خانه / رمان آنلاین / رمان حصار

رمان حصار

رمان حصار پارت آخر

رمان حصار

*راوی* تموم مسیر فکر کرده بود و تماما حق رو به باربی داده بود ، اما نمیدونست چی بگه که به خودش برنخوره فکرش رو هم نمیکرد دلیل انتخاب لباس عجیب بهار که بالا تنه اش کاملا شبیهه لباس عروس بود اما پایین تنه اش یه شلوار شیک و راسته …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیستو چهار

_معلوم هست کجایید شما؟ این رو امین میپرسه که تنها روی میز نشسته همراه سما میشینیم و رو به امین میگم: _پس امیر کجاست؟ _الان میاد رفته پیش مدیریت ، یکی از دوستاشه و رو به سما دامه میده: _عزیزم حالت خوبه ، چرا رنگت پریده _نه امین اصلا خوب …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیستو سه

  رو بروی هم تو تراس نشستیم _میشه بگی تا کی میخوایی با این دودلی هات بیشتر به اون جمع بفهمونی که هیچ رغبتی به این ازدواج نداری ، درست وقتی که فکر میکنم همه چی خوب پیش میره بازم سرم رو میکوبونی به سرعت گیر آروم شروع کرد و عصبی …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیست و دو

سکوتش که طولانی میشه ، برمیگردم و با نگاهه خیره و سخت شده اش میفهمم اولین قانون جدیدمون رو نقض کردم ، قبل از اینکه بتونم چیزی بگم ، خیلی جدی میگه: _خوب میدونم هنوزم همون امیر رو میبینی که صبح فردای مهمونی نمیخواستی برگردی و نگاهش کنی ، نه …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیست و یک

_بهار عزیزم مطمئنی ، اونجور که تو گفتی میخوام فکر کنم گفتم کمه کم یک هفته طول میکشه عصبانیتم رو پنهون میکنم و با لبخندی رو به نیلوی متعجب میگم: _مطمئنم نیلو جون تو به انیس خانوم زنگ بزن کاریت نباشه تا میخواد بازم حرف بزنه بلند میشم و حینی …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیست

  *بهار* عصبی از حرفش که منو یاده روزهای گذشته و حرفهای ایرج خان انداخته ، قبل از اینکه بهم برسه از روی مبل جست میزنم و حینی که موهام رو کنار میزنم رو به صورته متعجبش میگم: _بسه ، کاری میکنی که دیگه نخوام بیام پیشت به خودش اومده …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت نوزده

  *بهار* از آغوشه بزرگه مهدی که میام بیرون آروم و نمایشی میزنه تو صورتم و با نگاهش میگه که “دارم برات” بیچاره لیام ، همین که خواست بیاد جلو و بغلم کنه ، فریدون با یک قدمه بزرگ بینمون ایستاد و با اخمهای مشهودی باهاش دست داد نمیدونستم بخندم …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت هجده

  با این جمله حق به جانبه امیر کل هیجانه بهار به یک باره فروکش میکنه امیر که تو دو اینچیه صورتشه ، میفهمه و میپرسه: _چی شد ، باز میخوایی بری و این لحظه رو به کامم تلخ کنی؟ تلاش میکنه امیر رو از خودش دور کنه و میگه: …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت هفده

من دیوونه شدم یا واقعا بوی امیر کل آپارتمان رو گرفته مطمئنا منم که خیالاتی شدم مسخ شده راه میفتم سمت اتاق خواب ، جون ندارم چمدون رو ببرم تا اتاق همونجا جلوی در ولش میکنم شکر خدا اتاق خواب مرتبه ، با در آوردنه کتم و شلوار جینم خسته …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت شانزده

این اون خداحافظیه که من میخواستم ، تکونی به دست زیادی گرمش میدم و ولش میکنم _موفق باشی امیر بازم چیزی نمیگه ، اما صدای نفس های بلندش رو واضح میشنوم بیشتر از این اگه بمونم ، معلوم نیست چی میشه “خداحافظ”  کوتاهی میگم و برمیگردم و از اتاقه شیشه …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت پانزده

  نمیدونم چی بگم ، همون بهتر خودم رو بزنم به نشنیدن مشغول خوردن چایی میشم اما بازم واضحتر میگه: _بهار چرا تعجب میکنی ، میدونی من و تو بدون اینکه خودمون بدونیم چقدر درگیر هم شدیم این و راست میگه ، بدون اینکه خودم بدونم چه جایگاهی پیشم داره …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت چهارده

  یک هفته ست ، دارم ریکاوری میکنم خسته شدم اونقدر فکر کردم ، هنوزم نمیدونم چی میخوام هر روز بعد شرکت میرم باشگاه ، حتی یلدا هم همراه بابا و نیلو جایی نرفتم الانم تازه از باشگاه اومدم ، در ورودی رو هول میدم و خسته میرم داخل مستقیم …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت سیزده

  _نگو که دختر رئیس شرکت هم باید پایبند قوانین باشه؟ بهار حین برداشتن ظرف جلوی امیر که همون لحظه تموم شده و دهنش رو با دستمال پاک میکنه ، جواب ایرج خان رو با ابروهای بالا پریده میده: _چرا که نه ؟ قوانین باباست ، اینکه نباید از آپشن …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت دوازده

  تو اتاقم ، تو خونه بابا نشستم و فکر میکنم به سکوت عجیبش ، فقط وقتی که کمکم کرد سوار ماشینش بشم عمیق پیشونیم رو بوسید و این یکم از نگرانیم کم کرد که چیزی نفهمیده ولی بازم از بابا بعید بود که تو این مواقع سکوت کنه هیچ …

توضیحات بیشتر »