خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو دو

_اخه خانوم بزرگ میبینید داره چیکار میکنه با استفاده از نازگل میخواد من رو تحریک کنه _میخواد هواست رو پرت کنه ابرویی بالا انداختم و منتطر سئوالی بهش خیره شدم که ادامه داد: _اون میخواد هواست رو سمت نازگل بندازه و خودش به نقشه ای ک داره برسه این یکی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو یک

اید هر چه زودتر طبق یه نقشه ی خوب کار جفتشون رو تموم میکردم و از این عمارت پرتشون میکردم بیرون ، با نقشه ای که به ذهنم رسید لبخندی روی لبهام نشست و به سمت اتاق کارم حرکت کردم داخل که شدم در رو بستم و شماره ی سعید …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیست

  اون زن ساکت شد فقط نگاه پر از تنفرش رو بهمون دوخت که احساس بدی بهم دست داد ، دست ارباب رو محکم فشار دادم و با صدای گرفته ای گفتم: _ارباب میشه از اینجا بریم نگاه عمیقی به صورتم انداخت و بلند شد منم بلند شدم ک رو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نوزده

قتی ازم جدا شد صداش رو شنیدم _عجب بوسه ای بود خانوم کوچولو شما هم از اینکارا بلدی!؟ با شنیدن این حرفش با خجالت اسمش رو صدا زدم: _ارباب قهقه ای زد و گفت: _خجالت کشیدی خانوم کوچولو. ارباب بلند شد و در حالی که به سمت در اتاق میرفت …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من /پارت هجده

پوزخندی زد و گفت: _چرا بهت برخورد حالا بیراه که نمیگم صدای خانوم بزرگ بلند شد _بهتره حدت رو بدونی دخترجون نازگل عروس منه دوست ندارم باهاش برخورد بدی بشه فهمیدی!؟ دختره عصبی بلند شد و رفت دلم خنک شد این دختره مار صفت میخواست با شوهر من بخوابه خودم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من /پارت هفده

_ارباب با شنیدن صدام به چشمهام خیره شد و گفت: _جانم _شما اون دختره رو از کجا میشناسید!؟ نفس عمیقی کشید و گفت: _اون دختر دختری بود که یه روزی عاشقش بود و قرار بود باهاش ازدواج کنم. _پس چیشد!؟ _اما اون دختر متعهدی نبود با بقیه بود همزمان که …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شانزده

این روز ها حالت تهوع شدیدی بهم دست میداد و سرگیجه هایی که اصلا نمیتونستم از سر جام بلند بشم داشتم دوران بارداری خیلی سختی رو میگذروندم اما همه ی اینا به بچه ای که قرار بود تا چند ماه دیگه بغل کنم میارزید، با باز شدن در اتاق از …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت پانزده

#ارباب سالار حرف هایی که نازگل زده بود باعث شد بیشتر به فکر فرو برم من هم خوب خانوم بزرگ رو میشناختم و میدونستم آدمی نیست که بخواد بی دلیل از کسی متنفر بشه و کاری بکنه پس باید دلیلش رو میفهمیدم از طرفی هم نگران خانوم بزرگ بودم نمیدونم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهارده

بیخیال این حرف ها شدم بلاخره یه روز دلیل این همه تنفر رو میفهمیدم ، به سمت اتاقم حرکت کردم خدمتکار ها داشتند به دستور ارباب وسایلم رو جمع میکردند و به سمت اتاق بالا میبردند از اینکه قرار بود برای همیشه با ارباب باشم خیلی خوشحال بودم ، با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من /پارت سیزده

کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم: _پس خانوم بزرگ چی؟! _اون خودش بهتر از همه میدونه چیکار کنه یه مدت دور باشیم بهتره شاید ناز بانو هم سر عقل اومد و گفت ک حامله نیست اون نقشه ی کثیفش رو اجرا نکرد اما اگه نقشه رو عملی کرد کاری باهاش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت دوازده

به سمت خانوم بزرگ برگشتم ک با خونسردی بهم خیره شد و گفت: _نازگل تو برو پیش نازیلا. _چشم خانوم بزرگ. به سمت اتاق نازیلا حرکت کردم اما فکرم پیش حرف هایی بود ک نازبانو داشت میگفت چرا داشت بهم میگفت هرزه منظورش از زدن اون حرف ها چی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت یازده

نفس عمیقی کشید و گفت: _نمیخوام از سر حسادت کار اشتباهی انجام بدی فهمیدی؟! با شنیدن این حرف خانوم بزرگ جا خوردم اما بهش حق میدادم همچین حرفی رو بزنه و درکش میکردم با صدای گرفته ای گفتم: _خانوم بزرگ من هر چقدر ناراحت بشم حسادت کنم اما هیچوقت دست …

توضیحات بیشتر »