رمان گرداب/پارت هفده

ماشین رو حرکت داد و بدون اینکه چیزی بگه از پارکینگ خارج شد و راه افتاد… نیم نگاهی به نیمرخش انداختم.. با یه دستش فرمون رو و با اون یکی دستش دنده ی ماشین رو گرفته بود… تمام حواسش به جلوش بود و با دقت رانندگی میکرد… لبخندم کش اومد …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوازده

“تجریش” زیپ ساک رو کشیدم و نسترن پرسید: -برای چند روز می ری؟ رفتم سراغ کمدم و بارونیم رو برداشتم: -نمی دونم. داشت سعی میکرد که منصرفم کنه: -الان شرایط هوایی خوب نیست. جاده ها لیزن. کاش با هواپیما می رفتی! کاش حداقل تنها نمی رفتی! داشتم می رفتم که …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شانزده

این روز ها حالت تهوع شدیدی بهم دست میداد و سرگیجه هایی که اصلا نمیتونستم از سر جام بلند بشم داشتم دوران بارداری خیلی سختی رو میگذروندم اما همه ی اینا به بچه ای که قرار بود تا چند ماه دیگه بغل کنم میارزید، با باز شدن در اتاق از …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/ پارت شانزده

دوباره چراغو روشن کردم و پوکر فیس زل زدم به علیسان، دستشو برداشت و با چشمای خواب الود نگام کرد، با لحن تندی که ازش بعید بود گفت: _چته؟ خاموش کن دیگه اون لامصبو نه به ظهر که همش نیشش جر خورده بود، نه به الان که با ده قاشق …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شانزده

چشمامو بسته بودم و داشتم از حس حضور و نوازشش لذت میبردم که صداش پچ پچ وار بلند شد: -راستش منم به این موشِ فضول که همش تو کارام دخالت میکنه و تو همه چی سرک میکشه و همچنین اون غذاهای خوشمزش، بدجور عادت کردم..عادت کردم میام خونه ببینمش داره …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت یازده

در حالی که پایین رو نگاه می کردم از اتاقش گذشتم و به اتاق خودم برگشتم. جام رو انداختم و زیر لحافم خزیدم. پهلوهام نبض میزدند و ته دلم یه هیجان شیرین بود؛ یه هیجانی که وقتی یادش می افتادم می جوشید و ته دلم رو قلقلک می داد. لحاف …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پانزده

#ارباب سالار حرف هایی که نازگل زده بود باعث شد بیشتر به فکر فرو برم من هم خوب خانوم بزرگ رو میشناختم و میدونستم آدمی نیست که بخواد بی دلیل از کسی متنفر بشه و کاری بکنه پس باید دلیلش رو میفهمیدم از طرفی هم نگران خانوم بزرگ بودم نمیدونم …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت پانزده

علیسان که حالا پیاده شده بود با خنده گفت: _برید داخل رفتن داخل شدیم.. تا اخر ناهار کلسوم و دنیا به هم تیکه میپروندن.. اگه انرژی ای که دنیا تو جواب دادن به کلسوم مصرف میکنه صرف کم کردن وزنش میکرد الان از من لاغر تر بود خونه بزرگی داشتن.. …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پانزده

دلم لرزید و ضربان قلبم هزار برابر شد.. محکمتر به دستش چنگ زدم و خودمو بیشتر به دیوار پشت سرم چسبوندم… خواستم سرم رو برگردونم اما با دستاش دو طرف صورتم رو قاب گرفت و اجازه نداد…. بوسه اش هیچ ملایمتی نداشت و انگار واقعا داشت تنبیهم می کرد… دردم …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت ده

نگاهش طوری بود که از چشم هام می گذشت و رسوخ می کرد تو تک تک سلول های بدنم. یهو وسط لرز کردن، آتیش گرفتم. لب هاش بلاتکلیف از هم فاصله گرفتند و تا خواستند کلمه ای تحویلم بدند، از ورای شونه اش نیما و نسترن رو دیدم که با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهارده

بیخیال این حرف ها شدم بلاخره یه روز دلیل این همه تنفر رو میفهمیدم ، به سمت اتاقم حرکت کردم خدمتکار ها داشتند به دستور ارباب وسایلم رو جمع میکردند و به سمت اتاق بالا میبردند از اینکه قرار بود برای همیشه با ارباب باشم خیلی خوشحال بودم ، با …

توضیحات بیشتر »

رمان هفت خط/پارت شش

با دیدن چشمای سرخ شده بابام خودم و یه کم به سمت شیشه نزدیک تر کردم و قبل از اینکه جلوی من برای چندمین بار بشکنه و به گریه بیفته گفتم: – بابایی جونم.. منو ببین… سالم و سلامت رو به روت نشستم. نمیگم همه چی اوکیه و هیچ مشکلی …

توضیحات بیشتر »