خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفت

رمان گرداب/پارت هفت

 

صدای نعره ی سامیار دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلند تر بود…

سامیار عصبی بود..خیلی سریع از کوره درمیرفت و همیشه درحال داد و فریاد کردن بود…

اما نمیدونم چرا این یکی دادش تنمو لرزوند..

یه لرزه ی دردناکی ته صداش بود که انگار میخواست با فریاد کشیدن قایمش کنه اما اینقدر زیاد بود که بازم حس میشد…

من همینطور خیره و بی پلک زدن نگاهش میکردم که نفس زنان به برادرش نگاه میکرد…

-کدوم مادر؟..کدوم مادر لعنتی..اون واسه تو مادر بود..واسه من حتی در حد یه زن بابا هم نبود..

دلهره گرفته بودم..اینقدر عصبانی بود که با خودم گفتم الان سکته میکنه…

بی قرار پا تند کردم سمت اشپزخونه و یه لیوان اب ریختم و برگشتم تو سالن..

تمام سر و صورتش عرق کرده و گردنش سرخ شده بود…

لیوان ابو گرفتم طرفش:
-اقا سامیار بیا یکم اب بخور اروم بشی…

با درد عجیبی که تو چشماش بود چند لحظه خیره نگاهم کرد..

نمیدونم چرا طاقت اینطوری دیدنش رو نداشتم..

اینقد حالش عجیب بود که بی اختیار یه ان بغضم ترکید و زدم زیر گریه….
.

 

اینقدر حالش عجیب بود که بی اختیار یه ان بغضم ترکید و زدم زیر گریه…

تمام صورتش از حرص و عصبانیت کبود شده بود..دندوناشو محکم روی هم فشرده بود اما بازم فکش میلرزید….

لیوانو جلوش تکون دادم و نالیدم
-تورو خدا یه خورده اب بخور..من دارم سکته میکنم..بخور تورو خدا..

با نگاه سرگردونش کمی تو چشمام نگاه کرد و بعد لیوانو ازم گرفت و یه نفس سر کشید…

لیوانو داد دستم و چند نفس عمیقی کشید و یکم ارومتر شده بود..

با چشم و ابرو به اتاقم اشاره کرد..این یعنی میری تو اتاقت و درو هم میبندی و بیرون نمیایی…

واسه اینکه اروم بشه گفتم:
-چشم..چشم میرم..

لیوانو روی میز گذاشتم و نیم نگاهی به سامان انداختم که خیره و یه جور خاصی نگاهشو بین ما دوتا میچرخوند…

پا تند کردم و رفتم تو اتاقم..روی تخت نشسته بودم و از استرس تند تند صلوات می فرستادم…

یک لحظه هم صدای داد و فریاده سامان و سامیار قطع نمیشد..

انگار حتی حرف زدنشونم با فریاد بود..

دستامو رو با اسمون بلند کردم:
-خدایا تو به دادشون برس..امروز رو ختم به خیر کن..التماس میکنم این دوتا برادر رو یکم اروم کن..
.

 

*********************************************

بعد از ساعتها داد و فریاد و عقده خالی کردن و شکستن یه سری وسایل، بالاخره سامان رفته بود و خونه یکم ارامش گرفته بود…

نمی دونستم برم بیرون یا نه…

دلم واسه سامیار اروم و قرار نداشت که الان تو چه حالیه و داره چیکار میکنه…

بی طاقت رفتم سمت در و اروم بازش کردم و از لای در سرکی به سالن کشیدم..

هرچی چشم چرخوندم نتونستم پیداش کنم..

یهو دستش از پشت کاناپه اومد بالا..چون کاناپه ای که روش دراز کشیده بود پشتش به سمت اتاقا بود واسه همین نتونسته بودم ببینمش…

دستی که بالا اورده بود رو تکون داد و با صدای گرفته ای گفت:
-اینجام سوگل بیا…

این مرد انگار همه جای خونه دوربین داشت و همیشه درحال چک کردنش بود که منو در همه حال میدید…

در اتاقمو بستم و رفتم طرفش..

