خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت پنجاهو نه

رمان گرداب/پارت پنجاهو نه

 

مادرجون از زیر قران ردمون کرد و تا وقتی که از خونه بریم بیرون دعا می خوند و فوت میکرد بهمون….

سامان نگاهی بهم انداخت و گفت:
-استرس داری؟..

-یکم..نمی دونم چی قراره پیش بیاد…

سرعتش رو کمی بیشتر کرد و درحالی که میپیچید تو خیابون گفت:
-الکی نگرانی..همه چی معلومه..تو فقط به عنوان شاهد و یکی از شاکیای اصلی پرونده باید تو دادگاه حاضر باشی وگرنه هم جرم مشخصه، هم حکم….

زبونم رو روی لب های خشکم کشیدم:
-اخه استرسای من یکی دو تا که نیست…

-دیگه چیه؟..نکنه بخاطره سامیار نگرانی..اگه اینطور باشه خیلی دیوونه ای..دختر اون شوهرته چندین ماه باهاش زندگی کردی..هنوز واسه دیدنش استرس میگیری؟….

شونه بالا انداختم و نگاهم رو به بیرون دوختم:
-گفتنش راحته..خودتم میدونی سامیار خیلی غیرقابل پیش بینیه…

-بی انصافی نکن..اون درمقابل تو خیلی وقتا کوتاه اومده و مدارا کرده، خودتم میدونی..این دفعه هم عصبانی بود یه رفتاری کرد..که از نظر من از سامیار بعید بود این حرکت….

-چرا..کدوم حرکت؟..

-همینکه تورو بیاره بذاره اینجا و بره..سامیار اصولا داد و فریاد میکنه و عصبانیتش رو خالی میکنه..بعید بود این کار ازش..می تونم بگم واسه اینکه دعواتون بالا نگیره و یه وقت چیزی تو عصبانیت بهت نگه این کارو کرده…..

ابروهام رو انداختم بالا و پوزخندی زدم:
-فکر نمیکنم سامیار اینقدر ملاحظه کار باشه..اون جز خالی شدن عصبانیت خودش و راحتیش یه هیچی فکر نمیکنه….

-من نظرمو گفتم چون دراین مورد باهاش حرف نزدم..دراصل هنوز معلوم نیست چرا اینکارو کرده…

 

فرصت نشد جوابش رو بدم چون صدای زنگ گوشیش تو ماشین پیچید…

دست دراز کرد و هندزفری رو تو گوشش گذاشت و جواب داد:
-بله…

نمی دونستم کی پشت خطه و سامان وقتی دید دارم نگاهش می کنم، سرش رو به معنی چیزی نیست تکون داد…

من هم سرم رو چرخوندم و از شیشه ی کنارم به بیرون خیره شدم…

کمی صحبت کرد و گفت که داریم میاییم و حالت صحبتش جوری بود که انگار داشت رمزی حرف میزد و حدس می زدم سامیار پشت خط باشه….

گوش هام تیز شده بود اما چیزی دستگیرم نشد…

صحبتش که تموم شد، گوشی رو قطع کرد و من هم چیزی نپرسیدم و تا برسیم به دادگاه هیچ کدوم حرف نزدیم…

هرچی نزدیک تر میشدیم استرس من هم بیشتر میشد و عرق از تیره ی پشتم راه گرفته بود و رو به پایین سرازیر میشد….

سامان ماشین رو که پارک کرد، من به وضوح می لرزیدم…

نیم نگاهی بهم کرد و خواست چیزی بگه اما حالم رو که دید کامل برگشت سمتم و دستش رو روی دست های تو هم مشت شده ام گذاشت….

فشاری به دست هام داد و متعجب گفت:
-سوگل..چته تو اخه؟..

لب هام لرزید و با ترس نگاهش کردم:
-می ترسم..نمی تونم با شاهین روبرو بشم..اگه نتونم حرف بزنم چی سامان..اگه خرابکاری کنم…

هیسی گفت و کمی خم شد طرفم و با اطمینان گفت:
-چرت نگو..خودتم می دونی از پسش برمیایی..تو کسی هستی که اگه نبودی اون مرتیکه الان تو زندان نبود..اینقدر به خودت ترس و استرس تزریق نکن….

خواستم جوابش رو بدم که تقه ای به شیشه ی کنار من خورد و تو همون حالتی که بودیم، نگاهِ جفتمون کشیده شد همون سمت….

 

سامیار دست تو جیب، با اون اخم های همیشه پیچ و تاب خورده اش، کنار در ایستاده بود و نگاهش به دست سامان روی دست های من بود….

دلم با دیدنش هری ریخت و لبم رو محکم گزیدم..اخ که چقدر دلم تنگ شده بود براش…

بدون اینکه نگاهم رو از صورتش بگیرم، دست هام رو اروم از زیر دست سامان کشیدم بیرون…

نگاهش با همون اخم ها، اروم اروم از روی دست هام اومد بالا و تو چشم هام خیره شد…

نیم نگاهی به سامان انداختم که با لبخند سرش رو تکون داد و اشاره کرد برم پایین…

در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم..روبروی سامیار ایستادم و لب زدم:
-سلام…

چشم هام با بی قراری تو کل صورتش می چرخید و نمی تونستم و نمی خواستم حتی پلک بزنم که لحظه ای از نگاه کردن بهش دور بمونم….

دوست داشتم بشینم و ساعت ها بهش خیره بمونم…

دلم با هرحرکتش می لرزید و فرو میریخت..خیلی سخت خودم رو نگه داشته بودم که نزنم زیر گریه و نپرم تو بغلش….

نگاهی طولانی تو صورتم انداخت و بعد طبق معمول سرش رو به نشونه ی سلام تکون داد و چرخید سمت سامان….

باهاش دست داد و گفت:
-چند دقیقه دیگه محاکمه شروع میشه و درهارو می بندن..اونوقت شما نشستین اینجا دل میدین و قلوه میگیرین….

ابروهای من پرید بالا و گوشه ی لب سامان به لبخند کج شد و گفت:
-سوگل یکم استرس داره..حالش خوب نیست داشتم باهاش حرف میزدم…

اخم هاش رو کمی از هم باز کرد و سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون داد و با دست اشاره کرد راه بیوفتیم:
-بریم داره دیر میشه…

به سختی از نگاه کردن به صورتش دل کندم و کنار سامان راه افتادم…

جرات حرف زدن و سوال پرسیدن از سامیار رو نداشتم..انگار هنوز هم ازم عصبانی بود که اینحوری اخم و تخم کرده بود….

من طرف چپِ سامان بودم و سامیار طرف راستش قدم برمی داشت…

باهم حرف میزدن و با هر کلمه ای که از دهن سامیار بیرون می اومد، قلب من می لرزید و برای اغوشش و شنیدن اسمم از زبونش دلتنگ تر می شدم….

جلوی در ورودی ایستادیم و من مقنعه ام رو جلوتر کشیدم و با یه بسم الله رفتم داخل…

کف دست هام عرق کرده بود..بودن سامیار کنارم یه طرف و روبرو شدن با شاهین هم یه طرف، داشت از پا می انداختم….

تو دلم داشتم ذکر می گفتم که دستی روی پهلوم قرار گرفت و صاحب دست از پشت تقریبا چسبید بهم….

چشم هام گرد شد و بدجور جا خوردم..این کار از سامان بعید بود…

یکه خورده سرم رو چرخوندم که چشم تو چشم شدم با سامیار و درجا خشکم زد….

اب دهنم پرید تو گلوم و به سرفه افتادم…

همون دستش رو که روی پهلوم بود اورد بالا و چندتا به پشتم زد و با حرص و عصبانیت گفت:
-همه چیت دردسره..چته؟..

سرم رو تکون دادم و دستم رو زیر چشمم کشیدم و نم اشکم رو پاک کردم و گفتم:
-خوبم..چیزی نیست…

-اب بیارم؟..

سرم به نشونه ی “نه” تکون دادم و چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم…..

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *