خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب

رمان گرداب

رمان گرداب/پارت صدو چهلوشش

  با تعجب گفت: -کجایی الان؟.. دوباره با صدایی خفه گفتم: -تو دستشویی.. باز زد زیر خنده و گفت: -قربونت برم من باید خجالت بکشم تو چرا.. -چقدرم تو خجالت میکشی.. -تو هم نکش..برو بیرون اون تو موندی چیکار..حالت بد میشه… -وای سامیار.. -دیگه چیه؟.. -اخه خدا بگم چیکارت نکنه..برای …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوچهلو پنج

  با ذوق لبم رو گزیدم و گفتم: -نوشته نمیخواستم ناراحتت کنم ببخشید عشقم.. مادرجون خندید و با عشق گفت: -الهی من فداش بشم.. عسل دوباره چشم غره رفت و گفت: -چه ذوقیم میکنه سوگل خانم..بذار بیاد بفهمه باز بهت زنگ زدن، اونوقت ناراحت کردن و ببخشید و عشقمو نشونت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلوچهار

  مادرجون نگاهم کرد و با تردید گفت: -نمیشه بهش نگی سوگل..دوباره خودش میفهمه و مثل اون دفعه قشقرق به پا میکنه… -اره خودمم همین فکرو میکنم اما چه جوری بهش بگم که قاطی نکنه… دوباره سه تایی تو فکر فرو رفتیم و کمی بعد عسل اروم گفت: -اخه این …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد وچهلو سه

  مثل بلبل و با گلایه شروع کردم به حرف زدن: -مادرجون من همش هوس میکنم ولی سامیار اجازه نمیده بخورم..میگه برات ضرر داره ولی من که دست خودم نیست..دو روز دیگه بچه ام به دنیا اومد، همش ترشیجات میخواد از بس هوس میکنه و سامیار نمیذاره بهش بدم..من که …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلو دو

  بعد بدون اینکه فرصت حرفی به من یا سامیار بده گفت: -زن داداش خداحافظ.. تق گوشی رو قطع کرد و من و سامیار چند لحظه همینطور شوکه به گوشی نگاه کردیم و بعد دوتایی همزمان زدیم زیر خنده…. با خنده گفتم: -چرا دیوونه شد یهو.. سامیار هم با خنده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهل ویک

  دوباره دلم یه حالی شد از دخترم گفتنش و با ذوق گفتم: -من فدای شما بشم..میگی دخترم اصلا دلم میخواد پرواز کنم از خوشحالی… با خنده و مهربونی گفت: -دخترمی دیگه.. -من چه جوریه این همه محبتتون رو جبران کنم.. -همین که پسر سر به هوامو سر و سامون …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهل

  اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشم هام و با حالی عجیب که تا حالا تجربه نکرده بودم گفتم: -دخترمون حرکت کرد.. سامیار ساکت شد و اروم به حالت چنگ زدن، دستش روی شکمم جمع شد… گریه ام بیشتر شد و دستم رو محکم تر روی چشم هام فشردم… …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

  لبم رو محکم گزیدم: -مگه چیکار کردم؟.. -هیچی..فقط سامیارِ عاشق رو به سامیارِ وحشی تبدیل کردی… بلند زدم زیر خنده که پر احساس زیر گوشم نجوا کرد: -جان..این خنده هات واسه کیه؟.. چشم هام رو بستم و انگشت هام رو روی موهاش کشیدم و لبخند زدم: -تو.. دوباره بوسید …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو هشت

  ابروهاش رو انداخت بالا و چند لحظه همینطور خیره نگاهم کرد و بعد با تعجب گفت: -اینو می خواستی بگی؟.. -بله.. لبخندی زد و گفت: -پس حق داشتی..حرفم خیلی بد بود ببخشید.. لبخندم پررنگ تر شد و سرم رو تکون دادم: -می دونم حرفی بزنی پاش میمونی..حالا که قول …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیوهفت

  خشک شده خیره بودم بهش که صورتم رو بین دست هاش قاب کرد و روبروی صورتش نگه داشت: -میتونم به نظرت؟..تازه دارم یاد میگیرم با عشق زندگی کنم..تازه مزه ی عشق رو چشیدم..چطوری ازم میخواهی جلوی دلمو بگیرم که هی برات نره..چطوری؟….. این دفعه من نتونستم جلوی خودم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو شش

  انگشت هام رو روی صورتش حرکت دادم: -قول میدم..حتی اگه نمی گفتی هم من چیزی رو ازت مخفی نمی کردم..می دونم قبلا خیلی مخفی کاری کردم و بهت اسیب زدم اما دیگه هیچوقت اون اتفاقات تکرار نمیشه..مطمئن باش….. لبخند زد و دستش رو تو موهام محکم تر کرد: -نمی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوسیو پنج

  خندید و بلند گفت: -نه گل گلی چی میتونه شده باشه..اینقدر ذوق دارم همش دلم میخواد باهات حرف بزنم..تو هم روی هرچی خوابالو رو سفید کردی ها..چرا اینقدر می خوابی؟….. -دکتر گفت طبیعیه.. بی توجه به حرفم با ذوقی کودکانه گفت: -وای سوگل اگه بدونی چی شده؟.. -چی شده؟.. …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو چهار

  یک دستم رو از بدنش جدا کردم و روی کمرم گذاشتم: -اخ سامیار.. بیچاره هول شد و با نگرانی تو جاش نیمخیز شد و دستش رو روی دستم گذاشت: -چی شد؟..درد میکنه؟..چیکار کنم من؟..زنگ بزنم به دکترت؟… دلم براش سوخت و داشت خنده ام می گرفت اما خودم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد و سیو سه

  لبخند زدم و چشم هام رو باز و بسته کردم: -خیلی بهتر شدی..برای همین توقعم رفته بالا و پررو شدم..دوست دارم هرروز بشنوم… -پررو نشدی..حقته..من کم کاری میکنم.. -من اعتراضی ندارم..همین که کنارمی دیگه هیچی نمیخوام..همین اعتراف های سالی یه بارتم برام بسه…. اون لبخند خوشگل و جذابش نشست …

توضیحات بیشتر »