بهش که رسیدم از حالت خوابیده بلند شد و ارنج دستاشو به زانوهاش تکیه داد و انگشتاشو تو موهاش فرو کرد و محکم کشید…

همینطور که سرش به زیر بود با همون صدای گرفته اما محکم گفت:
-خوبی؟..نترسیدی که؟…

ابروهام پرید بالا و چشمام یکم گرد شد..سامیار و این سوال؟..حتما دنیا به اخرش رسیده…

سرمو گیج تکون دادم و سعی کردم حواسمو بیارم سر جاش..

صدای منم اروم و خجول بود:
-نه مهم نیست…
.

 

مکثی کردم و بعد یه قدم رفتم جلو و ادامه دادم:
-یه لیوان اب گرم براتون بیارم؟..صداتون خیلی گرفته..بخاطره دادهایی که میزدین اینجوری شده..هان؟..بیارم؟..

سرشو بلند کرد و چشمای قهوه ای و پر نفوذشو تو چشمهام دوخت:
-نه نمیخواد..بیا بشین کارت دارم..

با تردید رو مبل روبروش نشستم و نگاهش کردم که خیره شده بود به دستاش..

نفس عمیقی کشید و سر بلند کرد و تو صورتم نگاه کرد..

لبشو با سر زبون خیس کرد و خش دار به حرف اومد:
-چند روزه میخوام باهات حرف بزنم اما ازم فرار کردی و ندیدمت..گذاشتم یکم ارومتر بشی اما با اتفاق امروز باز همه چی بهم ریخت..اول بگم که بابت اتفاق چند روز پیش متاسفم..نمی خواستم اذیتت کنم..نمیدونم یهو چی شد….

نفسشو فوت کرد بیرون و ساکت شد..انگار اینکه میخواست قبول کنه اشتباه کرده براش سخت بود…

چقدر این پسر مغروره اخه..حتی همین الان هم عذرخواهی نمیکنه بابت کاری که کرده فقط میگه متاسفم…

دوست نداشتم با حرف زدن درمورده اون روز دوباره اتفاقاتش یادم بیاد اما حالا که شروع کرده، بهتر بود منم حرفامو میزدم…

از این که مجبور بودم همش جلوش کوتاه بیام و بله چشم بگم که یه وقت بیرونم نکنه، خسته شده بودم…

اب دهنمو قورت دادم و زبونمو رو لبای خشکیده ام کشیدم و اروم گفتم:
-من..راستش شما میدونی چرا اون شب تو کوچه خیابونا اواره شده بودم..فقط برای اینکه بهم دست درازی نشه اونوقت شب خودمو انداختم تو کوچه خیابون چون تو اون خونه بیشتر از خیابون احساس ناامنی میکردم…

نیم نگاهی بهش کردم که اخم هاش دوباره تو هم گره خورده بود و با جدیت به چشمام نگاه میکرد…
.

 

سریع نگاهمو ازش دزدیدم چون با نگاه کردن بهش همه ی حرفام یادم میرفت و ضربان قلبم اوج میگرفت و حالم زیر و رو میشد…

مشغول بازی با انگشتای دستم شدم و ادامه دادم:
-من دارم مثل یه کلفت اینجا زندگی میکنم..تموم کارا رو انجام میدم..البته که هیچ منتی هم نیست چون خودم خواستم انجام بدم..در قبالش هیچی جز امنیت از شما نخواستم..من تو این چند سالی که پدر و مادرم فوت کردن زندگی راحتی نداشتم..زیر نگاه های هیز و درنده ی شوهر عمه ام و پسرش به سختی زندگیمو گذروندم..این اواخر دیگه داشتن پیشروی میکردن..دیگه فقط نگاه نبود..گفتم که پسرش اون شب میخواست اذیتم کنه و من فرار کردم….

