خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت چهلو شش

رمان گرداب/پارت چهلو شش

 

دست هام رو تو دستش تکون دادم و نالیدم:
-گوشیمو خاموش کردم..

صداش اروم تر و ترسناک تر بلند شد:
-میگم کجاست؟…

گوشه ی لبم رو گزیدم و خودم رو یکم کشیدم به سمت چپ که ازش فاصله داشته باشم اما جفت دست هام رو گرفته بود و اجازه ی هیچ حرکتی بهم نمیداد…..

خواستم جوابش رو بدم اما اون که حوصله نداشت و انگار این چند لحظه سکوتم به مزاقش خوش نیومده بود، عصبی شد….

دوتا دستم رو با یه دستش گرفت و اون یکی دستش رو یهو روی گردنم حس کردم…

دستِ بزرگش رو پشت گردنم گذاشت و انگشت هاش رو از دو طرف محکم تو گردنم فرو کرد……

آخم رو تو گلو خفه کردم و نفس های داغ و عصبیش حتی از روی اون پارچه هم رد میشد و به صورتم میخورد…

بغل گوشم ترسناک غرید:
-دِ مگه با تو نیستم؟..می خواهی سرتو گوش تا گوش همینجا ببرم؟..خوش ندارم سوالمو دوبار تکرار کنم…

درحال سکته کردن و با تته پته گفتم:
-ت..تو..جی..جیبمه…

دستش دوباره به گردنم فشاری اورد و بعد ول کرد و دست تو جیب هام برد و گوشی رو پیدا کرد…

صدای پوزخنده بلندش رو شنیدم و گفت:
-خوبه..دختر حرف گوش کنی باش..

و بعد رو به یکی از اون دو نفر کرد و من که فقط صداشون رو میشنیدم گفت:
-بنداز بیرون اینو..

صدای باز شدن پنجره و بعد چیزی که محکم پرت شد بیرون و صدای برخوردش با اسفالت خیابون به گوشم رسید…..

داشتم قالب تهی می کردم..گوشی من رو پرت کردن بیرون؟….
.

هنوز از شوک انداختن گوشی درنیومده بودم که پیچیدن طناب رو دور دست هام حس کردم…

بُهت زده گفتم:
-چیکار داری میکنی؟..

جوابی بهم نداد و طناب رو چندین بار دور دستم پیچید و بعد محکم گرده زد و وقتی خیالش راحت شد، ولم کرد…

لب هام رو روی هم فشردم و دست هام رو مشت کردم و ناخن هام رو کف دستم فشردم….

پشیمون نبودم..اما خیلی ترسیده بودم..

خشم و عصبانیتم هم بیشتر شده بود و پر از حس انتقام بودم…

نمی دونم چقدر گذشت..کجا رفتیم..چقدر تو راه بودیم…

چندبار پرسیدم اما جوابم چیزی جز “خفه شو” نبود..اون هم با حرص و خشم…

اما بالاخره ماشین از حرکت ایستاد و صدای باز شدن درِ کشویی ماشین بلند شد…

بازوم دوباره تو دستی اسیر و کشیده شدم و چون جایی رو نمی دیدم با راهنماییش از ماشین پیادم کرد….

باد خنک که بهم خورد کمی حالم بهتر شد…

کنار اون سه مرد، با اون قد و هیکل و تو اون ماشین، داشتم خفه میشدم…

دوباره حرکت کرد و من رو هم دنبال خودش کشید و کمی بعد از روی هوا و صدا و وزش بادی که قطع شده بود، متوجه شدم داخل ساختمان شدیم….

کمی که جلو رفتیم بالاخره ایستاد و ولم کرد…

با اینکه جایی رو نمیدیدم اما سرم مدام می چرخید تا شاید صدایی چیزی توجهم رو جلب کنه اما هیچی متوجه نمیشدم….

دستی رو شونه ی چپم نشست و بی اراده سرم چرخید سمتش…

دست هام همچنان پشتم با طناب بسته شده بود و تعادل نداشتم که یه هولِ تقریبا محکم به شونه ام داد و همراه با جیغ خفه ای به زانو افتادم روی زمین….
.

زانوهام از درد تیر کشید و با خشم گفتم:
-داری چه غلطی میکنی؟…

جوابم رو ندادن و صدای قدم هایی داشت نزدیکم میشد و کمی دور و اطرافم صدای پاش می اومد…

هیچ حرفی نمیزدن و فقط صدای پاهاشون رو می شنیدم که دورم می چرخیدن…

گوش هام رو تیز کرده و تمام حواسم جمع بود که صدایی اومد بشنوم اما انگار اون ها هم داشتن اینجوری من رو اذیت می کردن….

چشم هام واسه تمرکز بسته بود که یهو اون کیسه ی روی سرم کشیده شد…

چشم هام رو سریع باز کردم اما نور چشمم رو زد و سریع دوباره بستمشون…

صدای بم و خونسرد و همیشه ترسناکش رو شنیدم:
-به به ببین کی اینجاست..دختر بدجور دلتنگت بودیما..

چشم هام رو اروم اروم باز کردم و به سمت راستم که صداش از اونجا اومده بود، نگاه کردم….

مثل همیشه خوشتیپ، مرتب و اگه کسی نمی شناختش فکر می کرد چقدر مرد مودب و با شخصیتیه….

