خانه / رمان آنلاین / رمان صیغه اجباری

رمان صیغه اجباری

رمان صیغه اجباری/پارت آخر

چشمهاش رو باز و بسته کرد و گفت: _آره. لبخند شادی زدم و گفتم: _خدا کنه همینی که میگی باشه.! مشغول خوردن شام بودیم به دستور ارباب سهیلا و اردلان هم سر میز شام بودند صدای مادر ارباب بلند شد: _خوبه با کلفت و رعیت داریم غذا میخوریم! نگاهم و …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت هفت

مادرم بود ولی اون اینجا چیکار میکرد برای چی اومده بود چرا بعد از این همه مدت به اینجا اومده بود یک قدم نزدیک تر شدم که صداش واضحتر میومد : _ارباب به دخترم رحم کنید اون هنوز کوچیکه من نمیخوام خونبس ارباب کوچیک بشه! با بهت بهش خیره شدم …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت شش

امروز روز عجیبی بود بلاخره بعد از چند هفته حوریه همسر ارباب از اتاقش اومده بود بیرون و عجیب تر اینکه امروز روز عقد ارباب با اون دختره ی چندش بود باید خوشحال میبودم ولی نبودم قلبم به طرز عجیبی درد میکرد دلم میخواست امروز عقد ارباب کنسل بشه با …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت پنج

_دفعه ی آخرت باشه میری تو حیاط فهمیدی؟! با صدایی که از ترس میلرزید لب زدم: _باشه. ارباب هنوز وایستاده بود و بدون هیچ حرفی بهم خیره شده بود بلاخره صدای خشدار ارباب بلند شد: _لخت شو! سرم و بلند کردم و بهت زده به ارباب خیره شدم هنوز با …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت چهار

به سمت آشپزخونه حرکت کردم تا به دیدن سهیلا برم و درمورد اتفاقایی که پیش اومده بود صحبت کنم از طرفی هم خیلی دلم میخواست قیافه ی همسر ارباب و ببینم چه شکلی شده بود با دیدن ارباب کنار همسر جدیدش حتما باز حرص میخورد و دنبال نقشه ای میشد …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجبار/پارت سه

نگاهی بهم انداخت و بدون جواب دادن بهم رو به خدمه گفت: _‌اسب و آماده کردین؟! _‌بله ارباب. ارباب از روی مبل بلند شد و رو بهم گفت: _‌دنبالم بیا. دنبال ارباب حرکت کردم که به سمت اسطبل اسب ها حرکت کرد وقتی رسیدم خدمه با اسب منتظر وایستاده بود …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت دوم

خانوم بزرگ نگاهی بهم انداخت و گفت: _‌از امروز باید کار کنی تو خانوم این خونه نیستی فقط صیغه ی ارباب شدی و هر وقت ازت تمکین خواست باید تو اتاقش باشی. تو فقط یه خونبسی پس انتظار رفتار خوب و از کسی نداشته باش دخترجون سرت تو کار خودت …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت اول

با سیلی محکمی که تو گوشم زده شد پرت شدم روی زمین سرد که از برف پوشیده شده بود و صدای داد پدرم بود که به هوا رفت: _‌دختره نمک نشناس میخوای برادرت قصاص بشه آره ؟!‌ با گریه سرم و به نشونه ی نه تکون دادم و با گریه …

توضیحات بیشتر »