خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب

رمان گرداب

رمان گرداب/پارت صدو چهار

  سرش رو تکون داد و جدی و با اخم گفت: -اره سقط..به نظرت سامیار همچین کاری میکنه؟..نهایتش دوتا داد میزنه و چند روز بهت محل نمیده و یه چیزی تو این مایه ها..دیگه مجبورت نمیکنه که خلاف خواسته ت بچه رو بندازی و به دنیا نیاری….. با تردید نگاهش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سه

  از جا بلند شد و من هم سریع بلند شدم و بازوش رو گرفتم و گفتم: -نه عسل ولش کن نمیخواد..تورو خدا.. روبروم ایستاد و صورتم رو توی دست هاش قاب گرفت و با اخم و تردید گفت: -چرا..مشکلی هست؟.. -نه اخه من خودم میدونم..کجا بری دو ساعت واسه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو دو

  نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای ایفون و الارم گوشیم رو میشنیدم اما نمی تونستم بیدار بشم و جواب بدم…. کمی که گذشت صداها قطع شد و خیالم راحت شدم اما چند ثانیه بعد دوباره صدای هردوتا بلند شد… صورتم رو تو بالش زیر سرم فرو کردم که صداهارو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو یک

  سرم رو چند بار به تایید تکون دادم و با لبخنده بی حالی، سعی کردم نشون بدم چیزیم نیست… اما درواقع داشتم از داخل متلاشی میشدم..فکرهایی که تو سرم بود داشت مثل خوره مغزم رو می خورد…. گلوم همچنان از بغض درد می کرد و خیلی سخت سرپا بودم… …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد

سامان لیوان دوم اب رو هم ریخت و درحالی که میخواست سر بکشه گفتم: -سامان خوبی؟..چرا اینقدر اب میخوری؟.. لیوان اب تو دستش خشک شد و من تو دلم با بدجنسی پوزخندی زدم… مدت ها بود داشت اون دختر رو اذیت میکرد و تو بلاتکلیفی نگه داشته بود و حتی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو نه

  لبخندم رو به سختی جمع و جور کردم و گفتم: -شام چی درست کنم سامیار؟..   پوفی کرد و بی حوصله گفت: -منو قاطی این چیزها نکن..هرچی خودت خواستی درست کن..من برم کلی کار دارم..چیزی نمیخواهی شب بگیرم بیارم؟….   -نه سامیار همه چیز هست..فقط شب زود بیا..   …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودوهشت

  نه انگار یه چیزهایی بوده..شاید واقعا عسل اشتباه حس نکرده بود وگرنه چرا باید چیز به این مهمی و شخصی رو براش تعریف کنه… سرم رو تکون دادم و گفتم: -چی گفت؟..یعنی چی شد که اینو برات تعریف کرد؟.. -یادمه اول از من پرسید تو گذشته ام کسی بوده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو هفت

  با اخم دوباره نگاهم کرد و با لحن بامزه ای گفت: -فکر کنم خوابت میاد داری هزیون میگی..بخواب تا تاثیرات بدتر نذاشته… نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و بلند زدم زیر خنده: -خیلی بدجنسی.. ابرو بالا انداخت و دستش رو برد زیر گردنم و بغلم کرد… چرخیدم و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودوشش

  دستی به چشم های سوزانم کشیدم و گفتم: -رفتی؟.. -رفتم..حالم خیلی بد شد..دوباره همون حالی شدم که فیلم رو دیده بودم..دوباره بیمارستان و بستری شدن و دکترای روانشناش و مشاوره و…. دستم رو روی شونه و بازوش کشیدم..دوست نداشتم فکر اون روز هارو که میکنه حالش گرفته بشه… الان …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو پنج

مدولباس

  اخم هام بیشتر تو هم رفت و گفتم: -چرا اینجوری میگفت؟.. شونه ای بالا انداخت و صدای پوزخندش رو شنیدم: -یه چیزایی فهمیده بود و نگران شده بود..می خواست منو از اتفاقاتی که ممکن بود پیش بیاد، دور نگه داره… -تو چیکار کردی؟.. -باهاش حرف زدم..گفتم اگه بهم اجازه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو چهار

  انگشت هام رو روی سینه ش گذاشتم و مشغول بازی با دکمه ی پیراهنش شدم: -جناب سرهنگ؟.. -اره..خداروشکر اون بود..می دونستم تنهایی کاری ازم برنمیاد..مجبور بودم برم پیش سرهنگ..یه پسر بیست ساله، تنهایی کاری نمی تونست انجام بده..بهش زنگ زدم و گفتم می خوام باهاش صحبت کنم..خودشم فهمید چیز …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب پارت نود و سه

زمان شوهر غیرتی من

بغضم شکست و با گریه گفتم: -تموم شد؟.. نفس عمیقی کشید و دست هام رو ول کرد و با یک حرکت و خیلی محکم کشیدم تو اغوشش… گریه ام شدیدتر شد و خودم رو میون دست هاش جمع کردم… صورتش رو از بین موهای بازم رد کرد و چسبوند به …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو دو

  با حرص نگاهش کردم که با چشم و ابرو به در حمام اشاره کرد، یعنی زودتر برو… با همون ملافه ی بزرگی که دورم گرفته بودم راه افتادم سمت حمام و گفتم: -برام لباس بیار سامیار.. -کجاست؟.. با تعجب برگشتم نگاهش کردم و گفتم: -تو اتاقم دیگه.. اخم هاش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو یک

  با دستش موهای اومده تو صورتم رو عقب داد و با صدایی که بم تر از قبل شده بود لب زد: -جان.. هیچی نگفتم و بی تاب خودم رو تو بغلش تکون دادم که دوباره و اینبار بدون اینکه لحنش سوالی باشه، تکرار کرد: -جان..جانم.. میون نفس نفسم، لبخند …

توضیحات بیشتر »