خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودودو

_ اما چشمهات اصلا اینجوری نمیگه !. _ چشمهای من داره اشتباه میگه حالا میشه دست من و ول کنی میخوام برم . دستش رو برداشت که لبخندی روی لبهام نقش بست چه خوب بود که تونسته بود بعضی اخلاقش رو تغیر بده خواستم برم که صدام زد : _ …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودو یک

_ هیچکس تو رو متهم نکرده داری اشتباه میکنی ستاره ، درسته مامان باهات بد حرف زده اما همش بخاطر ناراحتی بوده وگرنه همه میدونند چقدر دوستت داره . پوزخندی بهش زدم : _ ببینم تو واقعا تصور کردی من بچه هستم که داری همچین حرفایی بهم میزنی ؟! سرش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نود

  در حالی که بلند میشدم جوابش رو دادم : _ اصلا حسودیم نشده بیخود واسه خودت قصه نباف با شنیدن این حرف من ساکت شد اما میدونست دارم بهش دروغ میگم چون واقعا حسودیم شده بود به سمت حموم میخواستم برم که دستی دور کمرم حلقه شد خشک شده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادونه

با دستش به سمت ترانه اشاره کرد ، دستم رو روی قلبم گذاشتم چند تا نفس عمیق کشیدم که صدای ارباب زاده از پشت سرم اومد : _ امیرعباس پسرم بیا اینجا ببینم امیرعباس به سمتش رفت و با اخم بهش خیره شد و گفت : _ بابا چرا اون …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو هشت

  _ بخاطر خانواده ات ناراحت شدی ؟! با اخم بهش خیره شدم و گفتم : _ نه من اصلا بخاطر اونا ناراحت نیستم چرا باید بخاطر کسایی که هیچوقت من و دوست نداشتند ناراحت بشم ؟ من فقط وقتی چیزی درموردشون میفهمم اعصابم خورد میشه فقط همین وگرنه اون …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو هفت

_ چون وقتی من ناراحت شدم از دست مامان نازگل و گفتم میرم ، ترانه بالا گفت پس بلاخره مامان نازگل تحت تاثیر قرار گرفت ارباب سالار با خشم غرید : _ این دختره از جونش سیر شده _ نه _ پس داره چه غلطی میکنه ؟ _ من نمیدونم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو شش

_ من که پسرم میتونم همراه شما بیام ؟! _ آره نگاهم به ترانه افتاد که با دهن باز زل زده بود به ارباب زاده اینطور که مشخص بود همه شکه شده بودند بعد اینکه ارباب زاده و امیرعباس رفتند منم بلند شدم دنبال ارباب زاده رفتم و گفتم ؛ …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ این و شما واسه من خریدید ؟! با دیدن ماشین کنترلی داخل دستش متعجب سرم رو به نشونه منفی تکون دادم _ نه _ پس شما واسه من خریدید بابا بزرگ ؟! _ نه صدای …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو چهار

  مامان نازگل چشمهاش پر از اشک شد _ من هنوز از دیدن امیرعباس سیر نشدم تو نباید بری ستاره میدونم اهورا باهات برخورد بدی داشت اما تو بای واسه بدست اوردن دوباره اش تلاش کنی . _ من ارباب زاده واسم مهم نیست که بخاطرش تلاش کنم تو این …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی/پارت هشتادو دو

#چند_سال_بعد چند سال گذشته بود ، مامان نازگل بخاطر حال بد ارباب زاده بهش همه چیز رو گفته بود و داشتند میومدند تا پسرم رو از دست من بگیرند که ارباب سالا با همایون تماس میگیره و میگه بهش از اونجا بریم تنها کسی رو که میدیدم ارباب سالار بود …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت هشتادو یک

_ باشه ساکت باش گریه نکن به هیچ عنوان اون کثافط هست اما تو بخاطر بچه ی داخل شکمت هم که شده باید قوی باشی دوست نداری که بچت رو از دست بدی با گریه کردن هان ؟ با شنیدن این حرفش وحشت زده چشمهام رو محکم روی هم فشار …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی/پارت هشتاد

_ اما داداش واقعا پشیمون هست همه جا داره دنبالت میگرده اما هیچ اثری از تو نیست میدونی که چقدر دوستت داره . به چشمهاش زل زدم : _ ترنج لطفا دیگه درمورد برگشت چیزی به من نگو باشه !؟ _ باشه _ از مامان نازگل خبر داری ؟ لب …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو نه

_ از نیاز نپرسید واسه چی همچین کاری انجام داده ؟ _ چرا پرسید اون هم با کمال پرویی گفت هر کاری که انجام دادم خوب کردم اون دختر باعث شده زندگیم نابود بشه منم کاری کردم زندگیش نابود بشه همین . با تاسف سرم رو تکون دادم : _ …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادوهشت

_ تو هم همیشه مثل من تنها بودی _ تنها بودم اما سعی میکردم وقتم پر باشه تا ذهنم مشغول نشه . _ من نمیتونم هر وقت میشه احساس میکنم تنها هستم مخصوصا حالا که ارباب زاده رو ندارم ، شاید اگه نیاز هیچوقت پاش به عمارت باز نمیشد من …

توضیحات بیشتر »