خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو چهار

*** دنیا: چپ چپ نگاهش کردم که تکیه داده بود به کاپوت ماشین و گفتم: تا کی باید اینجا منتظر بمونیم تا بلکم دلشون بخواد و از هم بکشن بیرون؟ شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت یکم به حالت خونسردش خیره و شدم و بعد با چیغ چند تا …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو سه

من ادمی نبودم که نفهمم داره راجب چی حرف میزنه من خودم ختم همه این حرفا بودم و در عجب بودم از اینکه یه نفر عین خودم داره باهام کل کل میکنه، یا ادمای دورو بر من همه سوسول بودن و زیادی با ادب یا این عین خودم زیادی پررو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو دو

  زبونم بند اومده بود و فقط نگاه میکردم، نزدیک تر اومد و سرشو به صورتم نزدیک کرد با همون شیطنت همیشگیش که چن وقتی بود دلم براش تنگ شده بود گفت: _انتظار نداشتم انقدر ذوق کنی که در برابر این حرف سکوت کنی و مثل همیشه جوابای دندون شکن …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو یک

  از ترس سر جام میخکوب شده بودم، با یه لبخند خبیث نگاهم میکرد، الان وقتش نبود برم ماریا رو نجات بدم اول باید خودم و از دست این قول بیابونی نجات میدادم تمام توانم و تو پاهام گذاشتم و قبل از این که بهم برسه برگشتم و پا گذاشتم …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیست

  خودمم دل نگران شده بودم، شقایق اخم کرد و گفت: _از کجا معلوم؟ بعد از اون قضیه مرض ندارن که باز بخوان نقشه بریزن تلفن قط شد، شقایق با حرص ادامه داد: _بیا قط شد دنیا مشکوکانه گفت: _حالا تو چرا انقد طرف اونارو میگیری؟ حس کردم شقایق دست …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت نوزده

  اهانی گفتم و از اتاق بیرون رفت، میدونستم الان باید با علی رو به رو بشم، استرس داشتم میخواستم یه طوری باهاش برخورد کنم که حسابی بسوزه اما تردید داشتم، اون پشیمون شده بود از کارش، شاید حقش نباشه که بیشتر از این عذاب بکشه یه چیزی درونم میگفت …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هجده

شقایقم دنبالم اومد و دستمو گرفت ولی چیزی نگفت، انگار اونم میفهمید من الان مغزم کار نمیکنه با دیدن دنیا و سینا که با هم گلاویز شده بودن با اعصابی داغون رفتم سمتشونو با داد گفتم: _بس کنید دنیا نگاهی بهم انداخت و بعد به سینا با تهدید نگاه کرد، …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هفده

  سینا شونم و هل داد و گفت: _چرا داری شر و ور میبافی چه دختری چه قراری؟ یهو کیف شراره اومد تو دهنش و بعد با قدمای تند و یه ازت متنفرمه بلند رفت بیرون گارسون سعی داشت مارو بیرون کنه، میگفت برید بیرون وگرنه میگم بندازنتون بیرون رو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت شانزده

بلاخره پیداشون کردم، حواسشون نبود، سریع دست شقایق و کشیدم و رفتیم راخل، پشت بهشون تا میزی که دید نداشت رفتیم و نشستیم از سمتی که من نشسته بودم قیافه سینارو نمیدیدم ولی قیافه اون سه تا رو خوب میدیدم از همون فاصله هم میفهمیدم حال ماریا خوب نیس علیسان …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو پنج

  داخل رفتیم، چشم چرخوندم تا علیسان و پیدا کنم بلاخره پیداش کردم، اخمام از دیدن خندش تو هم رفت، رو به روی یه دختر که چهرشو نمیدیدم پشت یه میز چهار نفره نشسته بود و داشت با خنده چیزایی رو میگفت اینا به درک، چشم من قفل دستایی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

  داخل رفتیم، چشم چرخوندم تا علیسان و پیدا کنم بلاخره پیداش کردم، اخمام از دیدن خندش تو هم رفت، رو به روی یه دختر که چهرشو نمیدیدم پشت یه میز چهار نفره نشسته بود و داشت با خنده چیزایی رو میگفت اینا به درک، چشم من قفل دستایی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیوسه

  همون موقع گوشیم شروع کرد زنگ خوردن، رو به دنیا و شقایق گفتم: _سیناس بچه ها دنیا با مسخره گی گفت: _خوب شد گفتی من فک کردم میناست دهن کجی ای سمتش کردم و جواب دادم: _بله صدای مردونش پیچید تو گوشی: _حاظر شدی؟ ابروهامو انداختم بالا، به تو …

توضیحات بیشتر »