رمان حصار/پارت چهار

  خدا خدا میکرد گریه اش نگیرید بعدا وقت برای گریه کردن زیاد داشت جلوی در ایستاد تا بیاید و در را برایش باز کند هرچه صبر کرد خبری نشد کم کم داشت خونسردی که کاملا ظاهری بود را از دست میداد که صدای قدمهایش را شنید دستی که با …

توضیحات بیشتر »

رمان اخرین بلیت تهران/پارت هجده

  لبخند نیم بندی زدم؛ نمی دونم چرا انتظار داشتم اسم این یکی رو بذاره فلسفه! تعارفش کردم به نشستن پشت یکی از میز هایی که به تازگی خالی شده بود؛ نیما هم بالاخره دل کند از در و دیوار کافه و تنها جمله ای که گفت، این بود: -کاش …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت اول

رمان فرشته تاریکی

  به نام خدا تاریکی شب همه جارو پوشانده بود ودر کنج کوچه های این شهر دختری با لباس های خیس و صدای چیک چیک حاصل از قطرات اب باران که از روی لباسش روی زمین فرود می امدندو سکوت کوچه را شکسته بود نفس نفس میزد و پهلویش تیر …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت اول

رمان پرنسس شرقی

بسمه التعالی یه پام خونه بود ویه پام بیمارستان حال مامان اصلا خوب نبود آسمش شدیدتر شده بود ودکترها بستریش کرده بودن مادرم واسم حکم دنیا روداشت شبیه دودوست بودیم یا دوخواهر دکتر ها هم با گفتن اینکه هنوز تغییری نکرده و داره روز به روز حالش وخیم تر میشه …

توضیحات بیشتر »

رمان اقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو یک

چپ چپ نگاهم کرد و با گفتن به درکی از اتاق خارج شد..صدای اهنگ بلندی از طبقه پایین به گوش میرسید سریع موبایلمو برداشتم و زدم بیرون اصلا اونطوری که فکر میکردم نبود فک میکردم یه عده عین قوم مغول الان باید وسط باشن و تو هم بلولن ولی چند …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت سه

این دیگه چی می گه اصلا تقصیر خود احمقش بود عصبی از این افکار بدون اینکه بهش توجهی نشون بدم دزدگیر رو میزنم و می خوام سوار شم میاد جلو دستش رو چفت در ماشین میکنه و مانع باز شدنش میشه مجبور میشم رو کنم سمتش و بگم: _ لطفا …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستودو

  اخم هاش رو کمی کشید تو هم و نگاه از اینه گرفت: -نمی دونم زن داداش..به منم چیزی نگفته..فقط تاکید کرده اول مراقب شما و بعد خودم باشم…. مکث کرد و دوباره با اخم و تردید گفت: -منم خیلی نگرانم زن داداش.. اخم هام رو کشیدم تو هم: -چطور؟ …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هفده

گفتم: -پس فقط می مونه حساب کتاب ها! تایید کرد و ا‌دامه دادم: -اگه حوصله‌ش رو داری همین امشب انجامش بدیم! به منتصری نگاه کرد و گفت: -پس تو برو؛ چون احتمالا یکی دو‌ساعتی درگیر باشم! منتصری اما با سماجت گفت: -پس چطوری برگردی؟ بارون هم هست؛ می مونم با …

توضیحات بیشتر »

اخرین بلیت تهران/پارت شانزده

وا دادم و به من و من افتادم: _من…من منظورم این… بی خیال گفت: _منظورت همین بود! چیزی نداشتم برای گفتن؛ رسما گند زده بودم. _تو فکر می کنی من محدودت می کنم؟فکر می کنی برای خودمه که می گم کار نکن؟که حواست رو بده به درس خوندنت؟!من گفتم هرچی …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیست

  *** داشتم با تعجب به پسرایی که داشتن ازین سمت خونه به اون سمت خونه میرفتن و هر کی هر کاری به دستش میومد انجام میداد نگاه میکردم بدون اینکه نگاهمو ازشون بردارم با ارنج زدم به بازوی دنیا و گفتم: _مشروبارو نگاه! تا حالا از نزدیک ندیده بودم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو یک

  خودش رو به پشت انداخت روی تخت و با دست هاش محکم صورتش رو مالید… بلند و کشدار نفس میکشید و تمام سر و صورتش سرخ و خیس شده بود…. پری دستش رو روی بازوی سامیار گذاشت و تو جاش نیمخیز شد و خم شد روی صورتش و با …

توضیحات بیشتر »