رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو هفت

نمیخواستم صورت اهورا رو پیش مادرش خراب کنم من داشتم به اهورا علاقمند میشدم و از همه مهمتر اون شوهر من بود پس هیچ دلیلی وجود نداشت من اون رو خراب کنم _نه بخاطر کار زیاد نبود من خودم از قبل داشتم مریض میشدم تازه من خودم به ارباب زاده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتادو دو

  مادرجون جلوتر از همه راه افتاد و درحالی که جعبه شیرینی رو باز میکرد گفت: -اومدم خواهر..ببین این بچه ها چه کردن.. سامان هم اون سبد گلی که من به سختی تو بغلم نگه داشته بودم رو ازم گرفت و پشت سر مادرجون رفت و من موندم و سامیار… …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت سیو پنج

وقتی از پله ها پایین اومدم نگاه نن جون و مامان زوم من بود انگار مثلا توی صورتم دنبال چیزی بودن تا مچم بگیرن بگه عه دیدی فکرمون راست بود؟ اب دهنم و قورت دادم و راهم و سمت اشپزخونه کج کردم تا از زیر نگاهشون فرار کنم اما همون …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو هشت

آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم: _اونش دیگه به تو ربطی نداره. لبخند ژکوندی زد و کنارم با فاصله روی تخت نشست و گفت: _تازه داره چیزای جالبی درمورد تو دستگیرم میشه…! اخم کردم و گفتم: _من اصلا نمی دونم تو کی هستی بعد تو سرتو کردی توی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتادو یک

یه گوجه برداشتم و خیلی خوشگل شکل یه گل دراوردمش و گذاشتم روی سالادی که درست کرده بودم…. داشتم شاهکارم رو نشون مادرجون میدادم که صدای زنگ در بلند شد… با مادرجون نگاهی رد و بدل کردیم و گفتم: -من باز میکنم.. از اشپزخونه زدم بیرون و قبل از بیرون …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو شش

ناراحت یه گوشه نشسته بودم و مشغول انجام دادن کار های بیتا بودم دست خودم نبود از رفتار های ارباب زاده ناراحت میشدم اون هم بدون اینکه بفهمه خیلی خواسته داشت من رو ناراحت میکرد _ستاره با شنیدن صدای بیتا به سمتش برگشتم بهش خیره شدم لبخندی زدم و گفتم: …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو هفت

”کمند” به سختی پلکامو از هم شکافتم. تمام بدنم به شدت درد می کرد و حتی نمی تونستم میلی متری تکونش بدم. احساس می کردم یه تریلی ۱۸ چرخ از روم رد شده. چند باری پلک زدم تا دیدم بهتر شد. به سختی سرمو به طرفین چرخوندم و تازه متوجه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

هممون از خنده سرخ شده بودیم و به زور غذا داشتیم خندمونو قورت میدادیم شاکی گفت: _خواهش میکنم راحت باشید.. بخندید بابا تک سرفه ای کرد و در حالی که به پایین نگاه میکرد سینه سپر کرد و گفت: _نه پسرم، این چه حرفیه میزنی بابا جان و دقیقا با …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتاد

  ابروهام رفت بالا و چشم هام کمی گرد شد: -کی؟..یعنی منظورم اینه با کی میان؟.. مادرجون که متوجه منظورم شده بود، خنده اش رو خورد و گفت: -همشون میان دیگه… صورتم در هم شد و با ناله گفت: -وای مادرجون..اخه چرا همین امشب که حال من خوب نیست و …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو پنج

بلاخره کار من تموم شده بود و همراه ارباب زاده برگشتیم روستا نشسته بودم داخل اتاق خیلی خوابم میومد همین که چشمهام رو بستم طولی نکشید گرم شد و خوابم برد _ستاره با شنیدن صدای آروم ترنج اهسته چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم خمیازه ای کشیدم و گفتم: …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو نه

از جا بلند شد و دست من رو هم گرفت و بلندم کرد و گفت: -منو قبول داری؟.. -این چه حرفیه..معلومه که دارم..از همه ی دنیا بیشتر.. -خب پس من بهت قول میدم دوستت داره..مطمئن باش..هم تورو میخواد هم این زندگی که با تو داره… لبم رو گزیدم و سرم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو شش

خدایا اخه این چه بلایی بود که سرم اومد…! چه طور تونست از اعتماد من سواستفاده کنه…! همون طور که اشک می ریختم و وسایلم رو جمع می کردم زیر لب با خودم زمزمه کردم: _احمق…دختره ی ساده لوح احمق…! زیپ چمدونم رو بستم و از جام بلند شدم. اشکامو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو چهار

با رفتن سپهر ارباب زاده به مادرش خیره شد و گفت: _چه خوب جوابش رو دادید فکر نمیکردم شما هم بلد باشید اینجوری باهاش صحبت کنید مامان نازگل خیلی خونسرد به ارباب زاده خیره شد و گفت: _من فقط هر چیزی رو به جا میگم نه اینکه برینم به بقیه …

توضیحات بیشتر »