خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

  داخل رفتیم، چشم چرخوندم تا علیسان و پیدا کنم بلاخره پیداش کردم، اخمام از دیدن خندش تو هم رفت، رو به روی یه دختر که چهرشو نمیدیدم پشت یه میز چهار نفره نشسته بود و داشت با خنده چیزایی رو میگفت اینا به درک، چشم من قفل دستایی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیوسه

  همون موقع گوشیم شروع کرد زنگ خوردن، رو به دنیا و شقایق گفتم: _سیناس بچه ها دنیا با مسخره گی گفت: _خوب شد گفتی من فک کردم میناست دهن کجی ای سمتش کردم و جواب دادم: _بله صدای مردونش پیچید تو گوشی: _حاظر شدی؟ ابروهامو انداختم بالا، به تو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو دو

  چشاشو ریز کرد: _اها _اوهوم شقایق که تازگیا زیاد تو جمعمون نبود و بیشتر سرش گرم زندگیش بود گفت: _یه تیپ خوب بزنی ها ماری، یه موقع جلوی اون دختره کم نیاری دنیا چپ چپ نگام کرد و با تاسف گفت: _این بدبخت میدونه تیپ چیه؟ ته ته سلیقش …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو یک

  پسره با اخم به دنیا نگاه کرد، چشم غره ای برای دنیا رفتم که یعنی زبون واموندتو به دهن بگیر، بعد رو به پسره گفتم: _شما خیلی شبیه ادمی هستید که ما دنبالش میگردیم خندش گرفت و ابروهاشو بالا انداخت: _ینی چی منظورتونو نمیفهمم! بس نفهمی خاک تو سرت …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سی

  جوابی ندادم، وقتی دید من قصد ندارم چیزی بگم خودش ادامه داد: _من برای جمعه برنامه ریزی کردم با نفس و سینا بریم بیرون، تو که سر حرفت هستی؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: _معلومه که هستم، ال..البته هنوز با سینا راجب این مسئله حرف نزدم، نمیدونم قبول …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زیبون/پارت بیستو نه

  با خجالت راه افتادم، وایستاد تا بهش برسم بعد راه بیوفته، اما من سعی میکردم یه دو قدم ازش عقب تر باشم تا یه وقت لبخند آشکارمو نبینه ، نمی‌خواستم دیگه بیشتر از این سنگ رو یخ بشم داخل کافی شاپ شدیم و پشت میز نشستیم، من سفارش بستنی …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  اه مرده شورتو ببرن علیسان که تو چند وقتی که باهات اشنا شدم یه روز عین ادم سر کلاسام نبودم با صدای زنگ گوشیم دو متر تو جام پریدم، حدسم درست بود خوده علیسانه صدامو صاف کردم و یکم صبر کردم تا خوب بوق بخوره، نمیخواستم بفهمه عین چی …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هفت

یاشار بنده خدا نگاهی با ترس از پایین به رامین که سینه سپر کرده اماده به حمله بود انداخت و لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت: _عه دنیا نگفت دوست پسر داره… نگاهی به دور و بر انداختن و بعد به نقطه ای نا معلوم اشاره کرد و با …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو شش

  با خنده خودش و کشید عقب، داشتم دماغمو میمالیدم که یهو دستشو جلوم دراز کرد و جدی گفت: _بیا این لج و لجبازی و کل کل الکی رو بذاریم کنار و با هم دوست باشیم دهنم باز موند، با من بود؟ پلک زدم و بهش نگاه کردم نگاهشو به …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو پنج

  دیگه صورتش کبود شده بود، همچنان لبخند به لب بودم، تهدید وارانه گفت: _نمیای پایین نه؟ ابروهامو انداختم بالا: _نوووو سرشو تکونی داد و باشه ای گفت..تو فکر این بودم که نکنه فکر خببثانه ای به سرش زده باشه که یهو موهای بافته شدم و گرفت و چنان کشید …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو چهار

  مامان نگاهی بهم انداخت و گفت: _غلط کردی الپر خانوم نمیذارم بری، معلوم نیس میری با اون دنیا چه خراب بازیایی در میارید بابا با صدای بلند گفت: _درست صحبت کن خانوم خیلی ام درست بازی در میاره دخترم _به من ربطی نداره پاشو ازین خونه بذاره بیرون خودت …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو سه

  شونه هاشو انداخت بالا و دست به سینه تکیه داد به صندلی با خنده ای که ازش شرارت میبارید گفت: _حتما بیا منتظرتم تموم کن اون فکرای کثیفتو لعنتی:/ قاشق بستنی رو گرفتم سمتشو با تهدید گفتم: _فکرای کثیفتو بریز بیرون نزدیکم بشی میزنم سر و تهتو یکی میکنم …

توضیحات بیشتر »