خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هشتادو نه

رمان گرداب/پارت هشتادو نه

 

لب هام رو جمع کردم و با نق گفتم:

-فیلممو خراب کردین..

 

دوباره نفسش رو فوت کرد و پوفی کشید:

-چیکار باید بکنم؟..

 

مادرجون با رضایت لبخند زد و من با خوشحالی خندیدم و عسل با حس پیروزی گفت:

-یس همینه..

 

سامیار چپ چپ به هممون نگاه کرد و عسل گفت:

-اینجوری نگاه نکن..ببین چی میگم..باید انگشت کوچیکتو بزنی تو عسل و بذاری تو دهن سوگل…

 

هنوز راضی نبود و به اجبار می خواست انجام بده…

 

دختری که داشت برامون فیلم می گرفت، اومد جلوتر و قشنگ روبرومون ایستاد…

 

عسل جام رو جلوی سامیار گرفت و اون هم انگشت کوچکش رو داخلش فرو کرد و کمی عسل برداشت و گرفت جلوی دهنم….

 

لبخنده محوی زدم و انگشتش رو تو دهنم فرو کردم و بعد از خوردن عسل های روش، گاز ریزی هم گرفت و باعث شد ابروهای سامیار بالا بره و لبخنده کجی کنج لبش بشینه…..

 

با صدای دست و جیغ بچه ها انگشتش رو از دهنم دراوردم و خندیدم…

 

سری تکون داد و برگ دستمال کاغذی رو از مادرجون گرفت و انگشتش رو پاک کرد…

 

لبخندم رو حفظ کردم و من هم انگشت کوچکم رو تو عسل ها فرو کردم و بعد روبروی دهن سامیار نگه داشتم…

 

سرم رو روی شونه ام کج کردم و با چشم و ابرو به دستم اشاره کردم…

 

مچ دستم رو تو دستش گرفت و با صورتی جدی به خودش نزدیک کرد و انگشتم رو تو دهنش فرو کرد….

 

نگاهم میخکوب موند تو چشم هاش و اون هم خیره شده بود بهم و یه جور خاصی نگاهم می کرد….

 

 

اب دهنم رو قورت دادم و خواستم دستم رو بکشم عقب اما با دستش محکم گرفته بود و اجازه نمیداد….

 

زبون نرم و داغش رو دور انگشتم می چرخوند و عسل های روش رو می خورد…

 

دلم هری می ریخت و حرارت بدنم داشت بالا می رفت…

 

مک محکمی به انگشتم زد و با همون صورت جدی انگشتم رو از دهنش دراورد و دور از چشم بقیه چشمکی بهم زد….

 

اب دهنم رو دوباره و محکمتر قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم…

 

کف دستم رو روی پیشونیم کشیدم و نفسم رو محکم فوت کردم بیرون…

 

اینجور شیطنت ها از سامیار بعید بود..اون هم تو جمع و جلوی این همه ادمی که داشتن نگاهمون می کردن….

 

با جلو اومدن خاله ی سامیار از فکر در اومدم و حواسم رو جمع کردم…

 

همه یکی یکی جلو می اومدن..تبریک می گفتن و هدیه ای بهمون میدادن و می رفتن عقب…

 

مادرجون کنارمون ایستاده بود و هرکسی رو که می اومد جلو، دعوت می کرد به خونه…

 

قرار بود مهمون ها از اینجا باهامون بیان خونه و سامیار از بیرون شام سفارش داده بود…..

 

همه بعد از تبریک گفتن و هدیه دادن از محضر رفتن بیرون و قرار شد تو خونه ی مادرجون همدیگه رو ببینیم….

 

اخرین نفر پدر و مادر عسل جلو اومدن و ازشون تشکر کردم واسه اومدنشون و خودم ازشون خواستم حتما بیان خونه که اون ها هم قبول کردن….

 

کم کم دورمون خلوت شد و دیگه کسی داخل اتاق عقد نبود جز خودم و سامیار و مادرجون و عمه…

 

لبخندی به عمه ام زدم و رو به همشون گفتم:

-خودمونم بریم دیگه..