خودمو کشیدم سر بلند بلند و با التماس نگاهش کردم:
-اقا سامیار من دیگه کسی رو ندارم..فقط یه دوست دارم که اونم خانوادش اخلاقای خاص خودشونو دارن..ینی زیاد روی خوش نشون نمیدن که من بخوام تو خونشون بمونم..گفتم بهتون که اینجا هرکار بگین میکنم..هرجور که بخواهین..ازتون هم هیچی نمیخوام..جز امنیت..من حاضرم تمام عمر نوکری شمارو بکنم فقط ازتون میخوام که اسیبی بهم نرسه..فقط تا وقتی میمونم که بتونم یه جا واسه موندن پیدا کنم..باید ارثی که از پدرم بهم رسیده از خانواده ی عمه ام پس بگیرم..من فقط یه جای امن میخوام که توش بتونم شب راحت سرمو بذارم رو بالش……

با پشت دست اشکامو از روی صورتم پاک کردم و گریه ام شدت گرفت:
-اون شب که نذاشتین تو خیابون بمونم احساس کردم قابل اعتمادین..بهتون اعتماد کردم که اومدم تو خونتون..من به اندازه ی کافی تو زندگیم ضربه خوردم..دیگه بیشتر از این نمیتونم..نمیتونم….

دستمو گذاشتم رو صورتم و زار زدم…

نمیدونم چرا زبونم باز شده بود و داشتم اینطوری سفره ی دلمو پیشش باز میکردم…

فقط احساس کردم بهتره بدونه من چطور زندگی میکردم و چه اتفاقاتی تا الان برام افتاده..

تا شاید دلش کمی به رحم میومد و دیگه اتفاقات اون شب تکرار نمیشد….
.

 

صداش رو میون گریه هام شنیدم و تو همون حالم هم احساس کردم صداش برخلاف همیشه یه نرمش محسوس داره…

-خیلی خوب..گریه نکن..بهت قول میدم دیگه هیچ اتفاقی نمیوفته که خلاف خواسته ی تو باشه..دیگه تا خودت نخواهی اتفاق اون شب تکرار نمیشه…

یه لحظه هنگ کردم و دستامو اروم از روی صورتم پایین کشیدم و شوکه نگاهش کردم…

تا وقتی خودم نخوام؟..یعنی اگه من بخوام اون مشکلی نداره؟..

ابروهام با بهت رفت بالا و با چشمای خیس و کمی گرده شده، نگاهمو تو صورتش چرخوندم…

تعجبم بیشتر شد وقتی متوجه شیطنت کمرنگ و نامحسوسی تو عمق چشماش شدم..

داشت سربه سرم میذاشت؟…

گوشه ی لبمو اروم گزیدم که نگاهشو یه دور تا روی لبام کشید و دوباره برگشت تو چشمام و اروم گفت:
-قول میدم…

بی اختیار همونطور شوکه نفس راحت و بلندی کشیدم که گوشه ی لبش کج شد و یه لبخند کج نشست کنج لبش…

حتی مدل لبخند زدنش هم مغرورانه و خودخواهانه بود..

نگاهشو که از صورتم گرفت نفسم ازاد شد..دوباره نگاهش نفسمو حبس کرده بود..میترسم اخرش از دست نگاهاش یادم بره نفس بکشم و خفه بشم….

تکیه داد عقب و پای راستشو انداخت رو پای چپش و دستاشو باز کرد و گذاشت رو پشتی کاناپه…

اینقدر ژستش مردونه و با ابهت و به چشم من جذاب بود که نمی تونستم ازش چشم بردارم…

این مرد با تمام مردایی که من تو زندگیم دیده بودم فرق داشت و انگار همین تفاوت داشت کار دستم میداد….
.

 

نگاهشو کلافه دور خونه چرخوند و در همون حال گفت:
-خب بابت اتفاق امروز..

خیره شد تو چشمام و با مکث ادامه داد:
-مجبور شدم بگم زنمی..وگرنه درمورده تو پیش خودش هزار و یک فکر میکرد…من با دخترای زیادی بودم و میتونم خیلی راحت ذات و نیت هر دختری رو بفهمم..می دونم تو مث دخترایی که میان تو این خونه نیستی..نمی خواستم بی گناه بهت تهمت بزنه….

