رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سی

  جوابی ندادم، وقتی دید من قصد ندارم چیزی بگم خودش ادامه داد: _من برای جمعه برنامه ریزی کردم با نفس و سینا بریم بیرون، تو که سر حرفت هستی؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: _معلومه که هستم، ال..البته هنوز با سینا راجب این مسئله حرف نزدم، نمیدونم قبول …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو دو

  میون گریه ام صدای اروم سامیار رو شنیدم: -میگم منو عصبی نکن که چفت دهنم وا بره..صدبار گفتم اون لحظه چرت و پرت زیاد میگم اونوقت نشسته واسه حرفای من گریه میکنه….. با گریه و حرص گفتم: -من مثل تو نیستم..مثل تو نیستم… یه جست تو جاش زد و …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت سیزده

  _نگو که دختر رئیس شرکت هم باید پایبند قوانین باشه؟ بهار حین برداشتن ظرف جلوی امیر که همون لحظه تموم شده و دهنش رو با دستمال پاک میکنه ، جواب ایرج خان رو با ابروهای بالا پریده میده: _چرا که نه ؟ قوانین باباست ، اینکه نباید از آپشن …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت هفت

باصدای بلند مادرش ،هیراد بیرون از خانه میپرد وبادیدن هانیا به سرعت خود را دراغوشش رها میکند درحالی که ابجی ابجی میگوید لحظه ای چشمان قرمز خواهرش را میبیند و با لحن کودکانه ی خود میگوید -عه ابجی گریه کردی؟ -نه عزیزم -ابجی کجا بودی ؟دلم واست تنگ شده بود …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زیبون/پارت بیستو نه

  با خجالت راه افتادم، وایستاد تا بهش برسم بعد راه بیوفته، اما من سعی میکردم یه دو قدم ازش عقب تر باشم تا یه وقت لبخند آشکارمو نبینه ، نمی‌خواستم دیگه بیشتر از این سنگ رو یخ بشم داخل کافی شاپ شدیم و پشت میز نشستیم، من سفارش بستنی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب /پارت سیو یک

  سامان همینطور که به چند نفر تعارف می کرد که بیان داخل، صداش رو کمی بلند کرد و گفت: -مهمون داریم مامان… نگاهی به سامیار انداختم که با اخم های تو هم و صورتی بی حوصله نگاهش به طرف راهرو بود تا ببینه کی میاد داخل…. شالم رو از …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  اه مرده شورتو ببرن علیسان که تو چند وقتی که باهات اشنا شدم یه روز عین ادم سر کلاسام نبودم با صدای زنگ گوشیم دو متر تو جام پریدم، حدسم درست بود خوده علیسانه صدامو صاف کردم و یکم صبر کردم تا خوب بوق بخوره، نمیخواستم بفهمه عین چی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سی

  به ضرب روی تخت نشستم و درحالی که نفس نفس می زدم نگاهم رو تو اتاق چرخوندم… دستم رو روی سینه ام کشیدم و با چشم های گشاد شده و پر از وحشت نالیدم: -چیزی نیست..چیزی نیست..خواب بود..خواب… با ترس دوباره نگاهم رو چرخوندم..اتاق تاریک بود و یکی کنار …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت دوازده

  تو اتاقم ، تو خونه بابا نشستم و فکر میکنم به سکوت عجیبش ، فقط وقتی که کمکم کرد سوار ماشینش بشم عمیق پیشونیم رو بوسید و این یکم از نگرانیم کم کرد که چیزی نفهمیده ولی بازم از بابا بعید بود که تو این مواقع سکوت کنه هیچ …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت هشت

با صورتی سرخ شده وچشمایی که خونی شده بود برگشت طرفم وبا صدای بلند تری غرید: -فهمیدی!!!! -بله به بیرون زل زده بودم و بعد مدتی فهمیدم جلوی در خونمون رسیدیم انگار هنوز عصبی بود از تصور من کنار شخص دیگه دیوونه شده بود همون طور که به جلو خیره …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هفت

یاشار بنده خدا نگاهی با ترس از پایین به رامین که سینه سپر کرده اماده به حمله بود انداخت و لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت: _عه دنیا نگفت دوست پسر داره… نگاهی به دور و بر انداختن و بعد به نقطه ای نا معلوم اشاره کرد و با …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو نه

  با بهت و تته پته گفتم: -م من..من..من که… نعره اش پرده ی گوشم رو لرزوند: -خفه شو..خفه شو..تو کی هستی؟..چه غلطی می کنی؟..از کدوم گوری پیدات شده تو زندگی داداشم..چی می خواهی؟ لب لرزونم رو به دندون گرفته و لال شده بودم… نمی دونستم چی بگم بهش؟..چی می …

توضیحات بیشتر »