رمان گرداب/پارت هفت

  صدای نعره ی سامیار دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلند تر بود… سامیار عصبی بود..خیلی سریع از کوره درمیرفت و همیشه درحال داد و فریاد کردن بود… اما نمیدونم چرا این یکی دادش تنمو لرزوند.. یه لرزه ی دردناکی ته صداش بود که انگار میخواست با فریاد …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شش

با بغض به در اتاق ارباب و همسر جدیدش که داخل اتاق رفته بودند خیره شده بودم امشب شب حجله اشون بود و همه ی زن ها بخاطر رسم و رسومات کنار در اتاق ایستاده بودند با شنیدن صدای جیغ گلناز دستم و روی قلبم گذاشتم که صدای کل کشیدن …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت شش

  صاف شدمو سرمو اوردم بالا که نگاهم قفل شد تو دو تا تیله مشکی چشمام کم کم درشت تر از حد معمول شد صدای هاشمی از کنارم اومد: _ایشون اقای علیسان شایان هستن، انشالله میخوان ازین به بعد حامی مالی بهزیستی باشن نا باور نگاهمو بین خانوم هاشمی و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شش

  گاهی تو دلم یه نسیم میپیچید وقتی به این کارش یا توجه های کوچیک دیگه اش فکر میکردم… مثلا مثل دیروز که وقتی رفت و من از اتاق رفتم بیرون دیدم یه عابربانک و یه یادداشت کوچیک کنارش روی کانتر واسم گذاشته و نوشته شاید احتیاجت بشه با خیال …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من /پارت پنج

با شنیدن این حرفش باز بغض کردم چرا سعی داشت من و تحقیر کنه منی که هیچ کاری بهش نداشتم حق داشت از من متنفر باشه بلاخره من زن دوم همسرش شده بودم اما اون حق نداشت من و تحقیر کنه بغضم و به سختی قورت دادم و گفتم: _شما …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهارم

شوهر غیرتی من

_دختره ی رعیت رو ببین چه عشوه ای میاد! با شنیدن صدای همسر ارباب که اینو به خانوم کناریش داشت میگفت ساکت شدم و بغض کردم چرا انقدر ضعیف شده بودم من که با شنیدن هر حرفی بغض میکردم و اشکام سرازیر میشد نازگل؟! با شنیدن صدای ارباب سرم و …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت پنج

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

_لامصب زده ترکونده امیر نگاهی به چراغ ماشین انداخت و نوچ نوچی کرد: دنیا دستشو تو هوا پرتاپ کرد: _خا توام، الکی الکی دو برابر پول چراغ ماشینت گیرت اومده دیگه زر زر نکن شقایق تکیشو از ماشین گرفت و با حرص جیغ زد: _درست صحبت کن با شوهر من …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنج

رمان گرداب

نگاهی به ساعت انداختم.. هنوز تا اومدنش چند ساعتی وقت بود ولی می ترسیدم مثل هرروز نیاد و یه وقت کاری داشته باشه و زودتر از همیشه برسه خونه… شانس من اینقدر گند بود که همچین چیزی اصلا بعید نبود.. وسایل گردگیری رو اورده بودم که اگه رسید یه بهونه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت چهارم

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

علیسان چه عطر خوبی داشت تنش، با لبخند بهش نگاه کردم که از پارکینگ بیرون میرفت شونه ای بالا انداختم: _مگه چیز بدی گفتم؟ با صدای زنگ گوشیم نگاهی به شماره انداختم، عکس الهه روی صفحش خاموش روشن میشد: _جونم عشقم؟ با عشوه شروع کرد حرف زدن: _خوبی علیم؟ امشب …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سوم

شوهر غیرتی من

داخل اتاق نشسته بودم که صدای در اتاق اومد متعجب لب زدم: بله بفرمائید؟! در اتاق باز شدن با دیدن همسر ارباب کوچیک سریع از روی تخت بلند شدم و ایستادم و با صدای آرومی لب زدم: سلام خانوم! بدون اینکه جواب سلامم رو بده نگاهش و بهم دوخت از …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت دوم

شوهر غیرتی من

با صدای شیطونی لب زدم: مطمئنی؟! با دیدن چشمهام که دوباره خمار شده بود و صدای شیطونم چشمهاش گرد شد و با صدای شیرینی گفت: ارباب بخدا دوباره دردم میاد من نمیتونم. با شنیدن حرفش قهقه ی بلندی زدم عجیب این دختر بچه شیرین و دلبر بود با شنیدن صداش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت اول

شوهر غیرتی من

_چند سالته؟! با ترس و گریه لب زدم:چهاده. نگاه هیزی بهم انداخت و رو کرد به سمت مامان بابا که ایستاده بودن و خوشحال به ما نگاه می‌کردند گفت: باکره اس ؟! بله آقا! عادت ماهیانه شده؟! بله. با شنیدن حرفاشون از خجالت سرم و پایین انداخته بودم که مرد …

توضیحات بیشتر »