خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت یازده

رمان گرداب/پارت یازده

 

صداش لرزون و غرق شادی بود:
-سامیار اومده؟..نذاشتی که بره..سامیار مادر…

همزمان با داخل رفتن ما، مادرشون هراسون و شتاب زده اومد و همونطور خیره و با شوق به سامیار نگاه میکرد…

نیم نگاهی به سامیار انداختم که با اخم های درهمش دلخور و گرفته به مادرش نگاه میکرد..

سرم دوباره چرخید سمت مادرشون که حالا اشک از روی گونه هاش تا زیر چونه ش شره کرده بود و کل صورتش خیس شده بود…

دلم براش سوخت و فشار محکمی به دست سامیار دادم تا به خودش بیاد و یه کاری بکنه….

همزمان با حرکت من، صدای پر گریه ی مادرش هم دوباره بلند شد:
-سامیار مادر بیا جلو ببینمت دلم برات یه ذره شده..بیا بغلم پسرم..من مادر خوبی برات نبودم ولی حقم نبود اینطوری ولم کنی و دیگه سراغی از مادر پیرت نگیری..چشمم به این در خشک شد واسه اومدنت….

سامیار پوزخنده تلخی زد و با لحن دردالودی گفت:
-شماها همتون عادت دارین تقصیرارو بندازین گردن سامیار..سامیار دوباره تو مقصری که نیومدی سراغی از مادرت بگیری و حالشو بپرسی؟..بازم من مقصرم؟..چرا همیشه عادت کردین به محکوم کردن من….

عصبی پوزخندشو پررنگ تر کرد و نگاهشو با کلافگی یه دور اطرافش چرخوند و تو همون حال گفت:
-اره سامیار..تو مقصری که از خونه پرتت کردن بیرون..تو مقصری که گفتن دیگه این طرفا افتابی نشو..اره همیشه من مقصرم….

صدای گریه ی مادرش که بلند شد سامیار سکوت کرد و منم با اینکه از حرفاش شوکه بودم اما سعی کردم به خودم مسلط بشم و میونه رو بگیرم که بحثی پیش نیاد…

با اعتراض اسمشو صدا کردم:
-سامیار یکم اروم باش..تو واسه این حرفا نیومدی…
.

سامیار چشماشو محکم روی هم فشرد و سرشو تکون داد:
-اره اومدم یه حالی بپرسم و برم..دیگه واسه این حرفا خیلی دیر شده..درضمن اگه میدونین اومدن من تو خونتون کراهت نداره، چند دقیقه میشینیم و بعد میریم دنبال کارمون….

مادرش دستی به صورت خیسش کشید و با صدای گرفته ای گفت:
-این چه حرفیه مادر..بیا تو..بیایین تو عزیزم..مهمونم که با خودت اوردی..خوش اومدین…

با لبخند اول سلام و بعد تشکر کردم…

مادرش با خوشرویی جوابمو داد و دعوتمون کرد داخل…

وقتی از کنارش رد میشدیم با بی قراری به بازوی سامیار چنگ زد و نگهش داشت….

صدای نفس سامیار رو که محکم فوت کرد بیرون شنیدم و بی اختیار ایستادم..

از سامیاری که به هیچوجه روی خودش کنترل نداشت میترسیدم…

می ترسیدم چیزی بگه و دل مادرشو بکشونه و بعد با هیچی نتونه جبرانش کنه…

سامیار نگاهشو دوخت به مادرش که دوباره اشکش راه افتاده بود و صورتش خیس بود و با دلتنگی به بازوی سامیار چنگ زده بود…

وقتی نگاهه سامیار رو روی خودش دید، لرزون گفت:
-من بد..من خودخواه..اصلا من هرچی که تو بگی..ولی مادرم..دلم تنگ شده واست..بذار دو دقیقه بغلت کنم پسرم دلم داره برات درمیاد….

سامیار چشماشو محکم روی هم فشرد و وقتی بازشون کرد دوتا کاسه ی خون شده بودن…

نیم نگاهی به من انداخت که با بغض و لبخند سرمو تکون دادم…

نفس عمیقی کشید و یکم چرخید و بعد بازوهاش اینقدر محکم دور مادرش پیچیده شدن که فهمیدم خودشم دلتنگ بود و رو نمی کرد….

تو بغل هم که فرو رفتن، صدای گریه ی مادرش بلند شد و من قدم برداشتم و رفتم داخل تا تنهاشون بذارم….
.

*********************************************

سینی چای رو از دست مادر جون گرفتم و با هم از اشپزخونه رفتیم بیرون..

به سامیار و سامان تعارف کردم و بعد از برداشتن فنجون خودم، سینی رو گذاشتم جلوی مادرجون و کنار سامیار نشستم…

بی حرف نشسته بود و سرش پایین بود..

نمی دونستم چی تو سرش می گذره اما اینجا خیلی کم حرف بود..

برعکس تو خونه که هی نظر میداد و دعوا میکرد و حرف میزد، اینجا خبری نبود…

نیم نگاهی بهش انداختم و فنجونمو برداشتم و یه جرعه خوردم که با صدای مادرجون پرید تو گلوم و به سرفه افتادم:
-امشب همینجا بمونین مادر..

سامیار با لبای بهم فشرده از خنده چرخید طرفم و چندتا زد پشتم و رو به مادرش جدی گفت:
-ممنون مزاحم نمیشیم میریم دیگه..

چشم غره ای به چشمای خندونش رفتم و دستشو پس زدم..

با خجالت اشک چشممو پاک کردم و بی حرف
دوباره فنجونمو به دست گرفتم و انگار نه انگار که چیزی شنیدم مشغول خوردن شدم….

مادرجون با اصرار و خواهش گفت:
-سامیار خواهش میکنم..بعد از چند وقت اومدی یه شب بمون پسرم…

با اینکه چند ساعت قبل مادرشو اروم کرده بود و حتی درطول شام باهاش حرف زده بود و کلی گپ زده بودن، اما هنوزم انگار دلخور بود که نمی تونست راحت باشه باهاش….

سامیار نیم نگاهی به من انداخت ببینه نظرم چیه..

سرمو تکون دادم و لب زدم:
-برای من فرقی نداره..بخواهی میمونیم..
.

سرشو تکون داد و دوباره به مادرش نگاه کرد و جدی گفت:
-میمونیم…

صورت مادرش باز شد و لبخنده پهنی زد…

با خوشحالی چایشو خورد و دستی به زانوش کشید و بلند شد..

لبخندی به صورت شادش زدم و تا وقتی رفت تو اتاق با نگاهم دنبالش کردم…

با صدای سامان که منو صدا میکرد نگاهمو چرخوندم طرفش:
-مامان و بابا کجا تشریف دارن؟

لبخندم محو شد و نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم:
-پدر و مادر من عمرشونو دادن به شما..

صورت سامان رفت تو هم و اروم گفت:
-اوه..متاسفم واقعا..خدا رحمتشون کنه..ببخشید یادتون انداختم..

-خواهش میکنم شما که نمی دونستین..

سرشو تکون داد:
-پس شما پیش کی زندگی میکنین؟..

لبمو گزیدم و تا خواستم جواب بدم سامیار با صدای جدی گفت:
-پیش عمه اش زندگی میکرد..ولی پسرعمه و شوهر عمه اش دوتا ادم عوضی بودن..اوردمش پیش خودم….

شوکه نگاهش کردم که لبخند کجی بهم زد و نگاهشو ازم گرفت…

سامان نگاهشو بینمون چرخوند و با ابروهای بالا داده گفت:
-که اینطور…

سامیار با لحنی پر تمسخر گفت:
-مشکلی داری رفیق؟
.

واسم جالب بود که همیشه اسم سامان رو صدا میکرد یا بهش میگفت رفیق..اصلا بهش داداش نمیگفت…

تازه با یه لحن بامزه ای هم میگفت که ادم خنده اش میگرفت..

سامان شونه ای بالا انداخت و پوزخندی زد:
-وقتی تو مشکلی نداری من چه مشکلی داشته باشم…

سامیار سرشو کج کرد و چشمک ریزی به سامان زد:
-افرین..به نکته ی خوبی اشاره کردی رفیق..دیگه تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن..

سامان لباشو روی هم فشرد و من به زور خندمو خوردم..

یعنی خیلی شیک طرفو با خاک یکسان میکنه این پسر..طوری که دهنت بسته میشه و هیچی نمیتونی بگی…

خود من رو کم با این زبونش نیش نزده بود که…

سرمو انداختم پایین که سامیار با کف دستش ضربه ی ارومی به کمرم زد و گفت:
-این اقا سامان ما یکم زیادی به همه چی گیر میده..از تو هر چیزی میخواد یه موضوع بکشه بیرون..

با لبخند نگاهی به سامان انداختم که با اخم به سامیار نگاه میکرد..

با اومدن مادر جون نگاهه هر سه نفرمون چرخید طرفش…

لبخندی به من و سامیار زد و گفت:
-جاتونو تو اتاق سابقت انداختم سامیار..پاشین برین استراحت کنین حتما خیلی خسته هستین…

اول اروم به مادر جون نگاه کردم..
کم کم ابروهام رفت بالا..

بعد چشمام گرد شد و یکه خورده نگاهمو به مادرجون دوختم…

چی گفت؟..
.

شوکه برگشتم سمت سامیار که لبخند کج و شیطونی گوشه ی لبش نشسته بود..

به مادرش نگاه کرد و با همون کج خندش گفت:
-باشه الان میریم…

دهن باز کردم بتوپم بهش که نگاهم به سامان افتاد..خیره شده بود به دهن من..

انگار منتظر حرف یا اعتراضی از من بود تا مطمئن بشه ما داریم فیلم بازی میکنیم…

هم من هم سامیار مطمئن بودیم سامان بهمون شک داره و اون داستانی که سامیار واسش تعریف کرد رو باور نکرده…

منم بودم با این اخلاق سامیار و گذشته ای که داشت باور نمیکردم حالا سربراه شده باشه و دست یه دخترو بگیره بیاره خونه ی مادرش و بخواد ازدواج کنه…

لبامو روی هم فشردم و نگاه از سامان گرفتم و سر به زیر شدم…

سامیار با لحنی که بدجنسی توش موج میزد، بلند جوری که مادرش اینا هم بشنون گفت:
-پاشو بریم بخوابیم عزیزم..میدونم خیلی خسته ای…

پلک محکمی زدم و یه لبخند تصنعی نشوندم روی لبام و گفتم:
-تو برو..من این فنجونارو جمع کنم ببرم بشورم بعد میام..

قبل از اینکه سامیار چیزی بگه مادرجون سریع گفت:
-نه مادر..برو استراحت کن امروز به اندازه کافی ازت کار کشیدیم..برو بخواب که چشات باز نمیشه عزیزم..پاشو..سامیار دست خانومتو بگیر ببر اتاق….

وای دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار..

مخصوصا که هرلحظه اون لبخند گوشه ی لب سامیار پررنگ تر میشد و چشماش با بدجنسی برق میزد….
.

دوتایی بلند شدیم و بعد از شب بخیر کوتاهی به سامان و مادرجون راه افتادیم سمت اتاقی که انگار متعلق به سامیار بود….

مادرجون و سامان فکر میکردن بین ما محرمیت خونده شده واسه همین اینقدر راحت کنار هم بودن مارو پذیرفته بودن…

هرچند سامان انگار با کل این قضیه مشکل داشت و شک کرده بود…

سامیار در یه اتاق رو باز کرد و کنار ایستاد و اشاره کرد برم داخل…

پلک محکمی زدم و رفتم داخل..اینقدر تو خودم بودم که با صدای بستن در اتاق شونه هام پرید و با ترس دستمو رو قلبم گذاشتم…..

کج خنده گوشه لب سامیار پررنگ تر شد و اخمای من درهم تر..

با لحن شرارت باری گفت:
-چرا ترسیدی خانوم کوچولو؟

چشم غره ای بهش رفتم و با صدای خفه و پر حرصی گفتم:
-واسه چی قبول کردی بمونیم..اصلا چرا نگفتی من تو یه اتاق دیگه میخوابم؟..حالا من چیکار کنم؟..ها؟..با توام…

شونه ای بالا انداخت و با خونسردی اعصاب خورد کنی گفت:
-دوست داشتم امشب اینجا بمونم..خیلی وقت بود یه شب اینجا نخوابیده بودم..در ضمن…

اخم هاشو کشید تو هم و خیلی جدی گفت:
-اگه میرفتی اتاق جدا میدونی چه فکرایی درموردت میکردن؟..اون سامان همینطوری هم هی تیکه میندازه و شک داره..حالا بری تو اتاق جدا که بگن دختره معلوم نیست چیکاره اس که بدون هیچ محرمیتی تو خونه ی پسره زندگی میکنه…

پوزخندی زدم و گفتم:
-پس یعنی بخاطره من چیزی نگفتی؟..
.

اخمش اروم باز شد و ابروهاش رفت بالا..

اون لبخند خوشگلش دوباره نشست کنج لبش و اروم اروم قدم برداشت طرفم و با صدایی نجواگونه گفت:
-چیه؟..بهم نمیاد؟..

بدون اینکه جوابشو بدم متعجب از لحنش و قدم برداشتنش به طرفم، خیره نگاهش کردم و یه قدم رفتم عقب..

نوک زبونشو رو لب بالاییش کشید و گفت:
-هووم؟..چرا جواب نمیدی؟

اخم هام رفت تو هم و شاکی گفتم:
-نخیر بهت نمیاد بخاطره کسی خودتو تو زحمت بندازی..

چپ چپ نگاهم کرد و بدون اینکه بایسته، همینطور که میومد طرفم تشر زد:
-فعلا که بخاطره جنابعالی کلی تو زحمت افتادم..بی چشم و رو..

تکیه دادم دادم به دیوار و دستامو رو سینه جمع کردم:
-بخاطره من تو چه زحمتی افتادی؟..همش بخاطره خودت بوده..الکی منت نذارم…

تو یک قدمیم ایستاد و کف دست راستشو اروم تکیه داد به دیوار کنار سرم و دست چپشم اورد سمت صورتم و دسته موی بلندی که کج تو صورتم ریخته بودم رو با نوک انگشتاش لمس کرد…

همینطور که اون یه دسته مو رو یه جورایی انگار بین انگشتاش نوازش میکرد و میرفت پایین و حتی نگاهشم به حرکت دستش بود، پچ زد:
-پس بدو برو بهشون بگو من تو یه اتاق با سامیار نمی خوابم..برو بگو یه اتاق دیگه واست اماده کنن…

جفت دستامو کنارم تکیه دادم به دیوار و مسخ شده خیره شدم به صورتش که انگار از این فاصله جذابیتش هزار برابر بود….
.

پلک زدم بلکه یکم از گیجی دربیام اما بدتر شدم…

چشم های لعنتیش و حالت نگاه کردنش حالمو دگرگون کرده بود…

سامیار سرشو خم کرد طرفم و نفس داغش پخش شد تو صورتم..

با نفس عمیقی عطر نفسشو به ریه کشیدم و از لای پلکای نیمه بازم نگاهش کردم…

نگاهشو تو صورتم چرخوند و اخماشو یکم کشید تو هم و لب زد:
-هوم؟..چرا نمیری خانوم کوچولو؟..

مثل خودش اروم اما مسخ شده گفتم:
-نمی تونم..

دوباره دست چپشو درگیر موهام کرد و اروم با نوک انگشتاش از تو صورتم کنارشون زد و برد پشت گوشم….

تو صدای پچ پچ وارش انگار مخدر ریخته بود که با هر کلمه ای که میگفت من خمارتر و سست تر میشدم:
-می تونی اما نمیخواهی…

سرمو چپ و راست تکون دادم و نگاهمو ازش دزدیدم:
-نه من فقط…

پرید تو حرفم و ارومتر گفت:
-بهونه نیار..تو هم دوست داری کنار من باشی…

بی اختیار و باعجله سرم چرخید و خیره شدم تو چشمای مخمورش که خیلی خواستنی نگاهم میکرد….

چی میگفت؟

اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
-من هم؟‌..مگه تو…

دوباره نذاشت حرفمو کامل کنم و باز نجوا کرد:
-اگه من نمی خواستم، تو الان اینجا نبودی…

لبخند نرم نشست روی لبام و چپ چپ نگاهش کردم که ابروهاشو انداخت بالا و چشمکی زد….

لبخندم پررنگ تر شد و بی اراده دستامو از روی دیوار کنارم کندم و اوردم بالا و یقه ی سامیار رو گرفتم..

نگاهش نرم تر شد و خودشو بهم نزدیک تر کرد که لب زدم:
-اما درست نیست..

سرش خم شد روی گردنم و صداش اروم و خمار پیچید تو گوشم:
-گور بابای درست و غلط…

دلم داشت درمیومد از شدت خواستنش..قلبم انگار تو گلوم میزد و اینقدر صداش بلند بود که میترسیدم سامیار هم بشنوه….

دلم لرزیده بود..من تو این موقعیته حساس دل باخته بودم..

اونم به کسی که قرار بود من ملکه ی بدبختیش باشم..جاسوسیش رو بکنم و حتی شاید جونشم تو خطر بندازم….

با ترس از فکر به اینده، مشتامو رو یقه ی سامیار محکمتر کردم و لب زدم:
-سامی…

چند لحظه همونطور خم شده سمت گردنم موند و کمی بعد اروم سرشو کشید عقب..فقط به اندازه ای که بتونه صورتمو ببینه…

با یه ابروی بالا داده و لبخنده کنج لبش و خیره تو چشمام لب زد:
-میدونی کسی حق نداره به من بگه سامی؟..

لبهامو روی هم فشردم و شیطون نگاهش کردم و با ناز گفتم:
-یعنی میگی دیگه نگم؟
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *