خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو هشت

چند روز از اون قضیه گذشته بود باعث شده بود حال من بهتر بشه درست بود خانوم بزرگ عصبانیتش داشت بیشتر میشد اما منم کسی نبودم که بخوام این وسط کم بیارم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که تو افکارم غرق شده بودم ، که با صدای ستاره خانوم به …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت شده بودم این رفتارشون با من اصلا درست نبود ، ارباب سالار هیچوقت انقدر عصبانی نشده بود اما امروز میتونستم ببینم چقدر از من متنفر هست ! داخل اتاقم نشسته بودم که صدای در اتاق …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شش

  _ پس خواهش میکنم بهم گیر ندید اجازه بدید زندگی خودم رو داشته باشم همیشه با هم درارتباط هستیم اما قرار نیست زندگی همیشه به کام ما بد باشه ! سرش رو با تاسف تکون داد و گفت : _ دوست داشتم بیای پیش ما اما اینطور که مشخص …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو پنج

سرش رو با تاسف تکون داد میدونست حق با من هست _ ارباب زاده _ جان _ شما میخواید چیکار کنید با ترانه ؟ اخماش تو هم فرو رفت _ مشخص هست طلاقش میدم ، ترنم رو میدم به پدرش این هیچ جای سئوالی نداره _ بنظرتون رضا قبول میکنه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهار

  به سختی تونستم حوا رو آروم کنم ، وقتی تونست بخوابه آهسته از اتاقش خارج شدم که چشمم به ارباب زاده افتاد ، متعجب گفت : _ حوا چیزیش شده ؟ _ تو این خونه هیچکس حواسش به حوا نیست همه درگیر مشکلات خودشون هستند _ چی داری میگی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت : _ دکتر خبر میکنم حالا گمشو اتاقت ترانه حسابی وضعیتش داغون شده بود ، به سختی بلند شد خیره بهم شد _ کاری میکنم باهات هیچوقت فراموش نکنی این کارت بی جواب … با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دو

بابا خیره بهش شد و گفت : _ شنیدم دوستش نداری واسه انتقام باهاش ازدواج کردی ، خیلی سختی کشیده بخاطر تو پس چرا هنوز دوست داری داشته باشیش تو که خودت زن دوم داری ؟ ارباب زاده اخماش به طرز وحشتناکی تو هم فرو رفته بود میترسیدم دعواشون بشه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یک

خواستم بیتفاوت برم سمت پایین که دیدم مامان نازگل و ارباب سالار هم ایستادند ، رفتم کنارشون ایستادم که ارباب زاده سرش داد کشید : _ بسه دیگه کثافط هرزه همش داری باعث دردسر من میشی ، قسم میخورم همینجا خونت بریزم با گریه نالید : _ مگه تا الان …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من /پارت صد

با باز شدن در اتاق نگاهم به ارباب زاده افتاد ، در رو پشت سرش بست اومد جلو خیره به امیرعباس شد و آهسته پرسید : _ تازه خوابیده ؟ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم : _ آره _ خیلی ترسیده بود ؟ _ خیلی زیاد یه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نود و نه

اخمام از شدت درد تو هم فرو رفت با عصبانیت خیره بهش شدم و گفتم : _ هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی نکنه دیوونه شدی ؟! نفس عمیقی کشید _ فقط جلوی چشمهام نباش بعدش خواست بره که صداش زدم : _ ارباب زاده ایستاد که ادامه دادم : …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو هشت

_ چی چرا باید برگردی ؟ کلافه بهش چشم دوختم و گفتم : _ منم نمیدونم چرا باید برگردم و دلیلش چیه تازه خبردار شدم جلوم ایستاد و گفت : _ من بهت اجازه نمیدم بری ، بعد چند ماه تازه یاد تو افتادند ، مگه خودشون نخواستن تو بری …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودو هفت

  _ اونی که باعث بدبخت شدن زندگی دخترم شده تو هستی نه من پس کسی که باید حدش رو متوجه بشه تو هستی ، باید هر چه زودتر این دختره رو بفرستی بره جایی که بوده من …. ارباب زاده حرفش رو قطع کرد : _ بهتره مودب باشی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودوشش

  _ یکبار واسه همیشه بهت هشدار میدم یا دست از این بچه بازیات برمیداری ، یا واسه همیشه من رو از دست میدی بهتر هست قشنگ به کارایی که داری انجام میدی فکر کنی چون دوست ندارم باهات کل کل کنم شنیدی ؟! چشمهاش رو محکم روی هم فشار …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو پنج

متعجب به ارباب سالار داشتم نگاه میکردم یعنی از اول با این ازدواج مخالف بود اما چه دلیلی داشت با رفتن ارباب سالار فقط ما سه نفر مونده بودیم که ترنج گفت : _ مامان بابا با ازدواجشون مخالف بود ؟ _ آره اینبار من پرسیدم : _ دلیل مخالفتش …

توضیحات بیشتر »