هفته حوریه همسر ارباب از اتاقش اومده بود بیرون و عجیب تر اینکه امروز روز عقد ارباب با اون دختره ی چندش بود باید خوشحال میبودم ولی نبودم قلبم به طرز عجیبی درد میکرد دلم میخواست امروز عقد ارباب کنسل بشه با …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت ده

  لب از هم باز کرد: _بابت اتفاق دیروز متاسفم… زود قضاوت کردم. پوزخند صداداری زدم درحالی که خودمو جلو میزدم دستمو زیر چونه‌م گذاشتم. اون همه من عذاب کشیدم، چرا الان منم تیر خلاصو نزنم؟ با صدای آروم اما عصبی گفتم: _همین؟ متاسفم! هه آقای محترم شما ننگ هرزگیو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من /پارت صد

با باز شدن در اتاق نگاهم به ارباب زاده افتاد ، در رو پشت سرش بست اومد جلو خیره به امیرعباس شد و آهسته پرسید : _ تازه خوابیده ؟ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم : _ آره _ خیلی ترسیده بود ؟ _ خیلی زیاد یه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو هفت

  چشم هام از “عزیزم”ی که گفت و لحن پر محبتش گرد شد و عسل هم یکه خورده نگاهش کرد… مادرجون رفت سمت اشپزخونه و درهمون حال با خنده گفت: -امان از دست شما جوونا.. و چون من بهش نزدیک تر بودم، صدای خیلی ارومش رو شنیدم که گفت: -الهی …

توضیحات بیشتر »