دلم هری ریخت و یه لحظه شوکه شدم از ذوقی که بابت حرفاش تو دلم پیچید…

لبمو محکم گزیدم..بخاطره من دروغ گفته بود؟

سریع خودمو جمع و جور کردم و با صدای ضعیفی گفتم:
-ممنون اما برادرتون نمیفهمن دروغ گفتین بهشون؟..بالاخره که متوجه میشن…

بی خیال شونه بالا انداخت:
-اون لحظه عصبانی بود و هرچی میگفتم بازم توجیه نمیشد و حرف خودشو میزد..اما بعد میره فکر میکنه و وقتی دوباره بیاد ارومتر شده و اونموقع میتونه منطقی تر فکر کنه…

-بازم میان اینجا؟

عمیق نگاهم کرد و اروم نجوا کرد:
-نترس..کلید خونه رو ازش گرفتم..دیگه بدون اجازه کسی نمیاد تو خونه…

نفس راحتی کشیدم و با قدردانی لبخند خوشگل و دندون نمایی بهش زدم..

اونم لباشو کج کرد و بلند شد و پشت به من داشت میرفت سمت اتاقش که سریع از جا پریدم و با هول گفتم:
-اقا سامیار؟..

با ابروهای بالا پریده برگشت طرفم و منتظر نگاهم کرد..

گوشه ی لبمو گزیدم و با من من گفتم:
-می خواستم بگم اگه مشکلی نداره فردا یه سر برم بیرون..باید دوستمو ببینم..
.

 

اخماشو دوباره کشید تو هم:
-مشکلی نی..هرجا خواستی برو فقط حتما بهم خبر بده که بدونم کجا و با کی میری و میایی..

یکم ناراحت شدم از تسلطی که میخواست روی من داشته باشه و به این شکل داشت منو تو دستش میگرفت و کنترلم میکرد….

من ذاتا دختر شر و شیطون و حاضرجواب اما در عین حال ترسویی بودم…

طوری که بخاطره زبون درازیم و خرابکاری ها و شیطونی هام همیشه سرزنش میشدم..

در کنار همه ی اینا ازادی هم داشتم اما حالا مجبور بودم خودمو کنترل کنم و جلوی همه ی عادتامو بگیرم که مبادا یه حرف یا یه کارم باعث بشه از این خونه بیرونم کنن…

مجبور بودم برخلاف همیشه بگم چشم و مطیع و رام این پسر باشم تا جون سورنمو نجات بدم..

مجبور بودم خودمو عوض کنم تا تو این خونه جا داشته باشم..

من خودم یه روزی نوکر و کلفت داشتم و حالا….

سرمو تکون دادم تا این فکرارو بریزم دور و در جواب سامیار چشمی گفتم که اونم بی توجه به حال بدی که داشتم، چرخید تا به راهش ادامه بده که دوباره چیزی یادم اومد و صداش کردم:
-اقا سامیار..اقا سامیار…

وقتی جدی و عصبی برگشت طرفم از حالت صورتش لبمو گزیدم که محکم گفت:
-باز چیه؟

نگاهمو دوختم به یقه ی لباسش:
-شام نمیخورین؟..

با کمی مکث رفت سمت اتاقش و همینطور که درو باز میکرد گفت:
-گرم کن میام الان…

با اینکه دیگه رفته بود تو اتاق و درو بسته بود اما اینقدر ازش حساب میبردم که چشمی گفتم و دویدم سمت اشپزخونه……
.

************************************************

نشستم روی اولین نیمکت تو پارک و دست عسل رو هم کشیدم تا کنارم بشینه…

با خنده دستمو گرفت و گفت:
-خب از اینا بگذریم..بگو ببینم تیپ و قیافه ی پسره چطوره..تا الان که همش از اخلاق و رفتاره سگیش گفتی..چطوره؟ خوشتیپ و خوش قیافه هم هست؟…

لبمو گزیدم و با هیجان گفتم:
-وای عسل..اگه ببینیش..خیلی خوشتیپه..صورت مردونه…یه قدی داره که وقتی من کنارشم تا زیر سینه اش میرسم..هیکل گنده و ورزشکاری..اخلاقشم که گفتم..دم به دقیقه پاچه ی من بدبخت رو میگیره..خیلی وحشیه عسل….

