خانه / رمان آنلاین / رمان حصار

رمان حصار

رمان حصار/پارت بیست و یک

_بهار عزیزم مطمئنی ، اونجور که تو گفتی میخوام فکر کنم گفتم کمه کم یک هفته طول میکشه عصبانیتم رو پنهون میکنم و با لبخندی رو به نیلوی متعجب میگم: _مطمئنم نیلو جون تو به انیس خانوم زنگ بزن کاریت نباشه تا میخواد بازم حرف بزنه بلند میشم و حینی …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیست

  *بهار* عصبی از حرفش که منو یاده روزهای گذشته و حرفهای ایرج خان انداخته ، قبل از اینکه بهم برسه از روی مبل جست میزنم و حینی که موهام رو کنار میزنم رو به صورته متعجبش میگم: _بسه ، کاری میکنی که دیگه نخوام بیام پیشت به خودش اومده …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت نوزده

  *بهار* از آغوشه بزرگه مهدی که میام بیرون آروم و نمایشی میزنه تو صورتم و با نگاهش میگه که “دارم برات” بیچاره لیام ، همین که خواست بیاد جلو و بغلم کنه ، فریدون با یک قدمه بزرگ بینمون ایستاد و با اخمهای مشهودی باهاش دست داد نمیدونستم بخندم …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت هجده

  با این جمله حق به جانبه امیر کل هیجانه بهار به یک باره فروکش میکنه امیر که تو دو اینچیه صورتشه ، میفهمه و میپرسه: _چی شد ، باز میخوایی بری و این لحظه رو به کامم تلخ کنی؟ تلاش میکنه امیر رو از خودش دور کنه و میگه: …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت هفده

من دیوونه شدم یا واقعا بوی امیر کل آپارتمان رو گرفته مطمئنا منم که خیالاتی شدم مسخ شده راه میفتم سمت اتاق خواب ، جون ندارم چمدون رو ببرم تا اتاق همونجا جلوی در ولش میکنم شکر خدا اتاق خواب مرتبه ، با در آوردنه کتم و شلوار جینم خسته …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت شانزده

این اون خداحافظیه که من میخواستم ، تکونی به دست زیادی گرمش میدم و ولش میکنم _موفق باشی امیر بازم چیزی نمیگه ، اما صدای نفس های بلندش رو واضح میشنوم بیشتر از این اگه بمونم ، معلوم نیست چی میشه “خداحافظ”  کوتاهی میگم و برمیگردم و از اتاقه شیشه …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت پانزده

  نمیدونم چی بگم ، همون بهتر خودم رو بزنم به نشنیدن مشغول خوردن چایی میشم اما بازم واضحتر میگه: _بهار چرا تعجب میکنی ، میدونی من و تو بدون اینکه خودمون بدونیم چقدر درگیر هم شدیم این و راست میگه ، بدون اینکه خودم بدونم چه جایگاهی پیشم داره …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت چهارده

  یک هفته ست ، دارم ریکاوری میکنم خسته شدم اونقدر فکر کردم ، هنوزم نمیدونم چی میخوام هر روز بعد شرکت میرم باشگاه ، حتی یلدا هم همراه بابا و نیلو جایی نرفتم الانم تازه از باشگاه اومدم ، در ورودی رو هول میدم و خسته میرم داخل مستقیم …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت سیزده

  _نگو که دختر رئیس شرکت هم باید پایبند قوانین باشه؟ بهار حین برداشتن ظرف جلوی امیر که همون لحظه تموم شده و دهنش رو با دستمال پاک میکنه ، جواب ایرج خان رو با ابروهای بالا پریده میده: _چرا که نه ؟ قوانین باباست ، اینکه نباید از آپشن …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت دوازده

  تو اتاقم ، تو خونه بابا نشستم و فکر میکنم به سکوت عجیبش ، فقط وقتی که کمکم کرد سوار ماشینش بشم عمیق پیشونیم رو بوسید و این یکم از نگرانیم کم کرد که چیزی نفهمیده ولی بازم از بابا بعید بود که تو این مواقع سکوت کنه هیچ …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت یازده

  از وقتی اومدم شرکت نتونستم کاری انجام بدم از بس فکرم مشغوله ، صندلیم رو چرخوندم سمت پنجره قدی و حین نشستن تکیه زدم به دسته سمت چپش در حالی که سر راپیت رو دارم زیر دندونام له میکنم ، فکر میکنم جواب بابا رو چی بدم یا چیکار …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت ده

  که دوتا پسر خوشتیپ هم داخلشن , تا میخوام نگاهم رو برگردونم پسر کناری چشمکی میزنه و یه اشاره ای که نمیدونم یعنی چی با دستش در میاره همون لحظه چراغ سبز میشه و راه میفتم و از تو آینه رو به سما میگم: _جیگر و قلوه آره؟ متاسفم …

توضیحات بیشتر »