خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب

رمان گرداب

رمان گرداب/پارت سیو نه

  **************************************** شیر اب رو بستم و دست های خیسم رو با پیشبندی که جلوم بسته بودم خشک کردم و بعد بازش کردم و انداختم روی کابینت…. دوتا فنجون چای ریختم و از اشپزخونه رفتم بیرون… سامیار کلی کاغذ روی میز ریخته بود و درحال حساب و کتاب بود… چند …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو هشت

  مادرجون با تعجب بیشتری به سامیار نگاه کرد و با اخم گفت: -چی؟..یعنی چی؟.. حتی سامان هم با حرف من چشم از صفحه تلویزیون گرفته بود و داشت شوکه نگاهمون می کرد…. سامیار چپ چپ من رو نگاه کرد و گفت: -نه اینطور نیست… -چرا راستشو نمیگی..خودت امروز بهم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو هفت

  سامیار دست هاش رو روی زانوهاش توی هم قفل کرد و کمی خم شد جلو و گفت: -ممکنه تحت تعقیب باشیم..نباید جات لو بره..ولی تا جایی که بشه میارمش نگران نباش… زبونش رو روی لبش کشید و دوباره گفت: -اینجا یه خط تلفن ثابت داره..شماره ی این خونه ها …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو شش

  سرم رو بلند کردم و دیدم نگاهش به من بود و داشت میز رو دور میزد تا بیاد کنارم… لبخنده خوشحالی بهش زدم که سامیار هم با لبخندی نامحسوس، بهم چشمک زد و اومد کنارم روی صندلی نشست….. چایی شیرین شده رو گذاشتم جلوش و گفتم: -شیرین کردم بخور… …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو پنج

  بی اختیار روی سینه ی برهنه اش رو بوسیدم و با بغض گفتم: -بعد بهشون توضیح دادی؟… انگشت های دست ازادش رو کشید روی صورتم و نوازشم کرد: -توضیح دادم..چند ماه بعدش با مدرک ثابت کردم اون عکسا واسه قبل بوده و من کاری نکردم و ندا دروغ گفته..اما …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو چهار

  دستم از بازوش شل شد و بهت زده نگاهش کردم… یعنی اگه خیانت نکرده بود الان ازدواج کرده بودن؟..چقدر من بدبختم اخه… نگاهم رو ازش گرفتم و پشت بهش پاهام رو از تخت اویزون کردم که فکر کرد میخواهم از تخت برم پایین، عصبی از پشت بازوم رو گرفت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو سه

  دوباره سرم رو کشید جلو و اون یکی دستش رو گذاشت پشت کمرم و اروم گفت: -مگه چیکار کردم که معذرت بخوام؟.. چشم هام رو با حرص بستم تا ارامش پیدا کنم و کمی بعد دوباره باز کردم… نگاهم که به نگاهِ شیطونش گره خورد با حرص مشت زدم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سیو دو

  میون گریه ام صدای اروم سامیار رو شنیدم: -میگم منو عصبی نکن که چفت دهنم وا بره..صدبار گفتم اون لحظه چرت و پرت زیاد میگم اونوقت نشسته واسه حرفای من گریه میکنه….. با گریه و حرص گفتم: -من مثل تو نیستم..مثل تو نیستم… یه جست تو جاش زد و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب /پارت سیو یک

  سامان همینطور که به چند نفر تعارف می کرد که بیان داخل، صداش رو کمی بلند کرد و گفت: -مهمون داریم مامان… نگاهی به سامیار انداختم که با اخم های تو هم و صورتی بی حوصله نگاهش به طرف راهرو بود تا ببینه کی میاد داخل…. شالم رو از …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت سی

  به ضرب روی تخت نشستم و درحالی که نفس نفس می زدم نگاهم رو تو اتاق چرخوندم… دستم رو روی سینه ام کشیدم و با چشم های گشاد شده و پر از وحشت نالیدم: -چیزی نیست..چیزی نیست..خواب بود..خواب… با ترس دوباره نگاهم رو چرخوندم..اتاق تاریک بود و یکی کنار …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو نه

  با بهت و تته پته گفتم: -م من..من..من که… نعره اش پرده ی گوشم رو لرزوند: -خفه شو..خفه شو..تو کی هستی؟..چه غلطی می کنی؟..از کدوم گوری پیدات شده تو زندگی داداشم..چی می خواهی؟ لب لرزونم رو به دندون گرفته و لال شده بودم… نمی دونستم چی بگم بهش؟..چی می …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت بیستو هشت

  مکث کوتاهی کرد و بعد چرخید طرفم… کمی عقب رفتم و با چشم های اشک الودم نگاهش کردم که دست هاش رو قاب صورتم کرد و اروم سرش رو خم کرد…. پیشونیش که به پیشونیم چسبید، پلک هام روی هم افتاد و بغضم پر صدا ترکید… لب هاش رو …

توضیحات بیشتر »