خانه / رمان آنلاین (صفحه 5)

رمان آنلاین

رمان پرنسس شرقی/پارت هفت

شرکت بابا برخلاف روز های دیگه خیلی خلوت بود اول پیش بابا رفتم و یکم توی دفتر با هم حرف زدیم وبه بهانه ی رفتن به دستشویی از دفتر اومدم بیرون میخواستم پوریا رو سورپرایز کنم واسه همین بدون در زدن وارد اتاقش شدم یه لحظه شوکه شدم ،خون به …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو شش

  با خنده خودش و کشید عقب، داشتم دماغمو میمالیدم که یهو دستشو جلوم دراز کرد و جدی گفت: _بیا این لج و لجبازی و کل کل الکی رو بذاریم کنار و با هم دوست باشیم دهنم باز موند، با من بود؟ پلک زدم و بهش نگاه کردم نگاهشو به …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیست

  اون زن ساکت شد فقط نگاه پر از تنفرش رو بهمون دوخت که احساس بدی بهم دست داد ، دست ارباب رو محکم فشار دادم و با صدای گرفته ای گفتم: _ارباب میشه از اینجا بریم نگاه عمیقی به صورتم انداخت و بلند شد منم بلند شدم ک رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو هشت

  مکث کوتاهی کرد و بعد چرخید طرفم… کمی عقب رفتم و با چشم های اشک الودم نگاهش کردم که دست هاش رو قاب صورتم کرد و اروم سرش رو خم کرد…. پیشونیش که به پیشونیم چسبید، پلک هام روی هم افتاد و بغضم پر صدا ترکید… لب هاش رو …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت ده

  که دوتا پسر خوشتیپ هم داخلشن , تا میخوام نگاهم رو برگردونم پسر کناری چشمکی میزنه و یه اشاره ای که نمیدونم یعنی چی با دستش در میاره همون لحظه چراغ سبز میشه و راه میفتم و از تو آینه رو به سما میگم: _جیگر و قلوه آره؟ متاسفم …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت شش

ته دلم میدونستم که پوریا عاشقم شده ،کی از پوریا بهتر راستش منم دوستش داشتم واقعا جذاب بود توی ماشین هر جفتمون ساکت بودیم به جلوی زل زده بود حواسش به رانندگیش بود دستشو دراز کرد وضبط ماشین رو روشن کرد چند تا اهنگ بالا وپایین کرد بالاخره به اهنگ …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت پنج

چشمان درشتش پارک را از نظر میگذراند دستان ظریف وکوچک سیاوش را میگیرد و پشت کیارش قدم برمیدارند بعد از دوچرخه سواری مفصل هر سه خسته به گوشه ای پناه میبرند وروی نیمکت های سرد پارک مینشینند کیارش لحظه ای انهارا تنها گذاشته و برای خرید وسایل به مغازه ای …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو هفت

  سامیار سرش رو تکون داد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: – گزارش ردیابی تلفن احمدی نیومد؟ سرهنگ دست رو تو جیبش برد و گوشیش رو دراورد: -الان تماس می گیرم… شماره ای گرفت و مشغول حرف زدن شد و سامیار هم گوشیش رو برداشت و وارد گالری …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو پنج

  دیگه صورتش کبود شده بود، همچنان لبخند به لب بودم، تهدید وارانه گفت: _نمیای پایین نه؟ ابروهامو انداختم بالا: _نوووو سرشو تکونی داد و باشه ای گفت..تو فکر این بودم که نکنه فکر خببثانه ای به سرش زده باشه که یهو موهای بافته شدم و گرفت و چنان کشید …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت نه

  انگار اینبار جدی جدی دلگیر شده چون دفعه های قبل خودش بهم زنگ میزد و جوری رفتار میکرد که انگار اتفاقی نیفتاده دستم میره که یه پیام بهش بدم ، پشیمون میشم و صفحه تلگرامم رو باز میکنم ایکون سبز رنگ روی پی ویش عدد دو رو نشون میده …

توضیحات بیشتر »