خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شانزده

  _ این واضح بودن واسه من مبهم هست شما روشن کنید من رو چرا باید برم حسابی خشمگین شده بود این از حالت چشمهاش مشخص بود اما هیچ کاری متاسفانه از دست من برنمیومد که بخوام واسش انجام بدم پس تا جایی که میشد باید سکوت اختیار میکردم تا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد وپانزده

_ داشت درموردش از من سئوال میپرسید مشخصه حسابی عاشقش شده مهسا حسابی شوکه شده بود ، چند ثانیه که گذشت با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت : _ همچین اتفاقی نباید بیفته این اصلا امکان نداره اخمام رو تو هم کشیدم خیره به چشمهاش شدم و با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهارده

_ تو که میدونستی من و محمد همدیگه رو دوست داریم پس چرا به زنت شک کردی ؟! با شنیدن این حرف مهسا نگاهی به من انداخت و با صدایی خشک و خش دار شده گفت : _ من به محمد هیچ شکی ندارم و کاملا ازش مطمئن هستم !. …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیزده

  ستاره خانوم سریع اومد دستم رو گرفت و به عقب کشید بعدش خیره به امیرعباس شد و گفت : _ من مادرت هستم خدمتکارت نیستم که همش واسه من بهانه بیاری راستش رو بگو میخواستی چیکار کنی هان !؟ کلافه دستی داخل موهاش کشید : _ مامان _ چیه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار هات باشه چون من اصلا اعصاب درست حسابی ندارم یهو دیدی یه بلایی سرت آوردم شنیدی ؟! شیرین ترسیده سرش رو تکون داد و بعدش دوید رفت سمت بالا _ لاله با شنیدن صدای خاله …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یازده

  اشک تو چشمهام جمع شده بود یه آدم چقدر میتونست بدبخت باشه ، با صدایی بشدت گرفته شده جوابش رو دادم : _ سعی میکنم واسم مهم نباشه چون من واسه یه مدت کوتاه اینجا هستم اما خاله حوا من گاهی شک میکنم خانوم بزرگ واقعا خانواده من رو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو ده

حسابی حوصلم سررفته بود چجوری میتونستم طاقت بیارم تو این خونه واقعا همه چیز سخت بود خیلی زیاد کاش یه راه فرار داشت اما نمیشد چون حالا من زن دوم ارباب کوچیک شده بودم واقعا مسخره بود ، بلند شدم به سمت بیرون رفتم تو حیاط ایستاده بودم به کسایی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو نه

نمیدونستم چرا این احساس ترس باهام بود شاید همش بخاطر این بود که ارباب کوچیک کسی که عاشقش بودم واسه ی اولین بار این همه به من نزدیک شده بود مگه میشد در مقابلش واکنشی نشون نداد _ لاله به سمتش نازنین که آماده شده بود برگشتم و متعجب گفتم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو هشت

چند روز از اون قضیه گذشته بود باعث شده بود حال من بهتر بشه درست بود خانوم بزرگ عصبانیتش داشت بیشتر میشد اما منم کسی نبودم که بخوام این وسط کم بیارم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که تو افکارم غرق شده بودم ، که با صدای ستاره خانوم به …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت شده بودم این رفتارشون با من اصلا درست نبود ، ارباب سالار هیچوقت انقدر عصبانی نشده بود اما امروز میتونستم ببینم چقدر از من متنفر هست ! داخل اتاقم نشسته بودم که صدای در اتاق …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شش

  _ پس خواهش میکنم بهم گیر ندید اجازه بدید زندگی خودم رو داشته باشم همیشه با هم درارتباط هستیم اما قرار نیست زندگی همیشه به کام ما بد باشه ! سرش رو با تاسف تکون داد و گفت : _ دوست داشتم بیای پیش ما اما اینطور که مشخص …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو پنج

سرش رو با تاسف تکون داد میدونست حق با من هست _ ارباب زاده _ جان _ شما میخواید چیکار کنید با ترانه ؟ اخماش تو هم فرو رفت _ مشخص هست طلاقش میدم ، ترنم رو میدم به پدرش این هیچ جای سئوالی نداره _ بنظرتون رضا قبول میکنه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهار

  به سختی تونستم حوا رو آروم کنم ، وقتی تونست بخوابه آهسته از اتاقش خارج شدم که چشمم به ارباب زاده افتاد ، متعجب گفت : _ حوا چیزیش شده ؟ _ تو این خونه هیچکس حواسش به حوا نیست همه درگیر مشکلات خودشون هستند _ چی داری میگی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت : _ دکتر خبر میکنم حالا گمشو اتاقت ترانه حسابی وضعیتش داغون شده بود ، به سختی بلند شد خیره بهم شد _ کاری میکنم باهات هیچوقت فراموش نکنی این کارت بی جواب … با …

توضیحات بیشتر »