دلم از نفرت زیاد نسبت بهش می لرزید..تو دنیا از هیچکس به اندازه ی این مرد متنفر نبودم…

به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم که متوجه ی حالم نشه و یه تف نندازم تو صورتش…

چشم هام رو بستم و با نفس عمیقی باز کردم و مستقیم تو چشم هاش خیره شدم:
-این مسخره بازیا چیه راه انداختی؟..منو تو حرف زدیم..قرارمون این بچه بازیا نبود…

اومد روی یه پاش، جلوم نشست و مشتاق و با هیزی تو صورتم خیره شد:
-قبول کن تو غیرقابل پیشبینی هستی..نمیشه به حرفت اعتماد کرد..مجبور بودم…

با حرص دندون روی هم ساییدم که دستش اومد طرفم صورتم…

گوشه ی شالم رو تو دستش گرفت و من سرم رو تند کشیدم عقب…

ابروهاش رو انداخت بالا و پوزخند زد:
-هنوزم که همونقدر چموشی دختر..پس این همه مدت پیش اون پسرِ بودی چیکار کرده؟..نتونست تورو یکم رام کنه…

من هم پوزخنده پررنگی زدم:
-از کجا میدونی..شاید واسه اون پسر رام شده باشم..

انگشتش رو کشید روی گونه ام و با لبخندی پرتمسخر گفت:
-میدونی که این حرفاتو دوست ندارم..یه وقت ناراحت میشم و کاری میکنم که جفتمون دوست نداریم…

-دیگه چه کاری مونده که نکرده باشی؟..

لب هاش دوباره کش اومد و لبخند زد و با یه نیم چرخ روی پاهاش، از جا بلند شد و گفت:
-اونو دیگه بذار پیش خودم بمونه..فقط بهت هشدار میدم که اصلا سعی نکنی امتحانش کنی..چون اونکه پشیمون میشه من نیستم….

-اگه قرار بود من از این تهدیدها بترسم الان اینجا نبودم شاهین خان..این چیزا دیگه رو من تاثیری نداره…..

نگاهم رو با تمسخر تو چشم هاش دوختم و با مکث کوچکی ادامه دادم:
-دیگه ته تهش میشه مُردن..که در اون صورت بهم لطف کردی و یه عمر راحتم میکنی…

خم شد تو صورتم و بی صدا خندید:
-یعنی من اینقدر مهربونم که طرفمو یه جا بکشم و راحتش کنم؟..منو اینجوری شناختی؟..اِ اِ اصلا توقع نداشتما…..

اروم اروم خنده اش رو جمع کرد و چنگ زد به بازوم و یهو لحنش خشن و ترسناک شد و دندون هاش رو روی هم فشرد:
-یه کاری میکنم که روزی هزاربار ارزوی مرگ کنی و بهش نرسی..پس هرغلطی بهت گفتم انجام میدی..گنده تر از دهنت حرف نمیزنی..اون زبون شیش متریتو کوتاه میکنی..منو عصبی نکن تا اروم بمونم و یادم بره یه بار چه غلطی باهام کردی…..

دوباره یهو لحنش عوض شد و مهربون گفت:
-باشه دختر خوب؟…
.

مردک روانی بود..تعادل اخلاقی نداشت..

نگاهی به ادم هاش کردم و سرم رو واسش تکون دادم..

حتی اگه می خواستم لجبازی کنم و جوابش رو بدم هم، با این غول تشنا نمیشد و با یه فوت کارم رو می ساختن….

لبخندی بهم زد و چرخید سمت یکی از ادم هاش و گفت:
-چک کردین همه چی رو؟..

دست هاش رو جلوش روی هم گذاشت و قدمی جلو اومد و با سری خم شده گفت:
-بله قربان..کیفش رو کامل گشتیم و گوشیشم انداختیم دور..تو جیب هاشم چیزی نبود…

یه لبخنده کج زد و گفت:
-می دونستم چیزی باهاش نیست..اونقدر احمق نیست که دوباره واسه خودش دردسر درست کنه و با نقشه بیاد تو دهن شیر اما واسه احتیاط بد نبود….

بعد به من نگاه کرد و گفت:
-مگه نه خوشگله؟..میدونی که این عاقل بودنت رو خیلی دوست دارم؟…

سرم رو انداختم پایین و جوابش رو ندادم که با سرخوشی رو به اون مردک های بدتر از خودش گفت:
-یه خورده ناراحته..چند روز بگذره خوب میشه..

بعد کف دست هاش رو محکم کوبید بهم و گفت:
-خب خب..حالا این خانم خانمارو ببرین اتاقش رو بهش نشون بدین یکم استراحت کنه..حتما خیلی خسته شده..باهاش خیلی کارها داریم…..

دوتاشون اومد طرفم و زیربغلم رو گرفتن و بلندم کردن..

اخم هام رو کشیدم تو هم و سعی کردم ازشون فاصله بگیرم و همزمان با تشر گفتم:
-ولم کن ببینم..خودم میتونم بیام..این طناب لعنتی رو باز کنین…

بدون اینکه حتی جواب بدن نگاهم می کردن که شاهین خان درحال رفتن گفت:
-باز کنین دستاشو..در اتاقشم قفل کنین…
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *