خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت چهلو سه

رمان گرداب/پارت چهلو سه

 

دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم و گفتم:
-می خوام الان برم..دلم داره میترکه..دارم دیوونه میشم…

-گفتم نه سوگل..

لب هام رو روی هم فشردم و با التماس از تو اینه بهش نگاه کردم:
-خواهش میکنم…

نگاهش رو ازم گرفت و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون..

درحالی که انگشت اشاره اش رو بالا اورده بود، بهم نگاه کرد و گفت:
-فقط ده دقیقه..فهمیدی؟..ده دقیقه..

سرم رو به تایید تکون دادم و “باشه”ای گفتم و سامیار راهش رو به سمت بهشت زهرا کج کرد….

هیچ کدوم حرف نمیزدیم و سکوت کل ماشین رو گرفته بود و فقط گاهی صدای بوق ماشین های تو خیابون یا اهنگی که ازشون پخش میشد، این سکوت رو می شکست….

سرم دوباره رو شونه ی عسل بود و چشم هام رو بسته بودم و همه ی هوش و حواسم پِی خاطره هام با سورن بود….

تنها کسی که داشتم هم از دست داده بودم..دیگه هیچ کس نبود…

از زیر پلک های بسته ام، قطره های اشک اروم روی صورتم جاری شدن و هق هقم رو به سختی خفه کرده بودم….

بیشتر از این می سوختم که سامیار می دونست حالش بده و من رو نبرده بود ببینمش…

وقتی فکر می کردم که دیگه سورنی نیست و من نمی بینمش، ته دلم خالی میشد و سر تا پام رو وحشت می گرفت….

چطوری بدون اون باید این زندگی لعنتی رو ادامه میدادم..حتی اگه این سال ها کنارم نبود اما همینکه بود و می دونستم یه روزی همه چی تموم میشه و دوباره با هم هستیم، ارومم می کرد….
.

 

حالا دیگه هیچ امیدی نبود..سورن نبود..دلم انقدر از سامیار شکسته بود که دیگه حتی نمی خواستم ببینمش….

اینکه هنوز مجبور بودم کنارش باشم و هرچی میگه گوش کنم، به اندازه ی کافی عصبی و ناراحتم می کرد….

باید یه فکری واسه خودم می کردم..نمی تونستم کسی رو که باعث شده بود برای اخرین بار سورن رو نبینم رو ببخشم….

از نظر من سامیار گناهکار بود و من در توانم نبود که بتونم ببخشمش…

با ایستادنِ ماشین لای چشم هام رو باز کردم و همزمان صدای سامیار رو شنیدم:
-فقط ده دقیقه سوگل..باید استراحت کنی…

سرم رو تکون دادم و با کمک عسل از ماشین پیاده شدم…

چونه ام می لرزید و از همون لحظه اشک تو چشم هام جمع شده بود…

سرم رو بلند کردم و چند متر اونطرف تر سنگ سیاه رنگش رو دیدم..علاوه بر سنگِ روی زمین، یه سنگ دیگه هم بالای سرش به حالت ایستاده بود و عکس خوشگلش روش حک شده بود….

تا نگاهم بهش افتاد زیر پام خالی شد و داشتم می افتادم که سامیار سریع خودش رو بهم رسوند و نگهم داشت….

لا اله الا الله”ی گفت و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون…

کمی خودم رو کشیدم سمت عسل که سامیار ولم کنه اما محکمتر دستش رو دور بازوهام گرفت و نگاهه عصبی بهم انداخت….

توجهی بهش نکردم و با قدم های اروم رفتیم سمت جایی که حالا خونه ی سورنم بود..باید برای دیدنش می اومدم اینجا….

دستم رو روی دهنم گذاشتم و با زانو افتادم کنارش…

خم شدم روی سنگ سیاه و یخ زده اش و بوسه ای بهش زدم و انگشت هام رو نوازش وار روی اسمش کشیدم….

داشتم دیوونه میشدم..بی حس و تهی شده بودم..دیگه هیچ انگیزه ای واسه زندگی نداشتم…

بغضم بلند و پر صدا ترکید و پیشونیم رو گذاشتم روی سنگ و با هق هق صداش کردم…
.

****************************************

نگاهی به عسل کردم و لب هام رو بهم فشردم..

یه تصمیمی گرفته بودم و نمی دونستم اصلا باید بهش بگم یا نه…

زبونم رو روی لب هام کشیدم و کمی فکر کردم و در اخر دلم رو زدم به دریا و صداش کردم که با محبت چرخید طرفم و منتظر نگاهم کرد….

تو خونه ی سامیار و تو اتاقی که قبلا متعلق به من بود نشسته بودیم و مادرجون و سامان هم تو سالن بودن….

من رو فرستاده بودن کمی استراحت کنم..

تکیه دادم به تاج تخت و دوباره لب هام رو خیس کردم و با من من گفتم:
-عسل من می خوام از اینجا بدم…

اخم هاش رو کشید تو هم و گفت:
-چی؟..کجا بری؟..

-نمی دونم..فقط می خوام از سامیار دور باشم..هردفعه چشمم بهش می خوره یاده سورن میوفتم..نمی تونم تحمل کنم..حالمو بد میکنه….

دستش رو گذاشت روی دستم و با تعجبِ زیادی گفت:
-تو اونو مقصر میدونی سوگل؟..به اون چه ربطی داره؟..اون که نمی خواست اینطوری بشه…

با بغض و خشمی که نمی تونستم مخفیش کنم گفتم:
-اون می دونست..می دونست حالش خوب نیست..منو نبرد پیشش..منو نبرد ببینمش…

دستم رو محکم گرفت:
-هیس..خیلی خب..باشه اروم باش..

دقایقی هردوتامون ساکت بودیم و بعد عسل با لحنی اروم و جوری که سعی میکرد قانعم کنه گفت:
-اول بشین خوب فکر کن..ببین واقعا تصمیمت همینه..همه ی جوانب رو بسنج..این پسر داره همه ی تلاششو میکنه که تو حالت خوب باشه..بی انصافی نکن خواهری…..
.

سرم رو تکون دادم و دستم رو روی صورتم کشیدم:
-نمی خوام..هیچی ازش نمی خوام..همینکه نبینمش واسم کافیه..هردفعه نگاهش می کنم همه چی یادم میاد….

-اون خودش هم قربانیه سوگل..داری حرصتو سر ادم اشتباهی خالی میکنی…

سرم رو چپ و راست تکون دادم:
-خودش قربانیه..نباید میذاشت ما هم اینجوری قربانی بشیم..می دونست من کسی رو جز سورن ندارم…

اشک تو چشم هام جمع شد و با بغض ادامه دادم:
-نذاشتن کنارم باشه..بردنش تو اون خونه ی لعنتی که تو امنیت باشه..که کسی نتونه بهش اسیب برسونه…

هق زدم و به خودم اشاره کردم:
-اما ببین..منی که تو اون خونه نبودم و هرجا می خواستم می رفتم، هنوز زنده ام..اما اونی که مثلا تو امنیت بود الان زیر یه خروار خاک خوابیده….

دستم رو تو دستش گرفت و اروم فشرد:
-عزیزم اینا هیچکدوم به سامیار ربطی نداره..باید اونایی که ازش محافظت می کردن رو بازخواست کنی…

-من هیچ کدوم رو نمی شناسم..کسی که باید به من جواب میداد سامیار بود اما با داد و فریاد همیشه خودشو تبرئه میکنه….

صدام رو پایین تر اوردم و زمزمه وار گفتم:
-می خواد خودشو از زیر بار این گناه خلاص کنه اما نمیتونه..من نمیذارم…

-اما سوگل…

-چرا طرفداریشو میکنی..اون گناهکاره..من نمی بخشمش..تو طرف منی یا اون..یادت رفته با چه وضعی من اومدم تو این خونه…

-من طرف توام سوگل..هرتصمیمی بگیری..هرکاری بخواهی بکنی..من پشتتم..من می خوام چشماتو باز کنی و درست ببینی…

-تازه چشمام باز شده و دارم همه چی رو درست میبینم…
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

  ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *