رمان معشوقه استاد/پارت صدونه

  دختره ببخشیدی گفت و شروع کرد به توضیح دادن راجب مدلا…اما اینبار مخاطبش من بودم. در حین توضیح های اون دختره،لئون سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد: _نمردمو حسودی کردن تورو هم دیدم…! ******************************** ”یک ماه بعد” خواستم از روی تخت بلند بشم که دستشو دور کمرم حلقه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نود

  در حالی که بلند میشدم جوابش رو دادم : _ اصلا حسودیم نشده بیخود واسه خودت قصه نباف با شنیدن این حرف من ساکت شد اما میدونست دارم بهش دروغ میگم چون واقعا حسودیم شده بود به سمت حموم میخواستم برم که دستی دور کمرم حلقه شد خشک شده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو شانزده

  ظرف ها که تموم شد، دست هام رو هم شستم و بعد از خشک کردنشون از اشپزخونه بیرون رفتم… سامیار همچنان سخت مشغول کار بود و حواسش به من نبود… هرچند معمولا همیشه متوجه میشد که پشت سرش ایستادم و دارم نگاهش میکنم… همونجا ایستادم تا ببینم این دفعه …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت سیزده

-نه این چه حرفیه، خوشحال میشم تشریف بیارین . -چشم مزاحم میشیم . -مراحمین.. اگه میشه شماره خونهی مانداناجون رو بدین . بعد از اینکه شماره رو داد، خداحافظی کردم. با اون هم تماس گرفتم، در آخر هم خانوادهی شیدا رو دعوت کردم. -ماهبانو چیزی میخوای لیست بنویس خرید کنم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوپانزده

  با یاداوری این موضوع دوباره لبخند نشست روی لب هامون و مادرجون با خنده گفت: -اهان افرین بخندین..خبر به این خوبی دادین دیگه چیزی نمیتونه ناراحتمون کنه..همه چیز درست میشه..قول میدم با همدیگه سامیارم درست میکنیم…. بعد نگاهش رو مهربون به من دوخت و سر تکون داد: -هوووم؟.. من …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادونه

با دستش به سمت ترانه اشاره کرد ، دستم رو روی قلبم گذاشتم چند تا نفس عمیق کشیدم که صدای ارباب زاده از پشت سرم اومد : _ امیرعباس پسرم بیا اینجا ببینم امیرعباس به سمتش رفت و با اخم بهش خیره شد و گفت : _ بابا چرا اون …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت دوازده

با این حرف شیدا خندهام رو که نگه داشته بودم، با یه قهقههی بلند رهاش کردم . سعید: عزیزم افسانه از خودمونه . شیدا هم با لبخند گفت : -واقعا که، بیحیا! به خونهی عمو که رسیدیم، ساعت تقریبا نزدیک سه بود. خوب شد به سعید گفتم بره دنبال ماه …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدو هشت

  با تردید نگاهش کردم. خودمم بدم نمیومد که امروز کلاس رو بپیچونم و کالج نرم. آخه با اون استاد برج زهرمار و از خود راضی کلاس داشتم و اصلا دلم نمی خواست باهاش رو در رو بشم. و از طرفی هم دوست داشتم یکم با لئون وقت بگذرونم. وقتی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوچهارده

  مادرجون دستم رو توی دستش گرفت و با محبت گفت: -اخه این چه اخلاقیه تو داری..چقدر دیگه بخاطره بقیه میخواهی از حق خودت بگذره… سرم رو پایین انداختم و با خجالت گفتم: -نه اینجوری نیست..من فقط دوست دارم عزیزانم خوشحال باشن..اینجوری خودمم خوشحال ترم و خیالم راحت ترِ…. -اما …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو هشت

  _ بخاطر خانواده ات ناراحت شدی ؟! با اخم بهش خیره شدم و گفتم : _ نه من اصلا بخاطر اونا ناراحت نیستم چرا باید بخاطر کسایی که هیچوقت من و دوست نداشتند ناراحت بشم ؟ من فقط وقتی چیزی درموردشون میفهمم اعصابم خورد میشه فقط همین وگرنه اون …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدو هفت

  متعجب پرسید: _چی شده مگه…؟ کلافه گفتم: _این استاد جدیده منو به خاطر ده دقیقه دیر کردن از کلاسش پرت کرد بیرون…! متفکرانه زمزمه کرد: _استاد جدید….! سری تکون دادم و گفتم: _اره…تا حالا ندیده بودمش…حتما جدید اومده. لئون:میرم باهاش حرف می زنم. و بعد خواست از پله ها …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو هفت

_ چون وقتی من ناراحت شدم از دست مامان نازگل و گفتم میرم ، ترانه بالا گفت پس بلاخره مامان نازگل تحت تاثیر قرار گرفت ارباب سالار با خشم غرید : _ این دختره از جونش سیر شده _ نه _ پس داره چه غلطی میکنه ؟ _ من نمیدونم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیزده

  عسل لب هاش رو جمع کرد و با خنده ای فرو خورده گفت: -ترجیح میدم نظرمو در این مورد نگم.. -زهرمار.. دوتایی خندیدیم و بعد از سکوتی چند دقیقه ای که هردو تو فکر بودیم، عسل گفت: -به مادرش گفتی؟.. سرم رو چپ و راست تکون دادم و لب …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو شش

_ من که پسرم میتونم همراه شما بیام ؟! _ آره نگاهم به ترانه افتاد که با دهن باز زل زده بود به ارباب زاده اینطور که مشخص بود همه شکه شده بودند بعد اینکه ارباب زاده و امیرعباس رفتند منم بلند شدم دنبال ارباب زاده رفتم و گفتم ؛ …

توضیحات بیشتر »