خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه استاد

رمان معشوقه استاد

رمان معشوقه استاد/پارت صد

  با تموم شدن جملش،یاسین دوباره جوش آورد و از روی زمین بلند شد. خواست به سمت لئون خیز برداره که عصبی غریدم: _تمومش کن یاسین…این دعوا رو تو شروع کردی پس خودت هم باید تمومش کنی…!   کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و لب زد: _باشه…فقط به خاطر تو.   …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو نه

  از روی صندلی بلند شدم و با خشم نگاهش کردم. با صدایی که به خاطر عصبانیت زیاد می لرزید،غریدم: _من ادموندو دوست خودم می دونستم…بهش مدیون بودم…! توی دنیا اون بیشتر از هرکس دیگه ای به من لطف کرد و از باتلاق نجاتم دادم…چرا فکر می کنی خوشحالم…؟به خدا …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو هشت

دستشو نوازش وار روی کمرم کشید و گفت: _ادموند چی…! گریه نکن…گریه نکن عزیزم…قشنگ بهم بگو چیشده. بینیمو بالا کشیدم و هق زدم. دیگه توان هیچ حرکتی رو نداشتم حتی حرف زدن. چندین بار پی در پی نفس عمیق کشیدم و دیگه نفهمیدم که چی شد…! ********************** با سختی تموم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو هفت

  با رفتن دکتر،دیگه نتونستم روی پاهام بایستم و همون وسط راهرو بیمارستان نشستم و زانو غم بغل گرفتم. اینقدر توی شوک حرفای دکتر بودم که نمی تونستم کوچک ترین عکس العملی از خودم نشون بدم…! حتی نمی تونستم یه قطره اشک بریزم… فقط ناباور به یه گوشه زل زده …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو شش

عطسه ساختگی کردم و بعد بینیمو بالا کشیدم. گرفته گفتم: _فکر نکنم بتونم بیام…از دیشب تا حالا گلو درد و آبریزش اومده سراغم. نگران گفت: _می خوای بیام ببرمت بیمارستان…؟ از دروغی که گفتم عذاب وجدان گرفتم… نمی خواستم نگرانش کنم اما مجبور بودم… قرار بود امشب با ادموند به …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو پنج

  از روی صندلیش بلند شد و تلخ جواب داد: _هیچی…چیزی نیست…فقط پاشو سریع بریم. از اینکه داشت از جواب دادن تفره می رفت کلافه شدم و عصبی مجدد پرسیدم: _درست جوابم رو بده ادموند…دالیا چی بهت گفت که اینقدر آشفته شدی…؟! بی توجه به عصبانیت من خم شد و …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو چهار

  با ولع زبونم رو دور دهانم کشیدم و گفتم: _اووووف چه جورم…دلم یه قیمه بادمجون مشتی می خواد. باز دوباره لبخند زد و چیزی نگفت. شونه به شونه هم وارد رستوران شدیم و یه گوشه نشستیم. رستوران تقریبا خلوت بود و تک و توک توش مشتری دیده میشد. چه …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو سه

  برای اینکه از اون حال و هوا بیرونش بیارم گفتم: _اولن که مرض لاعلاجی چیزی نگرفتی که بخوای بمیری…دومن نترس…! این تویی رو که من دارم میبینم صدتا جون داره. نفس عمیقی کشید و جرعه ای از آب پرتقالش رو نوشید. دلم به حالش می سوخت…! هیچ فکرشم نمی …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو دو

  عصبی از کافه بیرون زدم و بی توجه به دالیا که سعی داشت خودش رو به من برسونه؛به سمت اون دست خیابون رفتم و بین جمعیت خودمو گم و گور کردم تا نتونه پیدام کنه. وقتی مطمئن شدم که گمم کرده؛بی هدف شروع کردم به قدم زدن…! اینقدر طول …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاهو یک

  تردیدو از چشمام خوند و ادامه داد: _باورم نداری نه…؟ نفس عمیقی کشیدم و بدون رو درواسی گفتم: _با سابقه درخشانی که تو داری توقع نداشته باش حرفات رو باور کنم. سری تکون داد و نزدیک تر اومد و شونه هام رو گرفت. از این همه نزدیکی که داشتیم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پنجاه

  کلافه به سمتش برگشتم که سریع خودش رو بهم رسوند. قبل از اینکه حتی فرصت کنه چیزی بگه با عصبانیت غریدم: _چه خبرته…! نگاه های همه رو زوم کردی روی من. بیخیال نگاهی به اطراف انداخت و گفت: _اونا فوضولن به من چه. عصبی دستی میون موهام کشیدم و …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه ی استاد/پارت چهل و نه

  مدتی طول کشید تا به خودم بیام و بپرسم: _این موقع شب اینجا چیکار می کنی…! نگاه پر از شماتتش رو به چشمام دوخت و بی توجه به سوالم گفت: _فکر می کردم از لئون بدت میاد. با حرفی که زد خمام درهم رفت.چرا همش موضوع لئون رو پیش …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو هشت

بهم برخورد و مثل وحشیا با دستگیره ظرف مسیو از مقابلش برداشتم و گفتم: _ببین اصلا همون بهتر که تو کوفت بخوری جای صبحونه…تقصیره منه که برای آدم قدر نشناسی مثل تو پا میشم و نیمرو درست می کنم. چیزی نگفت که ظرفو مقابل خودم قرار دادم و نگاهمو به …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو هفت

بلند داد زدم: _اینجا مسافرخونه نیست که تو دستور بدی منم برات همه چیزو مهیا کنم…همین که توی خونم راهت دادم باید بری سجده شکر به جا بیاری. و بعد محکم دره اتاقو به هم کوبیدم و قفلش کردم. روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم …

توضیحات بیشتر »