خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران

رمان آخرین بلیت تهران

رمان آخرین بلیت تهران/پارت آخر

  _من اینجا تنهام؛ کارها زیاده؛ کسی نیست که بهش اعتماد داشته باشم! دیگه کاملا صبحانه اش رو رها کرده بود. _به من اعتماد داری؟! جمله اش رو با تغییر ضمیرها تکرار کردم: _بهت اعتماد دارم! کمی از آبمیوه اش رو نوشید ؛ چند لحظه فکر کرد و نهایتاً گفت: …

توضیحات بیشتر »

رمان اخرین بلیت تهران/پارت هجده

  لبخند نیم بندی زدم؛ نمی دونم چرا انتظار داشتم اسم این یکی رو بذاره فلسفه! تعارفش کردم به نشستن پشت یکی از میز هایی که به تازگی خالی شده بود؛ نیما هم بالاخره دل کند از در و دیوار کافه و تنها جمله ای که گفت، این بود: -کاش …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هفده

گفتم: -پس فقط می مونه حساب کتاب ها! تایید کرد و ا‌دامه دادم: -اگه حوصله‌ش رو داری همین امشب انجامش بدیم! به منتصری نگاه کرد و گفت: -پس تو برو؛ چون احتمالا یکی دو‌ساعتی درگیر باشم! منتصری اما با سماجت گفت: -پس چطوری برگردی؟ بارون هم هست؛ می مونم با …

توضیحات بیشتر »

اخرین بلیت تهران/پارت شانزده

وا دادم و به من و من افتادم: _من…من منظورم این… بی خیال گفت: _منظورت همین بود! چیزی نداشتم برای گفتن؛ رسما گند زده بودم. _تو فکر می کنی من محدودت می کنم؟فکر می کنی برای خودمه که می گم کار نکن؟که حواست رو بده به درس خوندنت؟!من گفتم هرچی …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت پانزده

پیام از طرف سهند بود؛ دیروز خداحافظی کرده بودیم و حالا خبر از رسیدنش می‌داد! براش یه اسمیلی بوسه فرستادم و فورا تایپ کردم “مراقب خودت باش عزیزم” و رو به پناهی پرسیدم : _می‌تونی شروع کنی؟ _باید بهم بگی که دقیقا چی می‌خوای. خیره شدم به نیم رخش: _بهت …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت چهارده

  چند دقیقه منتظر موندم اما پیامی از جانبش روی صفحه گوشی ظاهر نشد! بی حال روی تخت دراز کشیدم و صفحه های اجتماعیم رو چک کردم و پستی که سهند تو اینستاگرام گذاشته بود توجهم رو جلب کرد. خود پست که نه، کامنت هایی که زیرش بودند! انگشتم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت سیزده

_برای بچتون می خواستید؟ چرخید و نگاهش موند روی موهام. پرسید: _با من بودید؟ کلافه گفتم: _بله جواب داد: _بله. گوشی رو گذاشتم کنار و پرسیدم: _مشکلش چیه؟! اخم کرد؛ انگار که اسم بیماری بچه رو بخاطر نمی آورد و نهایتا ,دست و پا شکسته گفت: _مانو… پاتی! منشی اصلاح …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوازده

“تجریش” زیپ ساک رو کشیدم و نسترن پرسید: -برای چند روز می ری؟ رفتم سراغ کمدم و بارونیم رو برداشتم: -نمی دونم. داشت سعی میکرد که منصرفم کنه: -الان شرایط هوایی خوب نیست. جاده ها لیزن. کاش با هواپیما می رفتی! کاش حداقل تنها نمی رفتی! داشتم می رفتم که …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت یازده

در حالی که پایین رو نگاه می کردم از اتاقش گذشتم و به اتاق خودم برگشتم. جام رو انداختم و زیر لحافم خزیدم. پهلوهام نبض میزدند و ته دلم یه هیجان شیرین بود؛ یه هیجانی که وقتی یادش می افتادم می جوشید و ته دلم رو قلقلک می داد. لحاف …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت ده

نگاهش طوری بود که از چشم هام می گذشت و رسوخ می کرد تو تک تک سلول های بدنم. یهو وسط لرز کردن، آتیش گرفتم. لب هاش بلاتکلیف از هم فاصله گرفتند و تا خواستند کلمه ای تحویلم بدند، از ورای شونه اش نیما و نسترن رو دیدم که با …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت نه

نفس عمیقی کشیدم و به سمت طبقه‌ی بالا رفتم. هرپله ای رو که باقدم های محکم می‌گذروندم مصمم تر می‌شدم برای گرفتن حال اون پسره‌ی احمق و بی‌ادب! یک راست به سمت اتاق نیکی رفتم. وارد شدم و در رو پشت سرم کوبیدم. روی اون چهارپایه‌ی مسخره ایستاده بود و …

توضیحات بیشتر »

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هشت

راه آهن در دستشويي رو رها كردم و با ترس دويدم سمت ساختمون. دهانم رو باز كردم تا مامان رو صدا بزنم اما درست موقع رد شدن از در، محكم خوردم به كسي كه حجمش نمي تونست متعلق به كسي باشه جز امير حسين! با صورت به سينه اش خوردم …

توضیحات بیشتر »