خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب

رمان گرداب

رمان گرداب/پارت صد و سیو سه

  لبخند زدم و چشم هام رو باز و بسته کردم: -خیلی بهتر شدی..برای همین توقعم رفته بالا و پررو شدم..دوست دارم هرروز بشنوم… -پررو نشدی..حقته..من کم کاری میکنم.. -من اعتراضی ندارم..همین که کنارمی دیگه هیچی نمیخوام..همین اعتراف های سالی یه بارتم برام بسه…. اون لبخند خوشگل و جذابش نشست …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو دو

  سرش رو به منفی تکون داد و گفت: -نه..همون موقع برده رسونده خونشون..حالا نمی دونم چقدر راست میگه..تقصیر شماست… -مگه ما چیکار کردیم؟.. -دیگه می خواستین چیکار کنین..با دست خودتون بره رو تحویل گرگ دادین… چپ چپ نگاهش کردم و بی توجه به حرفش گفتم: -پس چرا جواب منو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو یک

  صورتش رو ناز کردم و با محبت گفتم: -زشته عزیزم..یه وقت میاد میبینه نیستیم.. -فکر میکنه رفتیم استراحت کنیم.. لبخند زدم و با کف دستم عرق پیشونی و شقیقه هاش رو پاک کردم: -پس مشورت با دکتر چی؟.. اخم الود نگاهم کرد و شاکی گفت: -دهن منو صاف کردی..پاشو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد وسی

  باز هم به این جمله ایمان اوردم..سامیار برای من هم درد بود و هم درمان… خودش باعث خراب شدن حالم میشد و داغونم میکرد و خودش هم سریع می تونست ارومم کنه… دستم رو روی شکمم کشیدم و با لبخند گفتم: -خوبی مامانی؟..ببخشید امروز خیلی اذیت شدی..همش تقصیر بابای …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو نه

نمی دونم چقدر تو بغل مادرجون گریه کردم و اونها تمام مدت سکوت کرده بودن که من کمی اروم بشم…. سامیار طرف دیگه ام نشسته بود اما حرفی نمیزد.. از عصبی بودنش و اینکه کنترلی روی خودش نداشت، داشتم دیوونه میشدم… خودم می تونستم تحمل کنم و بلد بودم چطوری …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو هشت

  سامیار موهاش رو چنگ زد و با فکی که می لرزید، اروم گفت: -مزاحم تلفنی داره..معلوم نیست کیه..من از نگرانی که اتفاقی براشون نیوفته روز و شب ندارم..چند شبه خواب به چشمام نمیاد از ترس اینکه بلایی سرشون بیاد..امروز رفتم پرینت گرفتم که بتونم قانونی اقدام کنم ببینم طرف …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو هفت

  چشم هام از “عزیزم”ی که گفت و لحن پر محبتش گرد شد و عسل هم یکه خورده نگاهش کرد… مادرجون رفت سمت اشپزخونه و درهمون حال با خنده گفت: -امان از دست شما جوونا.. و چون من بهش نزدیک تر بودم، صدای خیلی ارومش رو شنیدم که گفت: -الهی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوبیستو شش

  یکه خورده، بلند گفتم: -تا اونجا اومدی؟..دیدی منو؟..پس چرا نیومدی پیشم..می دونی چه حالی داشتم؟… -میدونم..دو روز اونجا بودم ،خیالم که از امنیتت راحت شد برگشتم..کلی هم حرص می خوردم وقتی کلاه سویشرتتو میکشی رو سرت و اونطوری میدویدی و اهنگ گوش میدادی…. با مشت شروع کردم از پشت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو پنج

  شونه ای بالا انداختم و جوابش رو ندادم..از نظر خودم که اصلا اینجوری نبود و من مثل همیشه بودم…. سامیار که گوشی رو برداشت سریع گفتم: -کیه؟.. دوباره چشم غره ای رفت و گفت: -اجازه بده نگاه کنم.. -اِ زود باش دیگه..دارم از نگرانی میمیرم.. گوشی رو اورد بالا …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوبیستوچهار

  با تعجب نگاهش کردم و همینطور که هنوز خوابیده بودم گفتم: -چی شد؟.. سرش رو چرخوند طرفم و دستش رو دراز کرد تا با کمکش من هم بشینم… دستش رو گرفتم و با احتیاط بلند شدم و کنارش نشستم… وقتی دیدم چیزی نمیگه، صداش کردم: -سامیار.. دستش رو انداخت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو سه

  با مکث و لحنی ناراحت اروم به حرف اومد: -برات کم کاری کردم..ماه ها از ازدواجمون گذشته..بچه ی من تو شکمته..اونوقت از دو تا جمله ی چرت و پرت من که حتی بهت توهینم کردم، به این حال افتادی….. لبخند نرم نرمک نشست روی لب هام و تازه متوجه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو دو

  می دونستم چشم هام الان از اشک و خوشحالی برق میزنه و با نگاهی دو دو زده، تو چشم هاش میخکوب مونده بودم…. حتی درد زیاده فکم هم برام مهم نبود..اون لحظه اگه میمردم هم دیگه شکایتی نداشتم… لبم می لرزید و هیچ حرفی نمی تونستم بزنم..احساس ادمی رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو یک

  از روی مبل بلند شدم و رفتم کنارش نشستم.. دستش رو دور گردنم انداخت و موهام رو از یک طرف گردنم جمع کرد و انداخت پشتم و گفت: -چرا اینقدر غر میزنی؟..میبینی خسته ام، حوصله ندارم.. -چیکار کنم..منم حالم خوب نیست..میترسم.. اخمی کرد و اروم گفت: -از چی؟.. اون …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیست

  شوکه شده و میخکوب مونده بود و هیچ حرکتی نمیکرد… دستش رو که هنوز کنارم روی تخت بود و مشتش کرده بود رو تو دستم گرفتم و با شادی و گریه گفتم: -سامیار میشنوی..صدای قلب بچمونه.. پلکی زد و نگاهش رو اروم کشید سمت من و با چشم های …

توضیحات بیشتر »