خانه / ali aghapoor

ali aghapoor

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو چهار

کلافه پوفی کشید و منو روی زمین گذاشت که چشمم به یه کلبه ی قدیمی و چوبی افتاد با تعجب به طرفش چرخیدم ولب زدم -عه این جا کجاست ؟! دستمو گرفت وهمین طور که دنبال خودش میکشید لب زد -بیا جوجه بیا سورپرایزه خودت میفهمی! از گفتن کلمه ی …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت نوزده

  اهانی گفتم و از اتاق بیرون رفت، میدونستم الان باید با علی رو به رو بشم، استرس داشتم میخواستم یه طوری باهاش برخورد کنم که حسابی بسوزه اما تردید داشتم، اون پشیمون شده بود از کارش، شاید حقش نباشه که بیشتر از این عذاب بکشه یه چیزی درونم میگفت …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو شش

  دست هام رو تو دستش تکون دادم و نالیدم: -گوشیمو خاموش کردم.. صداش اروم تر و ترسناک تر بلند شد: -میگم کجاست؟… گوشه ی لبم رو گزیدم و خودم رو یکم کشیدم به سمت چپ که ازش فاصله داشته باشم اما جفت دست هام رو گرفته بود و اجازه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد خیره شد میدونستم یه چیزی شده حتی ارباب هم میدونست سوگل یه چیزی به نیلا گفته که نیلا تا این حد عصبی شده و آماده ی حمله به سوگل صدای نیلا بلند شد: _تو خودت …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیستو یک

هوا تاریک شده بود و چشمانش را باز میکند وخود را روی تخت میابد از یاد اوری لحظات تلخ ظهر بغضش میگیرد به سختی از جایش بلند میشود و ابتدا دوش اب گرمی میگیرد لباس مناسبی میپوشد و خودرا اراسته میکند نگرانی و دلهره ی عجیبی به دلش میافتد گوشی …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو سه

همه ی مهمونا به یکباره از جاشون بلند شدن و کم کم پچ پچ ها هم شروع شد طرح لبخند روی لبهام نشست دوباره صدای بمش با تحکیم بلند شد -نه !! من این هرزه و کلاهبردارو به عنوان زنم قبول نمیکنم صدای بلند دست هاش که بهم میکوبید در …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت بیست

پس از بوسه های طولانی تن هردو گر میگیرد دستان کیارش به سمت لباس هایش میروند که دخترک اجتناب میکند و دستانش را پس میزند یک آن دست از بوسیدن برمیدارد و به چشمانش خیره میشود با تک خنده ای لب میزند -عه دلبری ؟! نکنه هنوزم فکر میکنی نامحرمیم؟! …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت چهلو پنج

  سرش رو تکون داد و مکثی کرد اما جای بیرون رفتن اومد داخل اتاق… روی سر پاهاش، جلوم پایین تخت نشست و دستش رو روی دست هام گذاشت و فشرد… بی اختیار چشم هام چرخید سمت صورتش و اون هم همین رو می خواست… لبخنده کجی زد و با …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو دو

به در تکیه زدم و با پوزخندی روی لبم گفتم -اگه اومدی بگی تو باید قوی باشی و خودتو ضعیف نشون نده و ازاین اراجیفا بهتره خودتو خسته نکنی و بزار و برو -اما من به زورم که شده میبرمت! -که چی یاسین ؟! هاان بابا دست از سرمون بردارین …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو یک

با صدایی که به زور شنیده میشد لب زدم -اما .. بابا -اینقدر بابا بابا نکن اون پسره ی جوالق قدرتو نمیدونه -از کجا میدونید؟! -از همونجایی که جلوی چشمای تو رفت اون زنیکه رو صیغه کرد و بعدش شنیدم بچه هم داره اون یه بی غیرته پَسته وگرنه یه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو پنج

این عمارت دیگه داشت زیادی پیچیده میشد مخصوصا با اومدن زرین اصلا نمیدونستم قصد و نیتش از اذیت کردن و نقشه هایی که قرار بود اجرا کنه چیه اخه انتقام بگیره که چی حتی اینو هم نمیتونستم بفهمم ارباب هم که اصلا چیزی بروز نمیداد همه ی اینا باعث شده …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هجده

شقایقم دنبالم اومد و دستمو گرفت ولی چیزی نگفت، انگار اونم میفهمید من الان مغزم کار نمیکنه با دیدن دنیا و سینا که با هم گلاویز شده بودن با اعصابی داغون رفتم سمتشونو با داد گفتم: _بس کنید دنیا نگاهی بهم انداخت و بعد به سینا با تهدید نگاه کرد، …

توضیحات بیشتر »