خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب

رمان گرداب

رمان گرداب/پارت صدو چهل

  اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشم هام و با حالی عجیب که تا حالا تجربه نکرده بودم گفتم: -دخترمون حرکت کرد.. سامیار ساکت شد و اروم به حالت چنگ زدن، دستش روی شکمم جمع شد… گریه ام بیشتر شد و دستم رو محکم تر روی چشم هام فشردم… …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

  لبم رو محکم گزیدم: -مگه چیکار کردم؟.. -هیچی..فقط سامیارِ عاشق رو به سامیارِ وحشی تبدیل کردی… بلند زدم زیر خنده که پر احساس زیر گوشم نجوا کرد: -جان..این خنده هات واسه کیه؟.. چشم هام رو بستم و انگشت هام رو روی موهاش کشیدم و لبخند زدم: -تو.. دوباره بوسید …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو هشت

  ابروهاش رو انداخت بالا و چند لحظه همینطور خیره نگاهم کرد و بعد با تعجب گفت: -اینو می خواستی بگی؟.. -بله.. لبخندی زد و گفت: -پس حق داشتی..حرفم خیلی بد بود ببخشید.. لبخندم پررنگ تر شد و سرم رو تکون دادم: -می دونم حرفی بزنی پاش میمونی..حالا که قول …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیوهفت

  خشک شده خیره بودم بهش که صورتم رو بین دست هاش قاب کرد و روبروی صورتش نگه داشت: -میتونم به نظرت؟..تازه دارم یاد میگیرم با عشق زندگی کنم..تازه مزه ی عشق رو چشیدم..چطوری ازم میخواهی جلوی دلمو بگیرم که هی برات نره..چطوری؟….. این دفعه من نتونستم جلوی خودم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو شش

  انگشت هام رو روی صورتش حرکت دادم: -قول میدم..حتی اگه نمی گفتی هم من چیزی رو ازت مخفی نمی کردم..می دونم قبلا خیلی مخفی کاری کردم و بهت اسیب زدم اما دیگه هیچوقت اون اتفاقات تکرار نمیشه..مطمئن باش….. لبخند زد و دستش رو تو موهام محکم تر کرد: -نمی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوسیو پنج

  خندید و بلند گفت: -نه گل گلی چی میتونه شده باشه..اینقدر ذوق دارم همش دلم میخواد باهات حرف بزنم..تو هم روی هرچی خوابالو رو سفید کردی ها..چرا اینقدر می خوابی؟….. -دکتر گفت طبیعیه.. بی توجه به حرفم با ذوقی کودکانه گفت: -وای سوگل اگه بدونی چی شده؟.. -چی شده؟.. …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو چهار

  یک دستم رو از بدنش جدا کردم و روی کمرم گذاشتم: -اخ سامیار.. بیچاره هول شد و با نگرانی تو جاش نیمخیز شد و دستش رو روی دستم گذاشت: -چی شد؟..درد میکنه؟..چیکار کنم من؟..زنگ بزنم به دکترت؟… دلم براش سوخت و داشت خنده ام می گرفت اما خودم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد و سیو سه

  لبخند زدم و چشم هام رو باز و بسته کردم: -خیلی بهتر شدی..برای همین توقعم رفته بالا و پررو شدم..دوست دارم هرروز بشنوم… -پررو نشدی..حقته..من کم کاری میکنم.. -من اعتراضی ندارم..همین که کنارمی دیگه هیچی نمیخوام..همین اعتراف های سالی یه بارتم برام بسه…. اون لبخند خوشگل و جذابش نشست …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو دو

  سرش رو به منفی تکون داد و گفت: -نه..همون موقع برده رسونده خونشون..حالا نمی دونم چقدر راست میگه..تقصیر شماست… -مگه ما چیکار کردیم؟.. -دیگه می خواستین چیکار کنین..با دست خودتون بره رو تحویل گرگ دادین… چپ چپ نگاهش کردم و بی توجه به حرفش گفتم: -پس چرا جواب منو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو یک

  صورتش رو ناز کردم و با محبت گفتم: -زشته عزیزم..یه وقت میاد میبینه نیستیم.. -فکر میکنه رفتیم استراحت کنیم.. لبخند زدم و با کف دستم عرق پیشونی و شقیقه هاش رو پاک کردم: -پس مشورت با دکتر چی؟.. اخم الود نگاهم کرد و شاکی گفت: -دهن منو صاف کردی..پاشو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد وسی

  باز هم به این جمله ایمان اوردم..سامیار برای من هم درد بود و هم درمان… خودش باعث خراب شدن حالم میشد و داغونم میکرد و خودش هم سریع می تونست ارومم کنه… دستم رو روی شکمم کشیدم و با لبخند گفتم: -خوبی مامانی؟..ببخشید امروز خیلی اذیت شدی..همش تقصیر بابای …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو نه

نمی دونم چقدر تو بغل مادرجون گریه کردم و اونها تمام مدت سکوت کرده بودن که من کمی اروم بشم…. سامیار طرف دیگه ام نشسته بود اما حرفی نمیزد.. از عصبی بودنش و اینکه کنترلی روی خودش نداشت، داشتم دیوونه میشدم… خودم می تونستم تحمل کنم و بلد بودم چطوری …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو هشت

  سامیار موهاش رو چنگ زد و با فکی که می لرزید، اروم گفت: -مزاحم تلفنی داره..معلوم نیست کیه..من از نگرانی که اتفاقی براشون نیوفته روز و شب ندارم..چند شبه خواب به چشمام نمیاد از ترس اینکه بلایی سرشون بیاد..امروز رفتم پرینت گرفتم که بتونم قانونی اقدام کنم ببینم طرف …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو هفت

  چشم هام از “عزیزم”ی که گفت و لحن پر محبتش گرد شد و عسل هم یکه خورده نگاهش کرد… مادرجون رفت سمت اشپزخونه و درهمون حال با خنده گفت: -امان از دست شما جوونا.. و چون من بهش نزدیک تر بودم، صدای خیلی ارومش رو شنیدم که گفت: -الهی …

توضیحات بیشتر »