خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادوشش

بیشتر مراقب خودم بودم چون چند ماه گذشته بود و من حامله بودم ، هر روز که میگذشت شکمم بیشتر از قبل بزرگتر میشد چند تا نفس عمیق کشیدم و به بیرون خیره شدم هوا ابری بود خیلی دوست داشتم برم قدم بزنم اما با وضعیتی که من داشتم اصلا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو پنج

با شنیدن این حرف من صورتش از شدت عصبانیت کبود شد ، ارباب زاده دستم رو داخل دستش گرفت و بوسید که نیاز سریع از اتاق خارج شد ، ترنج خندید _ حسودیش شد با شنیدن این حرفش ناراحت شدم دوست نداشتم هیچکس چشمش دنبال ارباب زاده باشه مخصوصا نیاز …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو چهار

نیاز از هممون فاصله گرفت اما قبل رفتن دستش رو به نشونه ی تهدید جلوی همه تکون داد و گفت : _ دیر یا زود یه طوفان خیلی بزرگ میاد وسط خانواده شما بدون اینکه هیچکدومتون بفهمید ، یواش یواش زندگیتون نابود میشه ، من میرم اما خیلی کم مونده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت هفتادو سه

اشکام روی صورتم جاری شده بودند بدون وقفه حرفای مامان نازگل واقعا درد داشت ، من لباسش رو پاره نکرده بودم پس چرا داشت همچین چیزی میگفت با گریه گفتم : _ من چرا باید همچین کاری بکنم ؟! مامان نازگل عصبی خندید : _ چون اون لباس قدیمی گرون …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو دو

با شنیدن این حرف من رنگ از صورتش پرید مردمک چشمهاش لرزید مشکوک داشتم بهش نگاه میکردم که سریع گفت : _ من برم پیش بقیه بعدش رفت داخل پس حرفای ترنج درست بود ، نیاز عاشق من شده بود هر چی بیشتر میگذشت درمورد نیاز بیشتر میفهمیدم انگار قبلا …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت هفتادویک

ای خدا الان جواب ارباب زاده رو چی میدادم چند تا نفس عمیق کشیدم ، دروغ هم نمیتونستم به ارباب زاده بگم پس دلم و زدم به دریا و همه چیز رو براش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد ، ارباب زاده اخماش رو تو هم کشید و گفت : …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتاد

تقه ای زدم و گفتم : _ ارباب سالا اجازه هست ؟ _ بیا داخل در اتاق رو باز کردم و داخل شدم ارباب سالار با ناراحتی کنار پنجره ایستاده بود ، رفتم کنارش ایستادم و گفتم : _ بخاطر ترنج ناراحت هستید ؟ _ آره چون من به دخترم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو نه

  _ راستی ترنج تو نیاز رو میشناسی ؟ با شنیدن این حرف من نیاز چند ثانیه ساکت به من خیره شد و بعدش با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت : _ آره میشناسمش تو از کجا میشناسیش ؟ با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم : _ …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو هشت

وقتی رسیدیم مامان نازگل و بقیه با نگرانی به سمتم اومدند و گفتند : _ چیشده حوا با خوشحالی بهشون خیره شد و گفت : _ ستاره حامله شده این خبر خیلی مهمیه با شنیدن این حرف همه با خوشحالی شروع کردند به تبریک گفتند اما من مات و مبهوت …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد : _ ستاره با شنیدن صداش ایستادم با ترس بهش خیره شدم که بهم اشاره کرد برم سمتش با ترس و لرز به سمتش رفتم که لبخند ترسناکی زد _ خوب میشنوم اب دهنم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصت و شش

  به سمت مامان نازگل برگشتم و گفتم : _ جان _ شفق باتوئه حواست کجاست ؟ گیج بهش خیره شدم _ ببخشید  بعدش به سمت اون زن که فهمیده بودم اسمش شفق هست برگشتم و گفتم : _ بفرمایید لبخندی زد  _ چند سالته ؟ _ هجده سال  با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو پنج

دستپاچه ازش فاصله گرفتم و رفتم پایین انقدر هول شده بودم که نمیدونستم چقدر ضایع برخورد کردم ، حوا و ارباب زاده هم پشت سرم اومدند نشستیم که مامان نازگل پرسید : _ ستاره حالت خوبه ؟ با تعجب بهش خیره شدم : _ آره _ پس چرا صورتت انقدر …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو چهار

رفتیم پایین قرار شد حوا مثل بقیه رفتار کنه و کم کم عادت کنه ، همه ی اتفاقات بد رو فراموش کنه . _ حالت خوبه عزیزم چیزی لازم نداری ؟ حوا لبخندی به مامان نازگل زد _ نه ممنون مامان نازگل بعد از کلی من من کردن گفت : …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو سه

_ شماها چرا با غم این گوشه نشستید و اینقدر پژمرده شدید مگه چیشده ؟ نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت : _ خیلی ناراحت هستم باید سراغ ماه بانو رو میگرفتیم باید میفهمیدیم ، حوا زندگی خیلی سختی داشته وقتی ما بچه هامون رو تو رفاه بزرگ …

توضیحات بیشتر »