غش غش زد زیر خنده و منم از خنده اش به خنده افتادم..

همینطور که می خندیدم نگاهم چرخید و روی ماشین سیاه رنگی که تو خیابون کمی دور تر از ما پارک شده بود، خیره موند…

راننده با کت و شلوار مشکی خوش دوختی، دست به سینه به ماشین تکیه داده بود و نگاهشو یه لحظه از طرف ما برنمی داشت….

دوباره اخمام رفت تو هم و نفسمو با حرص دادم بیرون و چشمامو بستم…

صبح که به سامیار زنگ زدم و گفتم میرم دیدن دوستم پاشو کرد تو یه کفش که تنها نباید بری و اینقدر داد و بیداد کرد که اخر تسلیم شدم و رانتده ی شرکتشو فرستاد منو بیاره اینجا….

انگار خوده سامیار هم می دونست دشمن داره و خیلی احتیاط میکرد..حتی حواسش به منم بود…

عسل با پشت دستش زد به بازوم و با خنده گفت:
-اینقدر حرص نخور دیوونه..حالا که دیگه فرستاده دنبالت و تموم شده..اتفاقا من خیلی از این کارش خوشم اومد..اینکه حواسش هست یه نفر تو خونه اشه و ممکنه بخاطره اون تو دردسر بیوفته..واسه همین داره ازت مراقبت میکنه دختر..حالشو ببر بابا…..
.

این کارای سامیار دلمو اتیش میزد..اون داشت از من محافظت میکرد و من داشتم باهاش چیکار میکردم…

اگه یه روز بفهمه مطمئنم منو زنده زنده اتیش میزنه..

باز بغضم گرفت:
-عسل اگه سامیار بفهمه من چرا یهو سر از زندگیش دراوردم منو زنده نمیذاره..تو اونو نمیشناسی..اصلا اعصاب نداره..اینقدر عصبی و شکاکه که کافیه بو ببره اونوقت یه ثانیه هم منو اونجا نگه نمیداره..فک میکنی مشکل من یکی دوتاست؟..اگه از این خونه سامیار شوتم کنه بیدار اونوقت جواب شاهین خان رو چی بدم..در این صورت اون زنده ام نمیذاره….

عسل پشت دستمو نوازش کرد و سرمو بلند کردم به چشمای روشن و براقش نگاه کردم که گفت:
-درست میشه نگران نباش..ما خیلی مصیبت ها کشیدم..خدا بزرگه..بالاخره یه راهی جلوی پامون میذاره تا از این یکی هم نجات پیدا کنیم..اینقدر بی تابی نکن..من مطمئنم تو بهترین تصمیم رو میگیری….

پوزخنده تلخی زدم:
-تصمیم چیه..من همینکه جون سورن رو بتونم نجات بدم شاهکار کردم..حداقل خیالم راحته سامیار برعکسه شاهین خان، وجدان داره..انسانیت داره..اینو از کاراش میفهمم..ولی منو بدجور از خودش ترسونده عسل..گاهی سر یه چیزای بیخودی هوار هوار میکنه که میگم مگه ارزش داشت گلوی خودشو جر بده….

برای اینکه از اون حال و هوا دربیام خنده ی موزیانه ای کرد و با لحن سرخوشی گفت:
-خیلی مشتاق شدم ببینمش سوگل..اصلا مرد باید همینطوری باشه..سگ اخلاق و وحشی..هی خشونت به خرج بده و حالتو بگیره…
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

2 دیدگاه

  1. سلام…وقت بخیر…این رمانتون واقعا عالی هست…هم پارت گزاری منظم هست و هم اینکه پارت ها بلند هستن…قلم نویسنده هم که باید بگم perfect… امیدوارم تا آخرش همین جور بمونه… با تشکر از شما و نویسنده ی خوبتون

    • سلام وقت شمام بخیر تلاش میکنیم تا راضی باشین از پارت ها و رمانامون ایشالا که لایق حضور و وقتی که برا خوندن رمانامون میزارید باشیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *