خانه / رمان آنلاین (صفحه 3)

رمان آنلاین

رمان صیغه اجباری/پارت شش

امروز روز عجیبی بود بلاخره بعد از چند هفته حوریه همسر ارباب از اتاقش اومده بود بیرون و عجیب تر اینکه امروز روز عقد ارباب با اون دختره ی چندش بود باید خوشحال میبودم ولی نبودم قلبم به طرز عجیبی درد میکرد دلم میخواست امروز عقد ارباب کنسل بشه با …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت ده

  لب از هم باز کرد: _بابت اتفاق دیروز متاسفم… زود قضاوت کردم. پوزخند صداداری زدم درحالی که خودمو جلو میزدم دستمو زیر چونه‌م گذاشتم. اون همه من عذاب کشیدم، چرا الان منم تیر خلاصو نزنم؟ با صدای آروم اما عصبی گفتم: _همین؟ متاسفم! هه آقای محترم شما ننگ هرزگیو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من /پارت صد

با باز شدن در اتاق نگاهم به ارباب زاده افتاد ، در رو پشت سرش بست اومد جلو خیره به امیرعباس شد و آهسته پرسید : _ تازه خوابیده ؟ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم : _ آره _ خیلی ترسیده بود ؟ _ خیلی زیاد یه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو هفت

  چشم هام از “عزیزم”ی که گفت و لحن پر محبتش گرد شد و عسل هم یکه خورده نگاهش کرد… مادرجون رفت سمت اشپزخونه و درهمون حال با خنده گفت: -امان از دست شما جوونا.. و چون من بهش نزدیک تر بودم، صدای خیلی ارومش رو شنیدم که گفت: -الهی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نود و نه

اخمام از شدت درد تو هم فرو رفت با عصبانیت خیره بهش شدم و گفتم : _ هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی نکنه دیوونه شدی ؟! نفس عمیقی کشید _ فقط جلوی چشمهام نباش بعدش خواست بره که صداش زدم : _ ارباب زاده ایستاد که ادامه دادم : …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوبیستو شش

  یکه خورده، بلند گفتم: -تا اونجا اومدی؟..دیدی منو؟..پس چرا نیومدی پیشم..می دونی چه حالی داشتم؟… -میدونم..دو روز اونجا بودم ،خیالم که از امنیتت راحت شد برگشتم..کلی هم حرص می خوردم وقتی کلاه سویشرتتو میکشی رو سرت و اونطوری میدویدی و اهنگ گوش میدادی…. با مشت شروع کردم از پشت …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت نه

  راهِ طولانیِ مشهد-تهران سست و بی‌حالم کرده بود. با چشم های نیمه باز از ماشین پیاده شدم، نصف شب بود و درحال بی‌هوشی بودم. خم شدم از حمید و نرگس تشکری کردم. با عجله و بدنِ سر شده در اثر یک جا نشینی، به طرف خونه رفتم. توی حیاط …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت شانزده

هر دو تعجب کردیم و احسان بلند گفت: -سروش آزادی! سرگرد: میشناسینش؟ احسان با ناراحتی سری تکون داد: -برای پدرم کار میکرد. سرگرد: سابقهداره. نگران نباشین، به زودی پیداش میکنیم . گیج بودم و احسان هم دست کمی از من نداشت. به خونه برگشتیم. همه تو باغ نشسته بودند؛ اما …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت پنج

_دفعه ی آخرت باشه میری تو حیاط فهمیدی؟! با صدایی که از ترس میلرزید لب زدم: _باشه. ارباب هنوز وایستاده بود و بدون هیچ حرفی بهم خیره شده بود بلاخره صدای خشدار ارباب بلند شد: _لخت شو! سرم و بلند کردم و بهت زده به ارباب خیره شدم هنوز با …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو پنج

  شونه ای بالا انداختم و جوابش رو ندادم..از نظر خودم که اصلا اینجوری نبود و من مثل همیشه بودم…. سامیار که گوشی رو برداشت سریع گفتم: -کیه؟.. دوباره چشم غره ای رفت و گفت: -اجازه بده نگاه کنم.. -اِ زود باش دیگه..دارم از نگرانی میمیرم.. گوشی رو اورد بالا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو هشت

_ چی چرا باید برگردی ؟ کلافه بهش چشم دوختم و گفتم : _ منم نمیدونم چرا باید برگردم و دلیلش چیه تازه خبردار شدم جلوم ایستاد و گفت : _ من بهت اجازه نمیدم بری ، بعد چند ماه تازه یاد تو افتادند ، مگه خودشون نخواستن تو بری …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت هشت

  _بفرمایید رسیدیم نیمچه لبخندی زدم و تشکر کوتاهی کردم. از ماشین پیاده شد، منتظر بودم مثل جنتلمن‌ها بیاد و در رو باز کنه اما وقتی به طرف دیگه ای رفت بادم خوابید، لعنت به هرچی پسرِ منگول و بیشعوره. دست بردم و در رو باز کردم با حرص آشکاری …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودو هفت

  _ اونی که باعث بدبخت شدن زندگی دخترم شده تو هستی نه من پس کسی که باید حدش رو متوجه بشه تو هستی ، باید هر چه زودتر این دختره رو بفرستی بره جایی که بوده من …. ارباب زاده حرفش رو قطع کرد : _ بهتره مودب باشی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوبیستوچهار

  با تعجب نگاهش کردم و همینطور که هنوز خوابیده بودم گفتم: -چی شد؟.. سرش رو چرخوند طرفم و دستش رو دراز کرد تا با کمکش من هم بشینم… دستش رو گرفتم و با احتیاط بلند شدم و کنارش نشستم… وقتی دیدم چیزی نمیگه، صداش کردم: -سامیار.. دستش رو انداخت …

توضیحات بیشتر »