 

عمه لبخندی زد و اومد جلو..دست ازادم رو توی دوتا دستش گرفت و با مهربونی گفت:

-من دیگه برم خونه..فقط می خواستم موقع عقدت کنارت باشم..اگه نمی اومدم تا اخر عمرم این روز تو دلم میموند….

 

-باهامون نمیایی خونه؟..

 

سرش رو تکون داد و گفت:

-بهتره که نیام..مهم لحظه ی عقد بود که کنارت باشم…

 

با ناراحتی نگاهی به سامیار انداختم و دوباره برگشتم به عمه نگاه کردم:

-اما من دوست داشتم باهامون بیایی…

 

-اگه نیام خیلی بهتره سوگل..نمی خوام مشکلی پیش بیاد..

 

سامیار صداش رو صاف کرد و جدی گفت:

-این چه حرفیه..هیچ مشکلی پیش نمیاد..ما هممون خوشحال میشیم شما همراهیمون کنین..من حواسم به همه چی هست….

 

-باور کنین تعارف نمی کنم..برم خونه خیلی بهتره و اینجوری خیالمم راحت ترِ…

 

سامیار سرش رو تکون داد و گفت:

-هرجور خودتون صلاح میدونین..به هرحال ما خوشحال میشدیم کنارمون بودین…

 

عمه هم ازش تشکر کرد و بعد من رو در اغوش گرفت و من هم بغلش کردم و گفتم:

-پس حتما باهام درتماس باش عمه..ارتباطتو باهام قطع نکن…

 

-باشه نگران نباش..هرموقع هم شرایطش بود میام بهت سر میزنم…

 

همدیگه رو بوسیدم و بعد از اینکه از هممون خداحافظی کرد، از محضر زد بیرون و رفت…

 

نگاهی به سامیار کردم که دستم رو تو دستش گرفت و درحالی که ما هم می رفتیم بیرون گفت:

-انگار میترسید شوهرش بفهمه اینجا بوده..می خواست زودتر برسه خونه اون عوضی متوجه چیزی نشه….

 

من هم سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و تایید کردم…

 

 

 

در ورودی رو باز کرد و اول من رفتم داخل و پشت سرم هم خودش اومد و در رو پشت سرش بست…

 

پوفی کردم و دست بردم شال سفیدم رو از روی سرم برداشتم و گفتم:

-دارم از خستگی بیهوش میشم..

 

-یه دوش بگیر خستگیت از بین میره…

 

برگشتم نگاهش کردم که پشت سرم ایستاده بود..چشم هاش خمار و خودش هم خسته بود…

 

کتش رو روی دوتا انگشت اشاره و وسطش اویزون کرده و روی شونه اش انداخته بود…

 

چند دکمه بالایی پیراهن سفیدش رو باز کرده بود و استین هاش رو تا ارنج تا کرده و کراواتش هم شل شده دور گردنش بود….

 

لبخندی زدم به تیپ اشفته اما جذابش و چشم های خمار و کمی قرمزش که از خستگی و اون چند پیک مشروبی که خورده بود، بود….

 

مشغول باز کردن دکمه های کتم شدم و گفتم:

-من میرم تو اتاق خودم دوش میگیرم..تو هم یه دوش بگیر که معلومه خودتم خیلی خسته ای…

 

سر تکون داد و با همون کت اویزون از شونه اش و اون یکی دستش که تو جیب شلوارش فرو کرده بود، راه افتاد سمت اتاق و گفت:

-باشه..زود بیا…

 

راه افتادم و درجوابش “باشه”ای گفتم..تو اتاق سریع لباسم رو دراوردم و با حوله ام رفتم تو حمام….

 

خیلی سریع و سرسری دوش گرفتم و اومدم بیرون..یه حس و حال خاصی داشتم..انگار واقعا شب اول ازدواجم بود….

 

حوله ای که از قفسه ی سینه تا وسط رونم رسیده بود رو دورم پیچیده بودم و جلوی اینه ایستادم و به خودم خیره شدم…

 

صورتم بدون ارایش و با اون موهای خیس معصوم تر از همیشه شده بود..چشم هام برق میزد و لبخند یک لحظه هم از لب هام جدا نمیشد…..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *