خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت چهلو چهار

رمان گرداب/پارت چهلو چهار

 

چشم هاش رو با ناامیدی بست و نفسش رو فوت کرد..می دونست وقتی تصمیمی بگیرم حتما عملیش می کنم…

دستم رو از تو دستش دراوردم و همزمان صدای سامیار باعث شد بچرخم سمت در اتاق:
-فکر می کنی من دوس داشتم این اتفاقات بیوفته؟..من همه ی تلاشم رو کردم که اینجوری نشه..که سورن اسیبی نبینه…

-اما دیدی که کافی نبود..جون جفتمون رو گرفتین..منم دیگه یه مرده ی متحرکم..نمی بینی به زور دارم نفس می کشم..به زور شب و روز رو می گذرونم….

با اون چشم های سرخش که انگار ازش اتیش میبارید نگاهم کرد و یه قدم اومد تو اتاق:
-من اگه یه درصد می دونستم جونش تو خطره از همه چی می گذشتم و نجاتش میدادم..لازم بود جون خودمم میدادم..اما از کجا باید می دونستم…..

-شما که همه چیو می دونستین به اینم باید فکر می کردین..نه اینکه اونو ول کنین تو بیمارستان وقتی هنوز اون اشغالِ پست فطرت رو نگرفتین…

-کل بیمارستان رو پلیس گذاشته بودیم..حتی تو اتاقش..کل اون بیمارستان تحت نظر ما بود…

پوزخندی زدم و با لحن ارومتری گفتم:
-چه فایده؟..دیدی که تحت نظر گرفتن کل بیمارستان به درد نخورد..پلیس گذاشتن تو اتاقشم به درد نخورد..پس کم کاری کردین..باید بیشتر مراقب می بودین….

صورتش رو جمع کرد و با خشمی نهفته گفت:
-انقدر خودخواهانه حرف نزن سوگل..شرایطم درنظر بگیر..

نگاهی به عسل انداختم و گفتم:
-چی میگه؟..متوجه هست چی داره میگه؟..

دوباره به سامیار نگاه کردم و با بغض و خشم گفتم:
-چی میگی؟..سورن مرده می فهمی؟..چی از این بدتر..چیو درنظر بگیرم که کم کاری و احتیاط نکردن شمارو جبران کنه؟….
.

قبل از اینکه چیزی بگه پوزخندی زدم و با حرص گفتم:
-منم باید مثل تو خودمو توجیه کنم؟..اما من نمی تونم..نمی تونم بگم دست ما نبوده و با مرگش کنار بیام….

با حرص اشک روی گونه ام رو پاک کردم و تو چشم هاش که پر از رگ های خونی شده بود نگاه کردم:
-هرکسی کوچکترین دخالتی تو مرگش داشته باید تقاصش رو پس بده…

چشم هاش رو محکم بست و باز کرد..تو صورتم چند لحظه با اخم خیره شد و بعد نگاهش رو گرفت و نفسش رو فوت کرد بیرون:
-الان عصبانی هستی..یکم ارومتر بشی دوباره حرف میزنیم..یکم که بتونی منطقی تر تصمیم بگیری…

پوزخندی زدم و صدام رو کمی بردم بالا:
-هیچوقت اون روز نمیرسه..شنیدی؟..تا اخر عمرم میگم شما مقصرین..می تونستین بیشتر مراقبت کنین اما نکردین….

بدون اینکه جواب بده پشتش رو بهم کرد و داشت میرفت که بلندتر گفتم:
-تا لحظه ای که نفس میکشم نظرم عوض نمیشه..شما هم تقاص کارتونو پس میدین…

جلوی در اتاق یه لحظه ایستاد و برگشت طرفم:
-باشه..هرکاری دوس داشتی با من بکن..هرکاری که حالتو خوب میکنه بکن..من خودمم کمکت میکنم…

پوزخندی زدم و بغضم رو قورت دادم..دستش رو به چارچوب در تکیه داد و گفت:
-کافیه تو حالت خوب باشه..بعد هرکاری دوس داشتی انجام بده…

بدون اینکه منتظر جواب باشه دستش رو انداخت و رفت سمت اتاق خودش…

نگاهی به مادرجون و سامان جلوی در انداختم و با گریه گفتم:
-من دارم میسوزم..حالم بده..همتون میدونین سامیار مقصره..اون می تونست..می تونست خیلی کارا بکنه….
.

مادرجون اومد جلو دستی به گونه ام کشید و خم شد روی موهام رو بوسید و گفت:
-باشه عزیزم..میدونی که هرچی هم بشه من پشت توام…

بعد چند لحظه متفکر به سامان نگاه کرد و من هم همینطور نشسته روی تخت، گریه می کردم…

نشست کنارم لبه ی تخت و گفت:
-دوست داری چند روز بریم خونه ی ما؟..یکم دور باشین شاید حالت بهتر بشه…

نگاهی به عسل انداختم که با اشتیاق سرش رو تکون داد که یعنی قبول کن اما من تصمیم دیگه ای داشتم….

دست مادرجون رو گرفتم:
-شاید اومدم..فعلا باید کنار سامیار باشم بخاطره مسائل امنیتی..یکم اوضاع مرتب بشه میام چند روز میمونم…

البته که مسئله ی امنیت و شاهین و این چیزها دیگه برای من اهمیتی نداشت و به هیچوجه نمی خواستم کنار سامیار باشم اما اینطوری گفتم که مادرجون فعلا بی خیال بشه….

دوباره دستی به موهام کشید و لبخند زد:
-باشه دخترم..میدونی که در خونه ی ما همیشه به روت بازه..فقط کافیه دلت بخواد…

دستش رو تو دستم محکم فشردم و بی اراده بغلش کردم..می دونستم وظیفه اش این همه محبت کردن نیست اما داشت به اندازه ی یه مادرِ واقعی برای من مایه می گذاشت…..

گونه اش رو محکم بوسیدم و ازش جدا شدم..اون لبخنده مهربون و بامحبتش رو تا اخرین لحظه ی زندگیم فراموش نمی کردم….

از اتاق بیرون رفتن تا من کمی استراحت کنم…

با دو دست محکم روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم..نگاهی به پاتختی انداختم و گوشیم رو از روش برداشتم…

من نمی تونستم همینطوری زندگی کنم..تا وقتی دلم اروم نمیگرفت، این زندگی جهنم بود برام…

شماره های تو گوشی رو بالا پایین کردم و روی شماره اش نگه داشتم و بدون مکث تماس رو برقرار کردم…..
.

**************************************

سامیار جلوی در اتاق ایستاد و شونه اش رو به چارچوب تکیه داد:
-یه چیزی بیارم بخوری؟..

سرم رو انداختم بالا و با انگشت هام مشغول بازی با روتختی شدم…

صدای نفسش رو که محکم فوت کرد بیرون شنیدم و از گوشه ی چشم نگاهش کردم…

شاکی و دست به سینه خیره شده بود بهم…

اگر می گفتم دلم دیگه خواهانش نیست، دروغ بود..این مرد انقدر با گوشت و خون من عجین شده بود که با این چیزا فراموش نمیشد..تبدیل به نفرت هم نمیشد…..

فقط دلخوری و ناراحتی و خشم باعث شده بود بخوام ازش فاصله بگیرم..باید ازش دور میشدم..شاید اونموقع کینه ام کمتر میشد….

هنوز هم با تمام این حرفها، این ژست های دلبرش ته دلم رو می لرزوند و خیلی چیزها یادم می اورد…

با صداش از فکر دراومدم و نگاهش کردم:
-سوگل..اینطوری که نمیشه عزیزم..یه چیزی باید بخوری وگرنه ضعف میکنی…

عزیزم؟..عصبانیت و داد و بیداد جواب نداده و حالا از در محبت وارد شده بود؟…

از شدت تاسف و درماندگی خنده ام گرفت اما جلوش رو گرفتم و نیم نگاهی بهش انداختم:
-الان نمی تونم..بعد بلند میشم خودم یه چیزی می خورم…

-خیلی خب..من باید یه سر برم شرکت..تنها نیستی؟..

پوزخندی زدم و با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم:
-من همیشه تنها بودم..مگه دفعه اولمه که قرارِ تنها بمونم؟..عادت دارم..قرارم نیست چیزیم بشه..تو برو به کارت برس….
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *