خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

هممون از خنده سرخ شده بودیم و به زور غذا داشتیم خندمونو قورت میدادیم شاکی گفت: _خواهش میکنم راحت باشید.. بخندید بابا تک سرفه ای کرد و در حالی که به پایین نگاه میکرد سینه سپر کرد و گفت: _نه پسرم، این چه حرفیه میزنی بابا جان و دقیقا با …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو سه

رو به رامین کردم و با حرص گفتم: _توام ببند نیشتو دیگه پلشت دستاشو به علامت تسلیم اورد بالا و با در حالی که سعی میکرد خندشو بخوره ولی همچنان چین کنار چشماش نشون از خندش بود گفت: _ببخشید ببخشید، اخه خیلی باحال گفت با حالت چهره خفه شویی بهش …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو دو

  مامانم ظرف عسل و آورد و جلومون گذاشت، علیسان از لحظه ای که محرم شده بودیم دستمو گرفته بود و ولم نمیکرد انگشت کوچیکه اون یکی دستشو داخل ظرف عسل فرو کرد و تهدید وارانه رو به چشمای شیطونم گفت: _اگه گازش بگیری میکشمت چشمکی زدم و دهنمو باز …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو یک

  یه حس شیرین از واژه ای که همش پر بود از مالکیت بهم دست داد، و من این مالکیت و دوست داشتم سعی کردم ذوقم تو چهرم مشخص نشه و تخس گفتم: _اصلا کی گفته قرار شوهرم شی؟ یکم نگاهم کرد، تمام مدت داشت لباشو جمع میکرد و گوشه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سی

  سر میز نشستیم، همون رستورانی که باهاش خاطره زیاد داشتیم مثلا اون شبی که زد به سرم و ادعای پرخوری کردم ولی حتی نتونستم یدونه از غذاهایی که انتخاب کرده بودم و بخورم یا وقتی که ماشین علیسان و راه انداختم و بدون فکر کردن فقط خواستم لج مرد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو نه

  یکم راجب کار و بار علیسان صحبت شد که کاملا قابل قبول بود، یکم سکوت برقرار شد و تو این فاصله داشتیم چاییای سرد شدمونو میخوردیم که یهو بابا گفت: _پسرم شما هیچ فامیلی نداری؟ علیسان لبخند تلخی زدکه جیگرم اتیش گرفت، بمیرم برات الهی _نه، تو ایران هیچ …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو نه

  حرصم و از توی چشمام فهمید و خندش بیشتر شد اروم گفتم: _سلام، مرسی لطف کردی مامان با مهربونی سمت علیسان گفت: _بفرما تو پسر جان بعد رو به من با لحن ترسناکی ادامه داد: _برو اون گل و بذار تو گلدون دخترم سرمو با مظلومیت تکون دادم و …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  همه چیز مثن برق و باد گذشت، مامان و بابا برعکس تصورم چیز خاصی راجب پدر و مادر علیسان نگفتن بعد از اینکه فهمیدن هر دو فوت شدن مامانم که تو پوست خودش نمیگنجید که همونی که میخواسته قراره دامادش بشه بابا هم یه شب قبل از خاستگاری اومد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هفت

  *** ماریا: چند تا خونه جلو تر از خونمون نگه داشت و برگشت سمت من چنان عمیق و با لذت نگاهم میکرد که خود به خود خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین دستشو نوازش گونه رو گونم کشید و سرم و اورد بالا _خوشحالم که لجبازی نکردی، میترسیدم هنوز …

توضیحات بیشتر »

رمان اقای مهربون خانوم خوش زبون/بیستو شش

  بوقی برای سرایدار زد که بیاد در و باز کنه و تو همون حالت گفت: _باید ادب میشدی میخواستم جواب بدم ولی ترجیح دادم سکوت کنم چون فعلا شکمم مهم تر بود *** ماریا: حدودا ۱۰ دقیقه تو بغل هم بودیم، دیگه کلا خجالت و شرم و حیا رو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو پنج

  زد زیر خنده و با تعجبی که تو صداش موج میزد گفت: _مطمعنی امروز سرت به جایی نخورده عزیزم؟ رامین جانننن؟!!! لبخند پر حرصی زدم و جلوی دهنمو گرفتم: _یه لحظه درتو بذار ببین چی میگم بعد دستم و برداشتم و با ناز ادامه دادم: _عزیزم من خونه علیسانم، …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو چهار

*** دنیا: چپ چپ نگاهش کردم که تکیه داده بود به کاپوت ماشین و گفتم: تا کی باید اینجا منتظر بمونیم تا بلکم دلشون بخواد و از هم بکشن بیرون؟ شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت یکم به حالت خونسردش خیره و شدم و بعد با چیغ چند تا …

توضیحات بیشتر »