خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب

رمان گرداب

رمان گرداب/پارت صدو هجده

  لبخندی بهم زد و من هم جواب لبخندش رو دادم… یک دستش رو روی شکمش گذاشت و اروم گفت: -حامله ای عزیزم؟.. لبخندم پررنگ تر شد و با خجالت سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم… خانم خیلی خوشرویی بود و بهش می خورد چند سالی ازم بزرگتر …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو هفده

  در کمد رو باز کردم و با یه نگاهه سرسری، یک تیشرت سفید دراوردم و یک مانتو مشکی جلو باز و یک شلوار جین همرنگش…. نگاهی به سامیار کردم که همچنان سرش تو گوشی بود و حواسش به من نبود… در کمد رو باز گذاشتم و پشتش مشغول عوض …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو شانزده

  ظرف ها که تموم شد، دست هام رو هم شستم و بعد از خشک کردنشون از اشپزخونه بیرون رفتم… سامیار همچنان سخت مشغول کار بود و حواسش به من نبود… هرچند معمولا همیشه متوجه میشد که پشت سرش ایستادم و دارم نگاهش میکنم… همونجا ایستادم تا ببینم این دفعه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوپانزده

  با یاداوری این موضوع دوباره لبخند نشست روی لب هامون و مادرجون با خنده گفت: -اهان افرین بخندین..خبر به این خوبی دادین دیگه چیزی نمیتونه ناراحتمون کنه..همه چیز درست میشه..قول میدم با همدیگه سامیارم درست میکنیم…. بعد نگاهش رو مهربون به من دوخت و سر تکون داد: -هوووم؟.. من …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوچهارده

  مادرجون دستم رو توی دستش گرفت و با محبت گفت: -اخه این چه اخلاقیه تو داری..چقدر دیگه بخاطره بقیه میخواهی از حق خودت بگذره… سرم رو پایین انداختم و با خجالت گفتم: -نه اینجوری نیست..من فقط دوست دارم عزیزانم خوشحال باشن..اینجوری خودمم خوشحال ترم و خیالم راحت ترِ…. -اما …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیزده

  عسل لب هاش رو جمع کرد و با خنده ای فرو خورده گفت: -ترجیح میدم نظرمو در این مورد نگم.. -زهرمار.. دوتایی خندیدیم و بعد از سکوتی چند دقیقه ای که هردو تو فکر بودیم، عسل گفت: -به مادرش گفتی؟.. سرم رو چپ و راست تکون دادم و لب …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو دوازده

اب دهنم رو قورت دادم و زبونم رو روی لب هام کشیدم و گفتم: -اوم..مامان؟.. -جانم؟.. -اره دوست دارم دستت درد نکنه..میگم بعد از ظهر میشه آش درست کنیم؟..شما بگین چیکار کنم من خودم درست میکنم چون بلد نیستم..تا حالا درست نکردم….. لبخنده با محبتی بهم زد و با لحن …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو یازده

گوشی رو انداختم تو کیفم و سامیار هم در ماشین رو باز کرد و نشست… لبخندی زدم و گفتم: -چرا این همه خریدی..همون لواشک کافی بود.. بدون حرف، پلاستیک بزرگ خریدهارو گذاشت روی پام و سوییچ رو چرخوند و ماشین رو روشن کرد…. من هم دیگه چیزی نگفتم و از …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو ده

برگه ی ازمایش رو انداخته بود روی داشبورد اما سمت خودش و هرچند لحظه یکبار نگاهش میکرد…. انگار می خواست خودش رو عذاب بده که اینجوری گذاشته بود جلوش و خیره میشد بهش… جواب ازمایش مثبت بود..من که مطمئن بودم اما انگار سامیار امید داشت که درست نباشه و من …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو نه

  از حالت صورتش و اون چشم های گرد و قرمز شده و دندون های بهم فشرده اش ترسیدم و بی اختیار یک قدم رفتم عقب…. بهم نزدیک تر شد و انگشت اشاره ش رو با تهدید جلوم تکون داد: -از موقعیتت سواستفاده نکن..من سگ بشم چشممو روی همه چی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو هشت

  سرم رو از روی سینه ش بلند کردم و اخم هام رو کشیدم تو هم: -گفتم نگو مزاحم سامیار.. توجهی به حرفم نکرد و اون هم اخم کرد و جدی انگشت اشاره ش رو گرفت طرفم: -تو کِی فهمیدی؟.. سرم رو انداختم پایین و اروم لب زدم: -من..چیز..چند روزه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوهفت

  ابروهاش رو انداخت بالا و اون لبخنده کج مخصوصش رو زد: -حق داری..هرروز ازم کتک میخوری و تو خونه حبست کردم و اجازه ی هیچ کاری رو بهت نمیدم..باید بترسی…. اخم کردم و لب برچیدم: -این فرق میکنه..میدونم عصبی میشی.. -بگو..سعی می کنم خودمو کنترل کنم، زیاد عصبانی نشم… …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوشش

  چشم های عسل برقی زد و برای اولین بار جلوی من گفت: -عزیزدلم..الهی قربونش برم.. چشم هام گرد شد و بهت زده نگاهش کردم که یهو به خودش اومد و از خجالت سرخ شد.. شلیک خنده ی من به هوا رفت و عسل سرش رو پایین انداخت.. میون خنده …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنج

  دست دراز کرد از سبد میوه یدونه نارنگی برداشت و درحالی که پوستش رو با دست میکند گفت: -فکر میکنم ترست از اینه که یه وقت بچه رو نپذیره… -اره فکر کنم.. -خب پس..اینجوری نمیشه ولی بیا اخرشو درنظر بگیریم..بچه رو نخواد و به تو هم بگه یا من …

توضیحات بیشتر »