خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت آخر

به علیسان نگاه کردم، اونم مثل من با گریه میخندید و ذوق داشت، یکی یکی بغلم کردن، دنیا محکم بوسم کرد و گفت: _دو تاشون شبیه خودتن، دعا کن بچه ی منم به خودم بره، به سینا بره یه کله استفراغیه زشت میشه سینا با حرص نگاهش کرد، دنیا که …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو چهار

در و بست و برگشت سمتم، با یه شیطنت خاصی کشیده گفت: _خببب، بلاخره تنها شدیم سعی کردم خودمو بزنم به اون راه، نگاهی به خونه انداختم و با دستپاچگی گفتم: _من برم یه دوش بگیرم که صورتم رو هیکلم داره سنگینی میکنه کتشو دراورد و انداخت روی مبل، در …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو سه

#خوش_زبون موزیانه گفتم: _بگردم، بذار بریم خونمون خستگیتو در میارم لبخندش جمع شد و نیشگونی از پام گرفت که اصلا به دستش نیومد، یکم دیگه امتحان کرد که آخر سر قیافش از درد انگشتای خودش جمع شد و با حرص گفت: _چرا انقدر سفته اه بادی به غبغب انداختم و …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو دو

رمان آقای مهربون خانم خوش زب

  با بغض گفتم: _خا چرا میزنی؟ یه بارم که خواستم ذوق کنم تِر بزنین تو ذوقم دستشو آورد بالا: _میگی یا یدونه دیگه چاشنیت کنم _نه نه میگم، بهم گفت بیا با هم… پرید وسط حرفم و یدونه زد تو صورتش: _هییی ای بی وجدان عوضی چطور تونست همچین …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو یک

کم کم همچین رفتم تو حس و حال آهنگ و ریتم که اصلا دیگه استرس و خجالت یادم رفت، فقط میرقصیدم و با آهنگ میخوندم من از چشمای تو؛ دنیاموُ می بینم…●♪♫ وقتی پیشم باشی، نزدیکت می شینم…●♪♫ روتو برگردونی؛ اون لحظه غمگینم… دنیا؛ بی چشمات دلگیره●♪♫ آروم آروم؛ توو …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهل

با حرص دنده رو جا زد و گفت: _تو واقعا آدم نمیشی، خدا به داد شوهرت برسه نیشمو براش باز کردم و دیگه چیزی نگفتیم *** دستمو دور بازوی علیسان حلقه کردم و با هم وارد شدیم با وارد شدنمون صدای جیغ و دست از هر دو طرف بلند شد …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت سیو نه

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

*دوستان عزیز این پارت قسمتی هم از پارت قبیله که به دست نویسنده بازنویسی شده دلیل تاخیرمونم بازنویسی این پارتا بود که رفع شد و دیگه تاخیر نخواهیم داشت خیلی ممنون بابت صبر وشکیباییتون* شنلم و به کمک علیسان رو سرم انداختم و با هم بیرون رفتیم، دوباره فیلمبردار از …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت سیو هشت

چشمام چهارتا شد عکس علیسام که با ادیت و افکت لختش کرده بودن از دیدن اون صحنه نفسم به شماره افتاد اون به درک شلنگش چرا انقد بود ندای درونم یه فحش خارمادر بهم داد و رفت قرمز شده بودم از شرم که از ضربه شدید اعصای مادر جون شرم …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو هفت

جفتمون بعد بستن در، به همدیگه خیره شدیم و چندتا نفس عمیقی کشیدیم. -بیچاره آقاجونت! این اظهار فضل علیسان بود و واقعاً هم بیچاره آقاجونم! -معلوم نیس دم و دستگاهشو کی خورده! اینو گفت و آب دهنشو قورت داد و به خودش و اون خشتک لامصبش نگاه کرد و یه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو شش

عه عه عه! پسره بیشعورو نگاه! چه طوری منو اسباب مضحکه نن جون کرد! عوضی روانی! شلنگ! الهی یه شلنگ کلفت تر از شلنگ خودت، بره تو ماتحتت تا تو باشی زر بیخود نزنی! با تصور دعایی که کردم و نحوه راه رفتن علیسان بعد اون اتفاق، لبمو گزیدم و …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت سیو پنج

وقتی از پله ها پایین اومدم نگاه نن جون و مامان زوم من بود انگار مثلا توی صورتم دنبال چیزی بودن تا مچم بگیرن بگه عه دیدی فکرمون راست بود؟ اب دهنم و قورت دادم و راهم و سمت اشپزخونه کج کردم تا از زیر نگاهشون فرار کنم اما همون …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

هممون از خنده سرخ شده بودیم و به زور غذا داشتیم خندمونو قورت میدادیم شاکی گفت: _خواهش میکنم راحت باشید.. بخندید بابا تک سرفه ای کرد و در حالی که به پایین نگاه میکرد سینه سپر کرد و گفت: _نه پسرم، این چه حرفیه میزنی بابا جان و دقیقا با …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو سه

رو به رامین کردم و با حرص گفتم: _توام ببند نیشتو دیگه پلشت دستاشو به علامت تسلیم اورد بالا و با در حالی که سعی میکرد خندشو بخوره ولی همچنان چین کنار چشماش نشون از خندش بود گفت: _ببخشید ببخشید، اخه خیلی باحال گفت با حالت چهره خفه شویی بهش …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو دو

  مامانم ظرف عسل و آورد و جلومون گذاشت، علیسان از لحظه ای که محرم شده بودیم دستمو گرفته بود و ولم نمیکرد انگشت کوچیکه اون یکی دستشو داخل ظرف عسل فرو کرد و تهدید وارانه رو به چشمای شیطونم گفت: _اگه گازش بگیری میکشمت چشمکی زدم و دهنمو باز …

توضیحات بیشتر »