خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان

رمان دختر شیطان

رمان دختر شیطان/پارت هفده

  +چیه مگه فقط بلوزمو بیرون آوردم !چرا دستاتو گذاشتی رو چشمت و اینقدر سرخ شدی مانلی؟؟ _ لطفاً لباستو بپوش علی! + همچنین واسه من سرخ و سفید شده انگار بار اولشه که منو بدون لباس میبینه! از حرفش حرصم گرفته بود با جیغ اسمشو صدا زدن! _علیییی! +جانم …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام میدم و بعد میزارم بری! _هرکاری تو چیکار میتونه واسه بچه من بکنه؟هرکاری تو میتونه بی عفتی منو پاک کنه؟! +درسته که سخته واسم ولی میبرمت سقطش کن ..واسه اونم تو این زمونه کاری نداره …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت پانزده

  نه نمیتونستم اون لحظه بشنوم و هیچ احساسی رو درک کنم. انگار از یک خواب طولانی بلند شده باشم و بفهمم هیچ جیز برام نمونده تا از دستش بدم بلکه نمره منفی ام گرفتم. – گوش کن بهم مانلی! باید با علی حرف بزنی. چی داشت می گفت؟ با …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت چهارده

  علی که انگار من رو از یاد برده بود و منم تلاشی برای جلب توجه نکردم و با نرگس مجلسشون رو ترک کردم. اشکام بی اختیار از روی گونم سر می خورد. نرگس دستمو فشار داد تا آروم باشم اما نمی تونستم. آهنگ توی ماشین با وضعیتم حسابی هم …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت سیزده

  کلافه از نبود شهاب روبه نرگس غر زدم. _ولم کن بابا حوصله ندارم! بهم خیره شد، باصدای آرومی گفت: _عزیزم انقد خودتو اذیت نکن! گفت میاد پیشت؟ لبم رو گزیدم باصدای آروم گفتم: _میدونم میاد… ولی درک کن! نفس عمیقی کشیده ادامه دادم. _درسته میاد، ولی من از اولشم …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت دوازده

  کل روز با شوخی های نرگس و حرف زدنامو گذشت. حین مسخره بازی، وسیله هارو جمع و جور کردیم و اتاق رو خالی از وسیله‌ای نمودیم. کش و قوسی به کمرم داده «آخ» بلندی گفتم. _وای ننه مردم! هلاک شدم. دستشو نوازش‌وار روی شکمش گذاشته با درموندگی گفت: _آی …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت یازده

  دستبند رو ازم گرفت و با ابرویی بالا رفته زیر لب زمزمه کرد. _بهت گفتم بهترین کادوی عمرمه؟ ذوق زده بهش خیره شدم. _راست میگی؟ سرشو به معنی «آره» تکون داد، با خوشحالی بهش نگاه کردم. باورم نمیشد این کادو براش خوشایند بود. _خودت میبدیش به دستم؟ سرم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت ده

  لب از هم باز کرد: _بابت اتفاق دیروز متاسفم… زود قضاوت کردم. پوزخند صداداری زدم درحالی که خودمو جلو میزدم دستمو زیر چونه‌م گذاشتم. اون همه من عذاب کشیدم، چرا الان منم تیر خلاصو نزنم؟ با صدای آروم اما عصبی گفتم: _همین؟ متاسفم! هه آقای محترم شما ننگ هرزگیو …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت نه

  راهِ طولانیِ مشهد-تهران سست و بی‌حالم کرده بود. با چشم های نیمه باز از ماشین پیاده شدم، نصف شب بود و درحال بی‌هوشی بودم. خم شدم از حمید و نرگس تشکری کردم. با عجله و بدنِ سر شده در اثر یک جا نشینی، به طرف خونه رفتم. توی حیاط …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت هشت

  _بفرمایید رسیدیم نیمچه لبخندی زدم و تشکر کوتاهی کردم. از ماشین پیاده شد، منتظر بودم مثل جنتلمن‌ها بیاد و در رو باز کنه اما وقتی به طرف دیگه ای رفت بادم خوابید، لعنت به هرچی پسرِ منگول و بیشعوره. دست بردم و در رو باز کردم با حرص آشکاری …

توضیحات بیشتر »

رمان دخترشیطان/پارت هفت

با خنده گفت: + ابجی من برم کارم دارن. مراقب خودت باش _ باشه داداشم برو توام مراقب خودت باش فعلا خدافظ بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کردم. با شنیدن صدای در عصبی به سمت در رفتم و با دیدن نرگس پشت در پوفی کشیدم و از جلوی در …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت شش

نفسی از سر اسودگی کشیدم‌ و سمت اتاق رفتم. با دیدن چهرش که حالا اروم گرفته بود لبخندی زدم. با دیدن ساعت خمیازه ای کشیدم. * دست علی رو گرفتم.هنوز سرگیجه داشت و منگ بود. والا با اون همه دارو منم منگ میشدم. اروم روی تخت دراز کشید. داشتم میرفتم …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت پنج

* اتیش اتیش. با شنیدن صدایی سراسیمه از کوپه خارج شدم. با دیدن اتیش وحشت زده دستمو روی صورتم گذاشتم. از کوپه بغلی اتیش بیرون میزد! با دیدن کپسول اتش نشانی سریع به سمتش رفتم و با هر زحمتی بود برداشتمش. ولی اتیش انقدی بود که بعید میدونم با این …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت چهار

  دوست نداشت چیزی حال خوب الان شو خراب کنه بنابراین تصمیم گرفت حرف های شهاب رو فراموش کنه. خواست دوش بگیره اما با دیدن ساعت پشیمون شد. سر چادر مشکی شو سرش کرد چمدان به دست از خونه خارج شد با دیدن نرگس و همسرش متعجب و سوالی به …

توضیحات بیشتر »