خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو شش

وقتی امیرعباس اومد حسابی کلافه و عصبانی بود ، نگرانش شده بودم میترسیدم بپرسم چیزی شده که تو به این حال و روز افتادی یا نه ، چند دقیقه که گذشت خودش اومد پیشم نشست و گفت : _ تو چرا بیداری ! _ منتظر تو بودم چرا انقدر عصبانی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو پنج

  شیرین با عصبانیت گفت : _ اتفاقا سلیمه همیشه خدمتکار شخصی من بود و حالا این کار شما اصلا درست نیست . صدای امیرعباس بلند شد ؛ _ تو نیاز به خدمتکار شخصی نداری شیرین چلاغ که نیستی میتونی کار های خودت رو انجام بدی پس بهتره ساکت باشی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو چهار

_ خوب خانوم بزرگ میدونه که همش نقشه هست واسه ی امیرعباس تعریف میکنه . غمگین بهش نگاه کردم و گفتم : _ آره خانوم بزرگ واسش تعریف میکنه چه اتفاق هایی افتاده اما قلب شکسته ی من درست میشه بنظرت ؟! چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد : …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو سه

_ نازنین خیره به من شد و دلخور گفت : _ جان _ چرا اینطوری شدی ، خودت میدونی چقدر واسه ی من با ارزش هستی ! _ تو نگار رو خیلی دوستش داری حق داری اون خواهرت هست من نباید حسودیم بشه نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم چی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو دو

  شیرین نفس عمیقی کشید و گفت : _ من فقط اومدم باهاش صحبت کنم اما اون داره به من توهین میکنه شما قصد ندارید بهش چیزی بگید ؟! خانوم بزرگ گوشه ی لبش کج شد ؛ _ بزرگ شدی اما عاقل نه فکر کردی من احمق هستم که بخوام …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیست ویک

_ تو همیشه این و میگفتی اما من مطمئن هستم امیرعباس عاشقت هست چون تو این مدت که اینجا بودم دیدم چجوری بعد رفتنت عصبی و پرخاشگر شده بود خندیدم : _ اون از اولش هم عصبی بود دوست داشت با همه دعوا کنه هیچ ربطی به من نداشت نفسش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیست

_ میدونستی بیش از حد داری سرک میکشی تو زندگی بقیه ، بهتر نیست خفه خون بگیری چرا اصلا امیرعباس تو رو تحمل میکنه باید بهش بگم طلاقت بده حتی لیاقت دلسوزی هم نداری . با عصبانیت به سمتم اومد دستش رو روی شکمم گذاشت یهو فشاری بهش داد که …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو نوزده

امیرعباس بعد گذشت چند دقیقه اومد داخل خیره به من شد و گفت : _ لاله با صدایی گرفته شده گفتم : _ بله _ پدر بزرگ میخواد تا بدنیا اومدن بچه بریم خونه کنار رودخونه زندگی کنیم ، میگه این واسه ی تو بهتر هست چون حامله هستی اینجا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن ! پوزخند صدا داری زد ؛ _ چون صاحب یه خانواده شدی جوگیر شدی داری اینطوری میگی ؟ _ میدونی تو همیشه عادت داری همه رو زود قضاوت کنی پس من سعی نمیکنم واست توضیح بدم چیشده یا نشده ترجیح من این هستش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفده

_ مگه من برده هستم که دنبال من باشند ؟ سرش رو با تاسف تکون داد : _ نه _ پس چرا همچین افکار مزخرفی داشتند آخه ؟ _ نیاز نیست تو با فکر کردن بهشون خودت رو اذیت کنی همشون یه عده روانی هستند نفسش رو غمگین بیرون فرستاد …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شانزده

  _ این واضح بودن واسه من مبهم هست شما روشن کنید من رو چرا باید برم حسابی خشمگین شده بود این از حالت چشمهاش مشخص بود اما هیچ کاری متاسفانه از دست من برنمیومد که بخوام واسش انجام بدم پس تا جایی که میشد باید سکوت اختیار میکردم تا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد وپانزده

_ داشت درموردش از من سئوال میپرسید مشخصه حسابی عاشقش شده مهسا حسابی شوکه شده بود ، چند ثانیه که گذشت با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت : _ همچین اتفاقی نباید بیفته این اصلا امکان نداره اخمام رو تو هم کشیدم خیره به چشمهاش شدم و با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهارده

_ تو که میدونستی من و محمد همدیگه رو دوست داریم پس چرا به زنت شک کردی ؟! با شنیدن این حرف مهسا نگاهی به من انداخت و با صدایی خشک و خش دار شده گفت : _ من به محمد هیچ شکی ندارم و کاملا ازش مطمئن هستم !. …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیزده

  ستاره خانوم سریع اومد دستم رو گرفت و به عقب کشید بعدش خیره به امیرعباس شد و گفت : _ من مادرت هستم خدمتکارت نیستم که همش واسه من بهانه بیاری راستش رو بگو میخواستی چیکار کنی هان !؟ کلافه دستی داخل موهاش کشید : _ مامان _ چیه …

توضیحات بیشتر »