خانه / رمان آنلاین

رمان آنلاین

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو هفت

”کمند” به سختی پلکامو از هم شکافتم. تمام بدنم به شدت درد می کرد و حتی نمی تونستم میلی متری تکونش بدم. احساس می کردم یه تریلی ۱۸ چرخ از روم رد شده. چند باری پلک زدم تا دیدم بهتر شد. به سختی سرمو به طرفین چرخوندم و تازه متوجه …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

هممون از خنده سرخ شده بودیم و به زور غذا داشتیم خندمونو قورت میدادیم شاکی گفت: _خواهش میکنم راحت باشید.. بخندید بابا تک سرفه ای کرد و در حالی که به پایین نگاه میکرد سینه سپر کرد و گفت: _نه پسرم، این چه حرفیه میزنی بابا جان و دقیقا با …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هفتاد

  ابروهام رفت بالا و چشم هام کمی گرد شد: -کی؟..یعنی منظورم اینه با کی میان؟.. مادرجون که متوجه منظورم شده بود، خنده اش رو خورد و گفت: -همشون میان دیگه… صورتم در هم شد و با ناله گفت: -وای مادرجون..اخه چرا همین امشب که حال من خوب نیست و …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو پنج

بلاخره کار من تموم شده بود و همراه ارباب زاده برگشتیم روستا نشسته بودم داخل اتاق خیلی خوابم میومد همین که چشمهام رو بستم طولی نکشید گرم شد و خوابم برد _ستاره با شنیدن صدای آروم ترنج اهسته چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم خمیازه ای کشیدم و گفتم: …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو نه

از جا بلند شد و دست من رو هم گرفت و بلندم کرد و گفت: -منو قبول داری؟.. -این چه حرفیه..معلومه که دارم..از همه ی دنیا بیشتر.. -خب پس من بهت قول میدم دوستت داره..مطمئن باش..هم تورو میخواد هم این زندگی که با تو داره… لبم رو گزیدم و سرم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو شش

خدایا اخه این چه بلایی بود که سرم اومد…! چه طور تونست از اعتماد من سواستفاده کنه…! همون طور که اشک می ریختم و وسایلم رو جمع می کردم زیر لب با خودم زمزمه کردم: _احمق…دختره ی ساده لوح احمق…! زیپ چمدونم رو بستم و از جام بلند شدم. اشکامو …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو چهار

با رفتن سپهر ارباب زاده به مادرش خیره شد و گفت: _چه خوب جوابش رو دادید فکر نمیکردم شما هم بلد باشید اینجوری باهاش صحبت کنید مامان نازگل خیلی خونسرد به ارباب زاده خیره شد و گفت: _من فقط هر چیزی رو به جا میگم نه اینکه برینم به بقیه …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو پنج

”کمند” امضا اخرو زدم و صاف ایستادم. از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم. همون طور که حدس زده بودم حتی ماهی جون هم از شراکت من و لئون خوشحال شده بود. لئون به سمتم اومد و دره گوشم پچ زد: _تا آرزوهات راه کوتاهی در پیش داری. توی صورتش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو هشت

  لحنش خیلی بامزه بود و لبخندی بهش زدم: -امروز اخرین روز محرمیتمون بود..تموم شد دیگه… جمله ی اخرم پر از غم بود و مادرجون با دلسوزی دستم رو تو دستش گرفت و گفت: -حرف زدی باهاش چی گفت؟… -چی بگه؟..اون اصلا درست و حسابی حرف نمیزنه..منو گذاشت اینجا گفت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصتو هفت

  این حرف یعنی هنوز باید دنبال پولت باشی..پولتم گرفتی همونطور که گفتی باید خونه بگیری..خونه هم گرفتی باید از اینجا بری…. دیگه تا چند روز دیگه محرمیتی هم نبود که بخاطرش مجبور باشم بمونم…. سرم داشت گیج میرفت اما نمی خواستم سامیار متوجه حال بدم بشه… اروم مشغول خوردن …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت بیستو چهار

_لئون:همکاری که من ازش حرف می زنم نیاز به سرمایه داره…! سرمو زیر انداختم و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم. مطمئن بودم ماهی جون نه تنها ناراحت نمیشد بلکه خوشحالم میشد که من سند خونه ای که به نامم زده بود رو خرجه سرمایه ای که لئون می خواست …

توضیحات بیشتر »