خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهار

  به سختی تونستم حوا رو آروم کنم ، وقتی تونست بخوابه آهسته از اتاقش خارج شدم که چشمم به ارباب زاده افتاد ، متعجب گفت : _ حوا چیزیش شده ؟ _ تو این خونه هیچکس حواسش به حوا نیست همه درگیر مشکلات خودشون هستند _ چی داری میگی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت : _ دکتر خبر میکنم حالا گمشو اتاقت ترانه حسابی وضعیتش داغون شده بود ، به سختی بلند شد خیره بهم شد _ کاری میکنم باهات هیچوقت فراموش نکنی این کارت بی جواب … با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دو

بابا خیره بهش شد و گفت : _ شنیدم دوستش نداری واسه انتقام باهاش ازدواج کردی ، خیلی سختی کشیده بخاطر تو پس چرا هنوز دوست داری داشته باشیش تو که خودت زن دوم داری ؟ ارباب زاده اخماش به طرز وحشتناکی تو هم فرو رفته بود میترسیدم دعواشون بشه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یک

خواستم بیتفاوت برم سمت پایین که دیدم مامان نازگل و ارباب سالار هم ایستادند ، رفتم کنارشون ایستادم که ارباب زاده سرش داد کشید : _ بسه دیگه کثافط هرزه همش داری باعث دردسر من میشی ، قسم میخورم همینجا خونت بریزم با گریه نالید : _ مگه تا الان …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من /پارت صد

با باز شدن در اتاق نگاهم به ارباب زاده افتاد ، در رو پشت سرش بست اومد جلو خیره به امیرعباس شد و آهسته پرسید : _ تازه خوابیده ؟ سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم : _ آره _ خیلی ترسیده بود ؟ _ خیلی زیاد یه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نود و نه

اخمام از شدت درد تو هم فرو رفت با عصبانیت خیره بهش شدم و گفتم : _ هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی نکنه دیوونه شدی ؟! نفس عمیقی کشید _ فقط جلوی چشمهام نباش بعدش خواست بره که صداش زدم : _ ارباب زاده ایستاد که ادامه دادم : …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو هشت

_ چی چرا باید برگردی ؟ کلافه بهش چشم دوختم و گفتم : _ منم نمیدونم چرا باید برگردم و دلیلش چیه تازه خبردار شدم جلوم ایستاد و گفت : _ من بهت اجازه نمیدم بری ، بعد چند ماه تازه یاد تو افتادند ، مگه خودشون نخواستن تو بری …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودو هفت

  _ اونی که باعث بدبخت شدن زندگی دخترم شده تو هستی نه من پس کسی که باید حدش رو متوجه بشه تو هستی ، باید هر چه زودتر این دختره رو بفرستی بره جایی که بوده من …. ارباب زاده حرفش رو قطع کرد : _ بهتره مودب باشی …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودوشش

  _ یکبار واسه همیشه بهت هشدار میدم یا دست از این بچه بازیات برمیداری ، یا واسه همیشه من رو از دست میدی بهتر هست قشنگ به کارایی که داری انجام میدی فکر کنی چون دوست ندارم باهات کل کل کنم شنیدی ؟! چشمهاش رو محکم روی هم فشار …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو پنج

متعجب به ارباب سالار داشتم نگاه میکردم یعنی از اول با این ازدواج مخالف بود اما چه دلیلی داشت با رفتن ارباب سالار فقط ما سه نفر مونده بودیم که ترنج گفت : _ مامان بابا با ازدواجشون مخالف بود ؟ _ آره اینبار من پرسیدم : _ دلیل مخالفتش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودو چهار

به سمت ارباب سالار برگشتم و گفتم : _ جان _ فردا صبح آماده شو باید بریم جایی با شنیدن این حرفش متعجب شده بودم اما سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم که صدای پر از طعنه ترانه بلند شد : _ ارباب سالار چون حسودیش شده قصد …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودو سه

چیزی نگفت ساکت شده بود ، بغض کرده بود میدونستم من و دوست داره اما گاهی حرفایی میزد که بعدش خودش هم پشیمون میشد ارباب زاده اومد داخل اتاق و گفت : _ آماده شدی ؟ _ آره چمدون من و برداشت و پرسید : _ چمدون امیرعباس کجاست ؟ …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودوسه

  دوباره پیش ارباب زاده نشستم حسابی گرم صحبت شده بودیم داشت درمورد امیرعباس میپرسید و من هم با حوصله داشتم جوابش رو میدادم دوست نداشتم هیچ سوتفاهمی واسش پیش بیاد بعدش ارباب زاده اینطور که مشخص بود واقعا امیرعباس رو دوست داشت و حسرت میخورد که کنارش نبوده همش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودودو

_ اما چشمهات اصلا اینجوری نمیگه !. _ چشمهای من داره اشتباه میگه حالا میشه دست من و ول کنی میخوام برم . دستش رو برداشت که لبخندی روی لبهام نقش بست چه خوب بود که تونسته بود بعضی اخلاقش رو تغیر بده خواستم برم که صدام زد : _ …

توضیحات بیشتر »